نینا در حالی که زبانش از شدت تمرکز بیرون زده بود، موهای سبزش را با کش بست. وقتی کارش تمام شد، با خستگی دستش را پایین انداخت و به موهایش که شبیه گورکن خوابیده شده بودند نگاه کرد.
برای آنکه قدش به آیینه برسد روی نوک پنجههایش ایستاده و لپهایش از شدت تلاش سرخ شده بودند.
دوباره دستش را بالا برد و اینبار کش را از موهایش باز کرد. در اتاق باز شد و مردی وارد شد:《برای تمرین امروز آمادهای؟》
نینا به سمت او برگشت و با تعظیم گفت:《بله.》
مرد شمشیر کوچکی به او داد:《خوبه. امروز با شمشیر کار میکنیم.》
نینا با چشمانی که به اندازه ستارگان برق میزدند، به شمشیر نگاه کرد. مرد لبخندش را فرو خورد و با جدیت قبل گفت:《تا یک ربع دیگه داخل سالن باش.》
نینا دوباره تعظیم کرد:《چشم.》
و وقتی مرد رفت، پشت سرش زمزمه کرد:《نا امیدت نمیکنم.》
شمشیر را محکمتر در دست گرفت.
تقدیم به https://eitaa.com/madhatter_wonderworld
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
پسر با رعایت فاصله کنار دختر نشسته بود و با حیرت دست او را میدید که چطور از خطوط زندگی میآفریند:《تو واقعا هنرمندی.》
دختر که پشت نقاب سفیدش از شدت تمرکز اخم کرده بود گفت:《نظر لطفته》
پسر تکرار کرد:《تو اعجوبهای.》
دختر که دیگر داشت کلافه میشد به او نگاه کرد:《تا کی میخوای اینجا بمونی؟》
پسر خودش را از شرمندگی جمع کرد:《دیگه حرف نمیزنم. ببخشید.》
دختر آه عمیقی کشید و سر کارش برگشت. اعصابش از نقاشی خورد بود، هرکاری میکرد آن چیزی که میخواست نمیشد.
ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد، رو به پسر کرد و گفت:《میتونی دو دیقه یه جا بشینی؟ میخوام موهاتو بکشم.》
پسر چشمانش گرد شد:《ج... جدی؟ من... معلومه که میتونم.》
اما آنقدر شوق و ذوق داشت که مدام تکان میخورد. یک ساعت طول کشید تا بالاخره دختر توانست موهای پسر را بکشد، وقتی کارش تمام شد نقاشی را رو به روی خودش گرفت و با رضایت گفت:《عالی شد.》
تقدیم به https://eitaa.com/FSH343
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
دختری که بخشی از خودش را در دریا جا گذاشت.
او در کنار دریا متولد شده بود، اما فقط این نبود.
او عاشق دریا بود.
وقتی که خیلی کوچک بود، یک روز زیادی به آب نزدیک شد. قدری که اجازه آن را نداشت.
او فقط یک بچه بود، پایش روی ماسههای خیس و لغزنده سر خورد و با تمام وجود در آب فرو رفت.
وقتی از آب بیرون آمد، هیچ چیز در خاطرش نبود.
اما کمی که نگاه کرد، نخ نازک و قرمزی رو دید که دور مچ پایش بسته شده بود و انتهای آن به اعماق دریا میرفت...
و موضوع مهم تر، این بود که کسی غیر از خودش آن را نمیدید.
اما یک خالکوبی هم روی قفسه سینه اش پدید آمده بود؛
خالکوبی یک نیمه قلب.
او نیمه دیگر قلبش را در اقیانوس به جا گذاشته بود!
بنابراین دیگر نمیتوانست بیش از یک فاصله معین، از آب فاصله بگیرد.
وگرنه قلبش آرام آرام تپیدن را متوقف میکرد...
تقدیم به https://eitaa.com/Scream_inthe_silence
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett