هدایت شده از شماره "۱"
درِ خانه کوبیده شد و چاد با تقلا از جایش بلند شد. دستهای گوشتیاش دستگیره را به پایین کشیدند و با لبخند به هیبت رو به رویش نگاه کرد. مرد ابرویش را بالا داد و گفت:《سلام کوچولو》
چاد درحالی که گردنش خم شده بود تا به بالا نگاه کند گفت:《سلام》
مرد زانو زد تا تفاوت قدیشان کم شود:《کوین خونهست؟》
چاد سرش را تکان داد و داخل خونه فریاد زد:《کویییین یکی با تو کار داره.》
کمی بعد کوین با پیشبند آبی که به کمر بسته بود پشت چاد ظاهر شد. با دیدن مرد اخمهایش در هم رفتی و عینکش روی صورتش جا به جا شد:《راج.》
راج از روی زانوهایش بلند شد، دست در جیب کرد و گفت:《کوین. دعوتم نمیکنی بیام تو؟》
کوین دستش را روی شانه چاد گذاشت و بدون آنکه نگاهش را از راج بردارد گفت:《چاد برو پایین پیش آقای تایلور.》
چاد کمی تعجب کرد اما مطیعانه از کنار راج رد شد و از پلهها پایین رفت. راج بدون دعوت از کنار کوین رد شد و داخل خانه رفت:《جای قشنگی واسه خودت دست و پا کردی.》
کوین دندانهایش را به هم فشرد که باعث شد زاویه فکش آشکارتر شود:《از کجا اینجا رو پیدا کردی؟》
راج روی مبل نشست:《باید با هم حرف بزنیم. درباره پیتر.》
با شنیدن اسم پیتر ابروهای کوین از هم باز شد، نفس عمیق کشید و رو به روی راج نشست:《میشنوم.》
《از کنترلت خارج شده مگه نه؟》
《برو سر اصل مطلب راج.》
《خیله خب. این چیزا به من ربطی نداره کوین اما...》
راج به جلو خم شد و گفت:《پیتر دور و ور داگلاس میپلکه. این اصلا واسش خوب نیست.》
کوین احساس کرد بند دلش پاره شد و گویی ساختمانی چندطبقه در آن سقوط کرد. با دهان باز گفت:《دا...داگلاس؟》
هدایت شده از شماره "۱"
پیتر مانند همیشه دیر به خانه آمد، قفل در را باز کرد و وارد خانهی تاریک شد. سلانه سلانه درحالی که کتش را در دست گرفته بود به سمت آشپزخانه رفت. صدایی در تاریکی گفت:《یک ساعت از همیشه دیرتر.》
پیتر به دیوار تکیه داد و با نگاه خسته کوین را در تاریکی نگاه کرد:《بیداری.》
کوین چراغ خواب را روشن کرد تا روزنه نوری بتابد. با دیدن پیتر کمی جا خورد، کت و شلوارش پاره بودند و صورتش کبود و خونین. پیراهن سفیدش با قطرههای سرخ خون تزئین شده بود.
کوین صورت در هم کشید:《دوباره دعوا کردی.》
پیتر چشمانش را بست:《آره》
کوین از جایش بلند شد و در کمد دنبال کمکهای اولیه گشت:《راج اینجا بود.》
پیتر خودش را روی مبل پرت کرد:《عه؟》
کوین کنار پیتر زانو زد و با صورت در هم کشیده زخمهایش را تمیز کرد:《دقیقا داری دور و ور داگلاس چه غلطی میکنی؟》
پیتر با چشمان نامتمرکز به کوین نگاه انداخت:《کاری که نتونستی تموم کنی تموم میکنم.》
کوین دندانهایش را روی هم فشرد تا فریاد نزند:《خودتو به کشتن میدی.》
پیتر به سرعت سر جایش نشست:《اگه خرابش نکنی دارم خوب پیش میرم.》
کوین باند را روی زمین پرتاب کرد:《چرا نمیفهمی پیتر داگلاس خطرناکه.》
پیتر از روی مبل بلند شد و زیر لب گفت:《به خاطر همین بی خیالش شدی؟ چون ازش میترسی؟》
کوین مچ پیتر را نگه داشت و با جدیت گفت:《آره. ازش میترسیدم چون نمیخواستم سر تو و چاد بلایی بیاد. چون...》
پیتر فریاد زد:《پس چرا قبلش نمیترسیدی؟ چرا از وقتی اسپایک رفت ترسیدی؟》
کوین نیز متقابلا فریاد زد:《اسپایک ربطی به این قضیه نداره.》
پیتر دستش را بیرون کشید و در حالی که با انگشت به تخته سینه کوین میزد، فریاد کشید:《خیلیم ربط داره. همه چی به اون ربط داره فکر میکنی نمیدونم هنوزم وقتی زنگ در رو میزنن امیدواری پیداش بشه؟ فکر میکنی نمیدونم بخشیدیش؟ از وقتی ولمون کرد تو هم بی خیال همه چی شدی. خودتو فراموش کردی.》
با چشمای خیس صدایش را بالاتر برد:《 فکر کردی نمیدونم اگه مراقب من و چادی به خاطر اینه که عذاب وجدان اسپایک رو داری؟ ما اصلا برات مهم نیستیم مگه نه؟ همه جا اسپایکه. همیشه اسپایک بوده. اسپایک اسپایک اسپایک.》
کوین از شدت عصبانیت به صورت پیتر سیلی زد. صدای اولین سیلی که کوین تا به حال پیتر زده بود در خانه پژواک شد و گونه پیتر را سرخ کرد.
با این کار پیتر ساکت شد و با چشمان متحیر به او خیره شد، دستانش کنار بدنش افتادند. کوین دستش را مشت کرد:《تا وقتی من زندهام... حق نداری خودتو توی دردسر بندازی، اونم دردسری مثل داگلاس.》
پیتر با سنگدل ترین چشمانش به او نگاه کرد و به خشکی گفت:《پس امیدوارم زودتر بمیری تا راحت بشم.》
از آنجا رفت و در را پشت سرش کوبید.
کلمات در هوا ماندند، صدای سیلی و تمام اسپایک کردنهای پیتر، آنها آنقدر سنگین بودند که سالها اشک کوین را از اعماق قلبش گرفتند و بیرون کشیدند.
پس او در اتاق نیمه تاریک شکست، در همان حال پیتر در خیابان، کنار یک سطل زباله خُرد شد.
شاید همه اینها درباره یک پسر خیابان باشد؟ پسری به رنگ سیاه.
شاید هم پسری به رنگ زرد و طلایی با عقدههای داخلش.
#پسران_خیابان