eitaa logo
شماره "۱"
350 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
176 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
دلقک به ناشناسام جواب بده فقط عین بز کپی میکنی‌شوننن🥸😂 ~~~ اولا کپی نمی‌کنم فوروارد می‌کنم. دوما آخه با من نیستی که جوابی ندارممم
سرم درد می‌کنه bro بی خیال_
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تعریف‌های زیادی از عشق وجود دارد، اما عشق برای او یک چشم‌بند بود. چشم بندی که اجازه نمی‌داد ببیند چگونه به خاطرش عشقش از همه‌چیزش می‌گذرد، به خاطر عشقی که ارزشش را نداشت. و وای به آن روز که چشم‌بند کنار برود و لایه‌های عمیق پشت عشق که سوء استفاده بود آشکار شود.
آرزوی دزدان دریایی نه طلا بود نه گنجینه، آنها با ولع خواستار پریان دریایی بودند. همان دخترانی که چهره‌شان همچو قرص ماه در شب سیه بود و صدایشان صدای جنگ فرشتگان آسمانی. همان پریانی که با عشوه در آب شنا می‌کردند و هر آن دل ملوانان جوان و پیر را بیشتر می‌بردند...
دوست خوب برچسب ندارد، بر روی پیشانی‌ای ننوشته‌اند دوست، قرار نیست ویژگی خاصی داشته باشد یا حرف خاصی بزند. دوست خوب غریق‌نجات است، بدون آنکه خود بداند شیرجه می‌زند در دریای سیاه مشکلات تو، و تو را که مغروقی در جریان سیال آشفته ذهن هستی را نجات می‌دهد...
پسران پیترپن. نام خودشان را چنین گذاشته بودند، دور از بزرگتر‌ها شادی می‌کردند و دور آتش جشن می‌گرفتند، آنها شب‌ها با سرکشی از روی سقف‌های چوبی می‌پریدند و به تمام دنیا نشان می‌دادند که کودکی کردن یعنی چه. آنها افسانه بودند، افسانه‌های جوان با هاله‌‌های سبز از سوی پیترپن.
پرسید هیولا کیست؟ پاسخ دادید تویی. اما او هیولا نبود، کور بودید که نتوانستید ببینید او هیولا نبود. شاید چهره‌ی ترسناک داشت، شاید چشمانش خون گرفته و وحشی بودند اما مگر قلبش را ندیده‌اید؟ مگر ندیده‌اید با هر تپش نور می‌رهاند و با هر نفسی که فرو می‌دهد شادی پس می‌دهد؟ ندیدید. ندیدید که نیزه‌های شیطانی‌تان را در سینه نحیفش فرو بردید، ندیدید که بر روح لطیفش ننگ شیطان زدید. شیطان شما بودید. هیولا شما بودید.
یکی بود یکی نبود جادو بود اما جادوگر نه. سال‌ها گذشت یکی بود یکی نبود، حالا جادوگر بود اما جادو نه.
خزعبل برای شما_
با تشکر از هیچکسسس
گفت:《یک روز به دیدنت می‌آیم. و آن‌روز ستاره‌ای در آسمان خاموش خواهد شد، می‌دانی که افسانه‌ای می‌گوید هر ستاره در آسمان نشان‌دهنده یک جسم بر روی زمین است.》 و پس از آنکه عهد هرروزه‌اش را با سنگ قبر بست، گل رز را پر پر کرد و یک گلبرگ را مثل همیشه با خود برداشت. می‌خواست در کتابی بگذارد که صاحب سنگ قبر به او داده بود. با خود پنداشته بود، تا وقتی هر صفحه با گلبرگ گل رز تزئین نشود و کتاب به پایان نرسد، ستاره او نیز خواهد درخشید. اما پس از آن... پس از آن بالاخره او را می‌دید.