هدایت شده از دست به قلم
هیچکس باهام حرف نمیزه، هیچکس جوابمو نمیده، هیچکس منو دوست خودش نمیدونه، هیچکس آدم حسابم نمیکنه...
عالیه...
شماره "۱"
هیچکس باهام حرف نمیزه، هیچکس جوابمو نمیده، هیچکس منو دوست خودش نمیدونه، هیچکس آدم حسابم نمیکنه... ع
برید داستان الکسو بخونید باهاش حرف بزنید(نشون دادن نیزهی پشت سرم_)
https://eitaa.com/Nummer_ett/15569 خب پس بیخیالش. امیدوارم بهتر شی #هیچکس
~~~
حالا چیزه شایدم دادم شما بیدار باشید_
مثلا ساعتای یک و نیم_
قربونتتت
شماره "۱"
اسپایک با بدجنسی پنبه را روی زخم فشرد، فردی فریادی از درد زد و با دستی که روی بازویش خالکوبی قلب داش
فردی با سرعتی فراتر از نور رانندگی میکرد، قلبهایشان آنقدر محکم به سینه میکوبید که اگر قفسه سینه، آنها را محبوس نکرده بود، از سینهشان بیرون میافتاد.
وقتی به خانه الایجا رسیدند، اسپایک حتی قبل از آنکه ماشین کامل متوقف شود پیاده شد. به سرعت وارد خانه که درش باز بود شدند.
با شنیدن صدای گریه به حمام رفتند و وقتی رسیدند گویی قلب بالاخره قفسه سینه را شکاند و بیرون افتاد. آن صحنه تا ابد در ذهنشان حک شد.
الایجا، همان پسری که تنش همیشه کبود بود، همان پسری که میان آن چهار نفر همیشه روی تخت میخوابید، همانکه بدن نحیف داشت و همیشه اضطراب سایهاش بود، خوشقلبترین و مهربانترینشان روی زمین افتاده بود، به گونهای که گویی دیگر قرار نیست بلند شود.
لوگان با گریه روی مچ دستش خم شده بود و با وحشت سعی کرده بود مسیر خونریزی را ببندد، دستمال سفید، سرخ به رنگ گل رز شده بود.
اسپایک اولین کسی بود که به خودش آمد، رو به لوگان فریاد زد:《منتظر چی هستی باید ببریمش بیمارستان.》
هیچکس در دریمز گریویارد به آن سرعت رانندگی نکرد و نخواهد کرد.
هیچکس در دریمز گریویارد به خاطر رفیق از لوگان بدتر گریه نکرد و نخواهد کرد.
هیچ آرزویی بدتر از آرزوهای الایجا در دریمز گریویارد دفن نشد و نخواهد شد.
وقتی به بیمارستان رسیدند، لوگان در حالی که سعی میکرد دستمال را روی مچ دست الایجا فشار دهد، او را در آغوش گرفته بود، اسپایک جلوتر از همه و فردی پشت همه وارد بیمارستان شدند.
اسپایک الایجا را گرفت و به همراه پرستار رفت و لوگان ماند با فردی. لوگان با دستان خونی به دیوار تکیه داد، از شدت ترس و اضطراب نفسنفس میزد.
شماره "۱"
فردی با سرعتی فراتر از نور رانندگی میکرد، قلبهایشان آنقدر محکم به سینه میکوبید که اگر قفسه سینه،
فردی هم به اندازه او نگران بود اما موفق شده بود خودش را کنترل کند. لیوانی آب برای لوگان ریخت و به دستش داد، نمیتوانست به دعوایشان فکر نکند.
لوگان با دستش اشکهایش را پاک کرد، که البته اشکهای بعدی آمدند و باعث شدند عملی بیهوده به نظر برسد. لوگان لیوان را گرفت و با وحشتزدگی به فردی گفت:《اگه بلایی سرش بیاد چی؟ خدایا فردی اگه بیدار نشه چی؟》
زانوانش شل شد و روی زمین نشست. چشمانش از اشک سرخ شده بودند، این لوگان هیچ شباهتی به لوگانی که در دعوا همه را میزد نداشت، این لوگان همان پسر بچهای بود که اسپایک میگفت.
فردی جلویش زانو زد:《معلومه که هیچی نمیشه نگران نباش. اون خوب میشه.》
امیدوار بود که او خوب میشود.
لوگان گفت:《وقت... وقتی رسیدم کارشو کرده بود. فردی من اون چاقو رو بهش داده بودم... فردی چاقوی من بود من لعنتی. بهش داده بودم از خودش مراقبت کنه... فردی اون خودشو کشت. با چاقوی من خودشو کشت. فردی کلی خون بود، انگار تمومی نداشت، حس میکردم الانه که... الانه که همهجا سرخ بشه.》
خم شد و گریهاش به هقهق تبدیل شد:《فردی یه لحظه فکر کردم نفس نمیکشه... فردی اون واقعا نفس نمیکشید.》
فردی اشکهای تازه چکیدهاش را پاک کرد و او را در آغوش گرفت:《هی هی کافیه بهش فکر نکن، همهچی درست میشه. الای از پسش بر میاد، اون خیلی قویه خودتم میدونی. اون خوب میشه و ما به مامان و بابای عوضیش نشون میدیم که اون چقدر قویه. بهش فکر نکن... میدونم چه حسی داری ولی فکر کردن بهش کمکی بهت نمیکنه. بهش فکر نکن.》
خندهدار است، بعد از آغوش مادر لوگان هیچ آغوشی به اندازه این یکی به لوگان حس امنیت و آرامش نداده بود. خندهدار است که لوگان را کسی آرام کرد که صورتش جای زخمهایی داشت که تقصیر لوگان بود.
البته خندهدار نیست، نامش رفاقت است، باعث میشود شیشه بشکنی، از دیوار بالا بروی، در آغوش بگیری و دستمال روی مچ دست بگذاری.
نامش رفاقت است، نامش مرگ است، نامش عشق است، اصلا هیچ نامی ندارد. پدیدهی عجیبی است اما باعث میشود یکی با سرعت بالای صدتا رانندگی کند، باعث میشود در آغوش کسی بیافتی که از دستش عصبانی بودی، باعث میشود ندانی چگونه میدوی.
و او نامش الایجا بود، ما نجاتش دادیم و دیگر هیچگاه رهایش نمیکردیم، آرزوهای تک به تک آن پسران در دریمز گریویارد دفن شده بود اما سه نفرشان یک آرزوی مشترک داشتند، اولین آرزویی که در آن قبرستان کوچک به واقعیت پیوست.
و ما آرزویمان را از آن پس سفت میچسبیدیم، اجازه نمیدادیم چاقو بردارد و به او نشان میدادیم چقدر برایمان مهم است. نامش الایجا بود، پسری از خیابان،
آرزوی ما، رفیقمان بود.
#پسران_خیابان