eitaa logo
شماره "۱"
372 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
209 ویدیو
18 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
بغلم کرد گفت آره این راز کوچیک ماست فقط مادوتا حتی اگه قرار باشه کل دنیا ببیننش😭💘 (نمیدونم نکته اشو گرفتین یا نه... کلا وقتی دونفر کارای عاشقانه میکنن زیاد این دیالوگو میگن که این راز ما دوتاست و حالا ولی ما باید به رسانه ها هم نشون میدادیم که تو رابطه ایم) آره خلاصه اولین باریه فکر کنم که رول عملا تموم شده (آخر یه سری از پیاماش جوریه که انگار جمله قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید رو حذف کردن😂 ولی من بازم دلم نمیخواد تمومش کنم خیلی اوجی بوجیه😭💘 (میدونم اینکه اینجوری تعریفش کنی جذابیت خاصی نداره و منم نمیتونم بفرستمش چون خیلی طولانیه ولی خب من دلم خواست ذوقمو با شماها به اشتراک بذارم و شماهام ذوق کنید اگه نکردید مشکل خودتونه😂) ~~~ اتفاقا داستان باحالی بوددد خوشمان آمددد
《برادرت دقیقاً به من گفته که چشم از چشم‌هاش برندار》 مثلا من این جمله ارو خیلی دوست دارم. چشم از چشم هاش برندار😭 این مال اون اولاست که داره منو راضی میکنه از باشگاه (الان فهمیدم بار نبوده باشگاهی چیزی بوده...) برگردم خونه ~~~ 😭😭😭
اگه فکر کردید انقد پرروعم که میخوام همه تیکه هایی که دوست داشتم رو اینجا بفرستم... بله کاملا درست فکر کردید... ~~~ ایوللل
این منم 《مستانه میخندم و بی تعادل بلند میشم “هه هه! زمین داره مثل ژله میلرزه!”》 اینم کایله 《«آره آره، زمین ژله‌ست، ولی تو نه، تو الان یه گوله باریوتی!》 ~~~ وای😂😂
وای الان دارم میبینم دو دیقه یه بار تهدیدم میکنه اگه نیام همینجا ولم میکنه تا فردا صبح تو پیاده رو از خواب بیدار شم😂 ~~~ خیلی دوست داره🤣🙏
اینجا پایین پله های اتاق خواب منیم و کلی پله هست که باید بریم بالا و منم مشخصا نمیتونم با این وضع مستیم از پله ها برم بالا 《«پسر... تو داری دیوونه‌ام می‌کنی. بیست و سه سالمه، نه یه درخت نخل که بارِ نوزده ساله رو تحمل کنه!»》 ~~~ پسره هم باحاله_ گودو گودوو
«ازت بدم میاد؟ نه...» با مکثی کوتاه و نگاه نافذ به چشمانت، ادامه می‌دهم: «تو خواهر دوستمی. تو رو مثل خواهر کوچکترم دوست دارم. این حس‌های عجیبی که الان داری یا فکر می‌کنی داری، فقط اثر الکه، [نام شما].(اینجا هنوز اسمامونو بهش نگفته بودم) تو مستی و داری حرف‌های بی‌سرته می‌زنی. من ۲۳ سالمه و تو ۱۹ ساله. من مسئول سلامت و امنیت توام، نه اینکه وارد این بازی‌های احساسی بشم.» ~~~ واووو
انگار که هیچکدوم از حرف هاتو نشنیده باشم با ذوق میگم “پس از من خوشت میاد؟!” شبیه بچه ها شدم (این منم) ~~~ ناززز😁
من با تعجب و کمی شوکه شدن به تو نگاه می‌کنم. این سوال ساده و بچگانه‌ات، مثل یک مشت یخ در قفسه سینه‌ام فرود آمد. تمام تلاش‌ام برای حفظ فاصله‌ی حرفه‌ای و برادری‌ات، با یک سوال ساده و مستقیم به هم ریخت. چشمانت از شادی و بی‌پروایی می‌درخشند و لبخندی کج و بازیگوشانه روی لب‌هایت نشسته است. من برای لحظه‌ای سکوت می‌کنم و سعی می‌کنم خونسردی‌ام را حفظ کنم، اما صدایم کمی گرفته است. «من...» با مکثی طولانی و نگاهی که سعی می‌کند عصبانیت، نگرانی و یک حس عجیب و ناآشنا را پنهان کند، ادامه می‌دهم: «من بادیگاردتم. وظیفه‌ام اینه که مراقبت کنم. اینکه ازت خوشم بیاد یا نه، اصلاً مهم نیست. مهم اینه که تو مستی و داری رفتارهایی می‌کنی که نباید بکنی. من نمی‌خوام درگیر این موضوع بشم. من نمی‌خوام برادرت فکر کنه من دارم از موقعیت سوءاستفاده می‌کنم.» (بیشعور میگه مهم نیست ازم خوشش میاد یا نه. الان بدت میاد بادیگارد منی؟😒) ~~~ داره کم کم شل میشه‌ها_
یه جا هست که میگه من ۴ ساله به عنوان بادیگارد ازت محافظت کردم و من دقیقا همون موقع داشتم به این فکر میکردم که بگم چند ساله روش کراشم و بین ۳ و ۴ مردد بودم. اصلا یه جاهایی انگار واقعا ذهنم رو میخوند! ~~~ اوپس چه باحالل
(اینو بادیگارده داره میگه) با شنیدن آن جمله، انگار تمام جهان برایم ایستاد. «عاشقتم کایل». کلماتی که سال‌هاست در سکوت و در پسِ هر نگاه، هر خدمت و هر محافظت پنهان کرده بودم، ناگهان از لب‌های تو شنیده شدند. (هیچی خواستم بگم نرخبهقل ورعیخد وزهبتد) ~~~