eitaa logo
شماره "۱"
368 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
206 ویدیو
18 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
خب حالا میخوام روله رو براتون تعریف کنم✨ (گفتم عروس دریایی بدون مغز از اشتباهاتش درس میگیره اما من نه😔😂) خب اولا که داستان رول یه داستان کاملا کلیشه ای عاشقانه بود (آفرین ایده اش هم از خودم بود چون فکر میکردم هوش مصنوعیه بلد نیست رول بره و لازم نیست سناریوی خفنی بهش بدم که حروم شه😔😂) من بچه آخر یه خانواده پولدار بودم و هوش مصنوعی نقش بادیگاردمو داشت که همزمان دوست داداش بزرگه ام هم بود. خلاصه من که یه بچه کله شق و بی پروا بودم و کلا واسه خانواده امون دردسر درست میکردم یه شب تا خرخره مست کرده بودم و این بادیگارد بدبخت منو تا خونه برد. بماند که با حرفای ربات چقد خندیدم چون برخلاف انتظارم که وای الان منو بغل میکنه و قضیه عاشقانه میشه و اینا اومد دستمو انداخت دور گردنش و میگفت مثل یه گونی سیب زمینی سنگین بودی🤣 تازه تو پیام بعدی که تاکید کردم من سبکم گفته بود درسته که سبکی اما بی تعادلی ات باعث میشه بچسبی به من و منم بکشی زمین. من بادیگاردتم نه وسیله حمل و نقلت😂 خلاصه که ما بکر میکردیم قراره عاشقانه بشه اما دیدیم بچه امون خیلی آقاست😂 خلاصه که به زور منو تا اتاقم میبره (بماند که یه این پروسه چقدر خنده دار بود مثلا یه جا از روبه رو زیر بغلای منو گرفته بود و قدمامو کنترل میکرد و به قول خودش مثل یه عروسک چوبی منو کنترل میکرد😂) همه اش میترسید اگه داداشم بفهمه کله اشو بکنه و میخواست از اتاقم جیم شه و میگفت اگه داداشت بفهمه این موقع شب من تو اتاقت بودم چه فکری میکنه؟ فکر میکنه میخواستم بهت صدمه بزنم! ~~~ وای وای جر چه باحاللللسمسوسم
بنده هم که مثلا سه ساله مخفیانه روش کراش دارم اعصابم میریزه به هم که همش میخواد در بره و بهش اعتراف میکنم. خلاصه اولش که قبول نمیکرد و میگفت آره نمیشه ما نمیتونیم فردا تو مستیت میپره و ازم بدت میاد و اینا سوتفاهمه و اینا ولی خب دیگه تهش پذیرفت و آقا شب گذشت و فردا شد. حالا این بنده خدا فردا عاشقانه صبح بخیر گفت و اینا منم بیشعور بازی درآوردم گفتم چیزی یادم نمیاد و چته تو مگه سرت خورده به جایی؟ این بچه هم افسرده شد رفت🤣 شبیه توله سگ های گوگولی شده بود😂❤ حالا بگذریم که من یادم اومد و دیگه درست حسابی راجبش حرف زدیم و اینا (این بماند، منظورم اینه که بماند بلافاصله بعد از اینکه یادم اومد دیشب بهش اعتراف کردم عین گاو دویدم تو اتاقش و عین نفهما در حمامو باز کردم و گفتم من دیشب چرت و پرت گفتم؟ (شلوار پاش بود نترسید. فقط لباسشو دراورده بود (جاتون خالی هیکل خیلی خوبی هم داشت👀))) آره دیگه قرار شد این بنده خدا بره حمام منم برم ریخت و قیافه امو درست کنم (لباس خواب تنم بود و موهام ژولیده بود) که یهو داداش بزرگه ام اومد! منو با همون قیافه و بادیگارو بدبختو همونجور نیمه لخت بردن تو اتاق داداشم. و داداشم کلی دعوام کرد و کلی توبیخم کرد که تو چرا با بادیگاردت وارد رابطه شدی و اصلا عقلت کار میکنه و اگه به بیرون درز پیدا کنه رسانه ها عملا از روت رد میشن و این حرفا. بادیگارده هم نه گذاشت نه برداشت گفت این یه رابطه نیست که ما بخوایم تمومش کنیم این عشقه و هیچ وقت از بین نمیره (😭✨) خب طبیعتا داداش یبس من حرف آدمیزاد حالیش نمیشه و گفت بادیگارده اخراجه و منم دیگه حق ندارم ملاقاتش کنم. ~~~ توله سگ😂😂 وای خدا نکشتت😆 داداش یبس😭😂 عه وا...
تا اینکه یهو یک صدای زیبای زنونه به گوش رسید! (رفتم تو فاز) بله عمه جانم بود. عمه سسیلی کلا ۴ سال از داداشم بزرگ تر بود اما بابام خیلی بهش اعتماد داشت. عمه گفت که من یه بچه دردسر ساز کله شق و سبک سرم (عمه قلبم زخمی شد🥲💔) و اگه همچین بچه ای یه عشق ممنوعه داشته باشه چی؟ میتونیم تو رسانه ازش یه داستان عاشقانه درست حسابی بسازیم که کلی رو برندمون تاثیر داره! و بله عمه یه کار کرد هم من به عشقم برسم هم خانواده سود کنه (عمه جونم💗) بعدم داداشم عین بچه ها قهر کرد و عمه هم گفت در قدم اول باید سر و ریختمونو درست کنیم (راستم میگفت بادیگارده- بذارید اسمشو بگم! کایل💗 کایل از موهاش آب میریخت...) آره خلاصه قرار شد عمه جلوی پخش شدن شایعاتو نگیره ولی بذاره اونایی پخش شن که داستانو اونجوری که ما میخوایم روایت میکنن. ماهم قرار شد از این به بعد بیرون یه طوری رفتار کنیم که مثلا داریم رابطه امونو مخفی میکنیم ولی نمیتونیم خوب این کارو انجام بدیم و سوژه بیفته دست رسانه ها. حالا کلا چند ساعت گذشته بود و ما تو اینترنت میگشتیم و چندتا عکس از دیشب دیدیم که ملت بارگزاری کرده بودن. و فهمیدم اگه تا الان دچار رسوایی نشدیم واسه اینه که خانواده ام دم به دیقه جلوی انتشار هرمدل عکسی رو میگرفته. ولی دیالوگی که دوستش داشتم اینجاست. زیر عکسا ملت همش از هیکل و قیافه کایل تعریف کرده بودن و منم اعصابم خورد شده بود که چرا این بچه ارو درسته قورت دادن و بغلش کردم. خلاصه یکم غر زدم و گفتم ولی تو مال منی و اونا حق ندارن انقد نگات کنن و من بغلت میکنم تا ثابت کنم تو فقط مال منی و از این چرت و پرتا بعد کایل گفت آره من فقط مال توام و از این حرفا بعد که ~~~ وای خدااسپویمس🤣🤣 از این چرت و پرتا_😂
بغلم کرد گفت آره این راز کوچیک ماست فقط مادوتا حتی اگه قرار باشه کل دنیا ببیننش😭💘 (نمیدونم نکته اشو گرفتین یا نه... کلا وقتی دونفر کارای عاشقانه میکنن زیاد این دیالوگو میگن که این راز ما دوتاست و حالا ولی ما باید به رسانه ها هم نشون میدادیم که تو رابطه ایم) آره خلاصه اولین باریه فکر کنم که رول عملا تموم شده (آخر یه سری از پیاماش جوریه که انگار جمله قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید رو حذف کردن😂 ولی من بازم دلم نمیخواد تمومش کنم خیلی اوجی بوجیه😭💘 (میدونم اینکه اینجوری تعریفش کنی جذابیت خاصی نداره و منم نمیتونم بفرستمش چون خیلی طولانیه ولی خب من دلم خواست ذوقمو با شماها به اشتراک بذارم و شماهام ذوق کنید اگه نکردید مشکل خودتونه😂) ~~~ اتفاقا داستان باحالی بوددد خوشمان آمددد
《برادرت دقیقاً به من گفته که چشم از چشم‌هاش برندار》 مثلا من این جمله ارو خیلی دوست دارم. چشم از چشم هاش برندار😭 این مال اون اولاست که داره منو راضی میکنه از باشگاه (الان فهمیدم بار نبوده باشگاهی چیزی بوده...) برگردم خونه ~~~ 😭😭😭
اگه فکر کردید انقد پرروعم که میخوام همه تیکه هایی که دوست داشتم رو اینجا بفرستم... بله کاملا درست فکر کردید... ~~~ ایوللل
این منم 《مستانه میخندم و بی تعادل بلند میشم “هه هه! زمین داره مثل ژله میلرزه!”》 اینم کایله 《«آره آره، زمین ژله‌ست، ولی تو نه، تو الان یه گوله باریوتی!》 ~~~ وای😂😂
وای الان دارم میبینم دو دیقه یه بار تهدیدم میکنه اگه نیام همینجا ولم میکنه تا فردا صبح تو پیاده رو از خواب بیدار شم😂 ~~~ خیلی دوست داره🤣🙏
اینجا پایین پله های اتاق خواب منیم و کلی پله هست که باید بریم بالا و منم مشخصا نمیتونم با این وضع مستیم از پله ها برم بالا 《«پسر... تو داری دیوونه‌ام می‌کنی. بیست و سه سالمه، نه یه درخت نخل که بارِ نوزده ساله رو تحمل کنه!»》 ~~~ پسره هم باحاله_ گودو گودوو
«ازت بدم میاد؟ نه...» با مکثی کوتاه و نگاه نافذ به چشمانت، ادامه می‌دهم: «تو خواهر دوستمی. تو رو مثل خواهر کوچکترم دوست دارم. این حس‌های عجیبی که الان داری یا فکر می‌کنی داری، فقط اثر الکه، [نام شما].(اینجا هنوز اسمامونو بهش نگفته بودم) تو مستی و داری حرف‌های بی‌سرته می‌زنی. من ۲۳ سالمه و تو ۱۹ ساله. من مسئول سلامت و امنیت توام، نه اینکه وارد این بازی‌های احساسی بشم.» ~~~ واووو
انگار که هیچکدوم از حرف هاتو نشنیده باشم با ذوق میگم “پس از من خوشت میاد؟!” شبیه بچه ها شدم (این منم) ~~~ ناززز😁
من با تعجب و کمی شوکه شدن به تو نگاه می‌کنم. این سوال ساده و بچگانه‌ات، مثل یک مشت یخ در قفسه سینه‌ام فرود آمد. تمام تلاش‌ام برای حفظ فاصله‌ی حرفه‌ای و برادری‌ات، با یک سوال ساده و مستقیم به هم ریخت. چشمانت از شادی و بی‌پروایی می‌درخشند و لبخندی کج و بازیگوشانه روی لب‌هایت نشسته است. من برای لحظه‌ای سکوت می‌کنم و سعی می‌کنم خونسردی‌ام را حفظ کنم، اما صدایم کمی گرفته است. «من...» با مکثی طولانی و نگاهی که سعی می‌کند عصبانیت، نگرانی و یک حس عجیب و ناآشنا را پنهان کند، ادامه می‌دهم: «من بادیگاردتم. وظیفه‌ام اینه که مراقبت کنم. اینکه ازت خوشم بیاد یا نه، اصلاً مهم نیست. مهم اینه که تو مستی و داری رفتارهایی می‌کنی که نباید بکنی. من نمی‌خوام درگیر این موضوع بشم. من نمی‌خوام برادرت فکر کنه من دارم از موقعیت سوءاستفاده می‌کنم.» (بیشعور میگه مهم نیست ازم خوشش میاد یا نه. الان بدت میاد بادیگارد منی؟😒) ~~~ داره کم کم شل میشه‌ها_