شماره "۱"
خودکشی میکنمپسپسپسن ابزارک دو صفحه ناشناسو خوردددد وای خدایا الان چیکار کنممم اون از صبح که اومدم ج
دیگه روم نمیشه تو چشای اونایی که پیام دادن نگاه کنم😭
https://eitaa.com/Nummer_ett/16499 یه پیشنهاد بدم؟ وقتایی که میبینی ناشناسات زیادن و فرصت نداری جواب بدی به نظرم لینکو بردار تا اینکه هم پیاما بیشتر نشن هم این اتفاق نیفته و بعضا از اینکه جوابشونو ندادی ناراحت نشن.
~~~
چندبار این کارو کردم ولی این دفعه خدایی من داشتم جواب میدادم ولی ناشناس وسطش بازی دراورد بعد اینم اینجوری شد😭
ولی مرسییی
https://eitaa.com/Nummer_ett/16486 خیلی قشنگ بود..... لطفا دیگه با این حرفا نوشته هاتو خراب نکن #هیچکس
~~~
کسحکچنادجا مرسیییی
چشم😭
https://eitaa.com/Nummer_ett/16486 ویدار خیلی خوب نوشتی عالی بود. حق نداری به نوشته هات بگی چرت و پرت اونا عالین. در نظر خودتت شلید باشن اما از نظر من نوشته های تو عالین ✨ و باید بگم که برای شوالیه هم خیلی گریه کردم😭💔 #هیناتا
~~~
فدات شممم ممنونمممشپسنپش
شماره "۱"
https://eitaa.com/Nummer_ett/16486 ویدار خیلی خوب نوشتی عالی بود. حق نداری به نوشته هات بگی چرت و پر
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شماره "۱"
اسپایک و لوگان در اتاق اسپایک دراز کشیده بودند. فردی پشت به آنها خودش را روی مبل جمع کرده و خوابیده
اسپایک نمیدانست چه زمان عاشق شارلوت شد. شاید وقتی شارلوت روی تختش نشست و از دردهایش گفت، شاید هم وقتی که سر فیلیپ ویلسون را به خاطر آزار شارلوت، داخل پهن گاو کرد و در گوشش فریاد زد که اگر یکبار دیگه او را اذیت کند، فیلیپ را مجبور میکند تا آن پهن را بخورد.
یا حتی شاید وقتی یکبار که با هم به عروسی یکی از ساکنین میرفتند، با خرسی رو به رو شدند و شارلوت که همیشه با خود تفنگ شکاری داشت، آن خرس را کشت.
به هرحال اسپایک عاشق او شده بود، هرروز و شب به او فکر میکرد و نمیتوانست به وقت خندیدنش ذوقزده نشود.
اسپایک همهچیز را راجع به او میدانست، از چیزهای موردعلاقه گرفته تا عاداتش. از آرزوهایش گرفته تا حتی ترسهایش.
اسپایک عاشق شارلوت بود و شارلوت نه. همین برای یک داستان غمگین کافی نیست آیا؟ همین کافی نیست که اسپایک بخواهد تا صبح به دیوار مشت بزند؟
کافی نیست تا خشمش را روی آن ون خالی کند؟
کافیست. به خدا که کافیست.
صبح که شد، چهار عیاش سوار ون شدند و دریمز گریویارد را به سمت لندن ترک گفتند. خداحافظیشان پر از محبت از سوی فارلندها و البته محبت خاص از سوی درک بود. برای مثال درک رو به روی اسپایک ایستاد و بدون آنکه به آغوشش جواب دهد گفت:《خداروشکر دارم از شرت خلاص میشم.》
درک است دیگر، حرفهایش برعکساند.
اسپایک رانندگی میکرد و در صندلی شاگرد، لوگان نشسته بود. مانند خمارهای مواد با دهان باز خوابیده و باد موهایش را آشفته میکرد.
فردی نیز دست کمی از او نداشت، در عقب ون سعی داشت هم سیگار بکشد هم بخوابد، که یعنی سیگار تا لبش میامد اما خواب باعث میشد دوباره دور شود.