https://eitaa.com/anbaryyy_e/8714
من از حامی بودن خسته نیستم. قبلا هم گفتم حامی بودن... کمک کردن بهم حس خیلی خوبی میده، اون خلا هایی که دارمو پر میکنه ولی من متنفرم از اینکه یه کاری کنم و بگن نکردی یا حتی یه کاری نکنم و بگن کردی.
متنفرم از اینکه زحمت بکشم و بگن نشسته بودی، از اینکه کمک کنم و بگن خودخواه بودی.
مشکل من اینه...
ولی نه. باید بخوابم (ویدارکِ تو ذهنم: باید بخوابییی فردا صبح کلی کار دارییی. مینی ویدار اون طرف ذهنم: نههه بذار کیفشو کنههه فردا هم از خواب پا میشه و به کاراش میرسه. در حالی که این دوتا دعوا میکنن بزرگ ویدار میگه: ولی منم موافقم اگه ویدار الان حرفاشو بزنه تو کانال، شکل احمقا میشه پس بره الان بخوابه و فردا یه تکونی به خودش بده.)
و از اونجایی که من بچه خوبیم به حرف بزرگ ویدار گوش میدم🌚
هدایت شده از دست به قلم
نام: یاغی های مدرسه پر دردسر
پارت شانزدهم
بعد از قرعه کشی، به اصرار جسیکا راه افتادیم سمت کتابخانه.
مدرسه یک کتابخانه معمولی داشت، بزرگ نبود، اما تنها جایی بود که جسیکا میتوانست به آن پناه ببرد.
در کتابخانه را باز کردم و داخل رفتیم.
جید و ورا هم همراهمان بودند.
جسیکا به محض وارد شدن سمت قفسه ها دوید و نیوت هم پشت سرش رفت.
لبخند کوچکی زدم و به ورا و جید گفتم:«جسیکا حداقل یک ساعت اینجا میمونه، اگه خسته شدین برگردین اتاقتون.»
ورا سری تکان داد و جید هم سر تکان داد و سمت قفسه ها راهی شدند.
سمت قفسه ای راه افتادم و با قدم هایی آروم راه میرفتم و به کتاب ها نگاه میکردم.
دستم رو روی کتاب ها کشیدم و از حس زبر جلدشون زیر انگشت هام لذت بردم.
یکی از کتاب هارو بیرون کشیدم و به جلدش نگاه کردم. برش داشتم و آخر کتابخانه، پشت قفسه ها نشستم و لای کتاب رو باز کردم.
اینجا رو وقتی پیدا کردم که برای اولین بار به ماموریت رفته بودم، وقتی حس میکردم به هیولای واقعی ام.
اومدم توی کتابخانه و سرگردان میان قفسه ها گشتم، تا اینجا رو دیدم.
اون شب، تا صبح همون جا نشستم و با کتاب خوندن سر خودم رو گرم کردم.
به صفحه اول کتاب نگاه کردم و شروع کردم به خواندن.
صدای خش خش کاغذ از نزدیکی ام حواسم را پرت کرد.
سرم را بالا آوردم و سایه ای را گوشه اتاق دیدم.
کمی به سمتی متمایل شدم و بالاخره دیدمش. دختری با موهای سیاه موج دار که روی دفتری خم شده بود و با مدادی، چیزی را مینوشت.
چشمان قهوه ای دخترک با شور و اشتیاق میدرخشید و انگشتانش مینوشتند. ستونی از کتاب ها کنارش بودند و او میان کتاب ها و برگه ها نشسته بود.
دخترک دست از نوشتن کشید و به نوشته هایش نگاه کرد. ته مداد را میان دندان هایش گرفت.
از جایم بلند شدم و از میان قفسه ها گذشتم و جلو رفتم، تا پشت سرش رسیدم.
گردن کشیدم و به نوشته هایش نگاه کردم، به نظر داستان میآمدند.
گفتم:«داستانت در مورد چیه؟»
دخترک از جایش پرید و چرخید تا من را ببیند:«تو دیگه کی هستی؟!»
-یکی که دوست داره داستانت رو بخونه.
-نیازی نیست، برو پی کارت.
-عام، باشه، فقط خواستم بگم مایکل به نظر زیاد تو زندگی ایش درد کشیده باشه.
دخترک فقط به من نگاه کرد و پلک زد.
مایکل اسم شخصیتی بود که در نوشته هایش بود.
دستم رو جلو بردم:«اسمم الکسه.»
پلک زد:«ولی تو دختری.»
دماغم رو چین دادم:«کوتاه شده است، ولی کامل صدام نزن، خوشم نمیاد.»
باهام دست داد:«منم ویدارم.»
حالا نوبت من بود که پلک بزنم:«ولی تو دختری...»
ویدار شانه بالا انداخت:«پدرم توانایی زیادی توی اسم گذاشتن نداشت.»
نیشخند زدم و کنارش نشستم.
خودش رو کمی عقب کشید.
به یکی از کتاب هایی که کنارش پخش و پلا بود اشاره کردم:«اون یکی عالیه، زود بخونش.»
با تردید گفت:«باشه.» و به کتاب درون دستم اشاره کرد:«تو هم اینو زود بخون قشنگه.»
و این شروع مکالمه ما بود. مکالمه ای که انقدر ادامه داشت که جسیکا با صدا زدنم من رو پیدا کرد.
به جسیکا نگاه کردم:«الان میام.»
بعد به ویدار گفتم:«از آشنایی باهات خوشبخت شدم نویسنده. کدوم راهرو هستی؟»
پلک زد:«راهرو دوم، اتاق شیش.»
سرم رو تکان دادم:«راهرو سوم، اتاق هشت.»
سرش رو تکان داد و منم با دست باهاش خداحافظی کردم. برایم دست تکان داد و من میان قفسه ها ناپدید شدم.
در راه جسیکا پرسید:«چرا نظرت رو جلب کرد؟»
-نگاهش خاص بود.
-دیگه؟
-نویسنده بود.
-دیگه..؟
-حس نزدیکی بهم داد، ازش خوشم اومد.
-توی همین زمان کم؟
-آره.
شانه بالا انداخت و در راه به نیوت ملحق شدیم و سه نفری سمت اتاقمان رفتیم.
ایننن خیلییی خفنننن بوددددد
وایییی
اینکه حس میکنی این شکلیم
اینکه تو داستانت بودم... همه اینا فوقالعاده بوددد