وای خدا هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی هاکی
خیلی خوبهخیپسوطمسو
شماره "۱"
لوگان که از ذوق سر از پا نمیشناخت گفت:《خدایا منم میخوام.》 و با حسرت به پوستش نگاه کرد. چند ماهی می
شارلوت پشت گردنش را که باید در واقع موهایش رویش را میپوشاندند، خاراند. قرار بود موهایش آنجا باشند اما آنها را بی رحمانه کوتاه کرده بود پس نسیم صبحگاهی میتوانست به آن قسمت از گردنش بوسه بزند.
یک سال میشد که موهایش را به محض کمی بلند شدن پسرانه میزد، البته کوتاهی آنها پسرانه بودند، وگرنه مجعد و پرپشت بودند. رنگ موهایش، که به آبی پررنگ تغییر کرده بودند نیز همنوازی زیبایی با آسمان بالای سرش داشت.
وقتی این تغییرات را در خود ایجاد کرد، کلانتر تا چند روز هر از چند گاهی با تعجب به او نگاه میکرد، هنوزم که هنوزه باورش نشده بود که دخترش دست به چنین کارهایی بزند.
شارلوت زنگ در خانه درک را برای بار سوم زد و آن را آنقدر نگه داشت تا در محکم توسط درک باز شد. از هفت سال پیش تغییر زیادی نکرده بود، هنوز همانقدر بی ادب و بی حوصله بود:《یه بار دیگه اینحوری زنگ بزنی دستتو قطع میکنم دخترهی....》
و بقیه فحشش را زیر لب گفت. شارلوت با لبخند بزرگ و درخشان گفت:《اسپایک خونهست؟》
از وقتی شنیده بود اسپایک خالکوبی کرده سر از پا نمیشناخت تا صبح شود و برای دیدنش به پیش اسپایک بیاید. درک با اخم به او نگاه کرد و به خودش گفت:《دردسر. همهتون یه مشت دردسرید. دردسررر.》
غرغرکنان داخل خانه شد و شارلوت هم به دنبالش راه افتاد. شارلوت با قدمهای سریع خودش را به اتاق اسپایک رساند و بدون هیچ در زدنی در با باز کرد. اما وقتی اسپایک را که هنوز در رخت خواب خوابیده بود، دید، بادش خوابید.
دستانش را در جیبهای کت چرمیاش کرد و با لب و لوچه آویزان به سمت اسپایک رفت.