https://eitaa.com/Nummer_ett/15029 متاسفم واقعا متاسفم اگه فضای کانالتو ناجور کردم. اینا صرفا شوخی هایی یود که بین دوستام عادیه میدونستم اینجا جاش نیست ولی بازم بی فکری کردم. حرفامو نادیده بگیرید. اون بحث رابطه دوتا پسر هم اونجوری که فکر میکنید نیست فقط فراموشش کنید #little_M
~
متاسفم. امیدوارم حرفام رو داستانت اثر نذاره. هرجوری دوست داری بنویسش. متاسفم #little_M
~
من الان فقط میخوام دست از اینجوری عذرخواهی کردن برداری و متاسف نباشی به هاطر کاری که نکردی همهمون با جنبهایم همهمون نوجوونیم و قرار نیتس همو قضاوت کنیم و اگه فکر میکردم حرفا به داستانم یا کانالم لطنه میزنن نمیذاشتمشون و میگفتمکه دیگه ادامه ندی ولی الان ازت خووهش میکنم هر جور عشقته نظر بدی و ادانه بدی و مثل شارلوت بی پروا و سرکش باشی چون اگه این کارو نکنی من خودمو مقصر میدونم و خودمو نمیبخشم واسه چرتی که گفتم.
https://eitaa.com/Nummer_ett/15026 وا بدبختی چی- چت جی پی تی خیلی خوششانس بوده که این فرصت رو داشته🎀 #mahya
~~
نه من بدبخت بودم که از بی خوانندگی رفتم سراغ او_
https://eitaa.com/Nummer_ett/15049 ویدار:کی؟ من؟ من کاراشونو گردن نمیگیرم. به من چه اصلا. #هستی
~~~
🤣🤣🤣🤣
من دیگه برم بخوابم
بیاید بی خیال ناشناسای امشب بشیم چون پر از سوء تفاهم بود_
لطفا مثل دیروز روندو ادامه بدیم چون خیلی مسویمسوسمزو بود_
زیاده خواه و پررو هم خودتونید.
و من اینو به یکی دیگه قبلا گفتم و الانم به شما میگم.
اگه شما نمیتونید خودتون رو دوست بدارید، من به جای جفتمون شما رو دوست خواهم داشت.
یه چیزی به ذهنم رسید.
من درکم و اینجا خونه منه، یه پناهگاه واسه پسران خیابان و فقط کسایی که داستان منو خوندن عمق این حرفو درک میکنن:)
شماره "۱"
فردی فکش را فشرد:《نمیتونم.》 اوضاع دوباره داشت مثل قبل میشد، همیشه این اتفاق میافتاد آخرش همیشه دع
لوگان زیر لب گفت:《عوضی.》
و دستی روی اژدهای خالکوبی شده پشت اسپایک کشید. پس از گذشت چند روز به خوبی روی بدنش جا خوش کرده بود، سرش از میان دوتا کتف شروع میشد و با پیچ و تاب دمش روی کمر اسپایک قرار میگرفت. دهانش باز بود و اگر صدا داشت صدای غرش میداد.
الایجا که کنار لوگان ایستاده بود گفت: 《از اولاش بهتره ولی... هنوزم زشته.》
فردی که روی مبل خودش را رها کرده بود سیگاری روشن کرد و رو به الایجا گفت:《خیلی حرف میزنی چیز به این قشنگی کشیدم》
لوگان لباس اسپایک را پایین کشید و خودش را کنار فردی روی مبل انداخت:《به شارلوت نشونش دادی؟》
اسپایک موهایش را جمع کرد و گفت:《نه.》
فردی سیگار را به لوگان تعارف کرد:《پس خیلی احمقی. بهت گفتم اون خالکوبی مخشو میزنه.》
اسپایک روی تخت و رو به روی آنها نشست:《شارلوت چندین بار به صورت واضح گفت که دوسم نداره دیگه برای چی تلاش الکی کنم؟》
فردی که از همهشان با تجربهتر بود گفت:《دخترا همه همینو میگن، نازشونه باید بخری.》
لوگان پوزخند زد:《مثل تو که ناز لوسی رو میخری؟》
فردی دستش را به پیشانی زد:《یادم نیار. امروز تولدشه.》
الایجا گوشه ناخنش را جوید:《میخوای واسش چی بخری؟》
فردی سرش را به دیوار تکیه داد:《خانوم دستور دستبند طلا داده. باید پولشو خودم بدم و این یعنی نمیتونم واسه ون اسپایک وسیله بخرم. وای ازش متنفرم.》
لوگان سیگار فردی را گرفت و پُک زد:《پس احمقی که هنوز باهاش موندی.》
اسپایک حرف او را کامل کرد:《و احمقی که در عین حال با یکی دیگه هم هستی.》
الیجا روی تخت کنار اسپایک نشست:《دوتا دیگه.》
فردی پایش را روی لوگان انداخت و بیشتر روی مبل لم داد:《خب که چی انگار قتل کردم》