پسر با رعایت فاصله کنار دختر نشسته بود و با حیرت دست او را میدید که چطور از خطوط زندگی میآفریند:《تو واقعا هنرمندی.》
دختر که پشت نقاب سفیدش از شدت تمرکز اخم کرده بود گفت:《نظر لطفته》
پسر تکرار کرد:《تو اعجوبهای.》
دختر که دیگر داشت کلافه میشد به او نگاه کرد:《تا کی میخوای اینجا بمونی؟》
پسر خودش را از شرمندگی جمع کرد:《دیگه حرف نمیزنم. ببخشید.》
دختر آه عمیقی کشید و سر کارش برگشت. اعصابش از نقاشی خورد بود، هرکاری میکرد آن چیزی که میخواست نمیشد.
ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد، رو به پسر کرد و گفت:《میتونی دو دیقه یه جا بشینی؟ میخوام موهاتو بکشم.》
پسر چشمانش گرد شد:《ج... جدی؟ من... معلومه که میتونم.》
اما آنقدر شوق و ذوق داشت که مدام تکان میخورد. یک ساعت طول کشید تا بالاخره دختر توانست موهای پسر را بکشد، وقتی کارش تمام شد نقاشی را رو به روی خودش گرفت و با رضایت گفت:《عالی شد.》
تقدیم به https://eitaa.com/FSH343
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
دختری که بخشی از خودش را در دریا جا گذاشت.
او در کنار دریا متولد شده بود، اما فقط این نبود.
او عاشق دریا بود.
وقتی که خیلی کوچک بود، یک روز زیادی به آب نزدیک شد. قدری که اجازه آن را نداشت.
او فقط یک بچه بود، پایش روی ماسههای خیس و لغزنده سر خورد و با تمام وجود در آب فرو رفت.
وقتی از آب بیرون آمد، هیچ چیز در خاطرش نبود.
اما کمی که نگاه کرد، نخ نازک و قرمزی رو دید که دور مچ پایش بسته شده بود و انتهای آن به اعماق دریا میرفت...
و موضوع مهم تر، این بود که کسی غیر از خودش آن را نمیدید.
اما یک خالکوبی هم روی قفسه سینه اش پدید آمده بود؛
خالکوبی یک نیمه قلب.
او نیمه دیگر قلبش را در اقیانوس به جا گذاشته بود!
بنابراین دیگر نمیتوانست بیش از یک فاصله معین، از آب فاصله بگیرد.
وگرنه قلبش آرام آرام تپیدن را متوقف میکرد...
تقدیم به https://eitaa.com/Scream_inthe_silence
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett