دختری که بخشی از خودش را در دریا جا گذاشت.
او در کنار دریا متولد شده بود، اما فقط این نبود.
او عاشق دریا بود.
وقتی که خیلی کوچک بود، یک روز زیادی به آب نزدیک شد. قدری که اجازه آن را نداشت.
او فقط یک بچه بود، پایش روی ماسههای خیس و لغزنده سر خورد و با تمام وجود در آب فرو رفت.
وقتی از آب بیرون آمد، هیچ چیز در خاطرش نبود.
اما کمی که نگاه کرد، نخ نازک و قرمزی رو دید که دور مچ پایش بسته شده بود و انتهای آن به اعماق دریا میرفت...
و موضوع مهم تر، این بود که کسی غیر از خودش آن را نمیدید.
اما یک خالکوبی هم روی قفسه سینه اش پدید آمده بود؛
خالکوبی یک نیمه قلب.
او نیمه دیگر قلبش را در اقیانوس به جا گذاشته بود!
بنابراین دیگر نمیتوانست بیش از یک فاصله معین، از آب فاصله بگیرد.
وگرنه قلبش آرام آرام تپیدن را متوقف میکرد...
تقدیم به https://eitaa.com/Scream_inthe_silence
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
امروز یک قدم به پرتگاه نزدیکتر شد، یک قدم به رویاها و آرزوها.
یک قدم به پرواز.
اما باز هم مثل همیشه برادرش دستش را گرفت و او را عقب کشید، او را سرزنش کرد و به خانه برگرداند.
او متوجه نمیشد. او نمیتوانست نور را ببیند، برادرش فقط پرتگاه را میدید، سقوط را. اما پس نور خورشید که میتوانست به سردیهایشان گرما ببخشد چه؟ پس آرزوی پرواز و رویای اوج گرفتن در نزدیکی شعلههای فرزان خورشید چه میشد؟
برادرش میگفت خورشید کمک نخواهد کرد. همیشه با تنفر به آن خیره میشد و میگفت همان خورشید بود که او را نابینا کرد.
برادرش درک نمیکرد، او نابینا نبود، اتفاقا خیلی هم خوب میتوانست خورشید را ببیند. حتی اینگونه خیره شدن به خورشید سادهتر هم بود.
پس هر روز نزدیکتر و نزدیکتر شد. یک قدم یک قدم تا آنکه بالاخره موفق شد. از پشت پارچهی مندرس روی چشمانش، دست به سمت خورشید برد و خودش را رها کرد.
فریادهای برادرش که دیر رسیده بود در صدای بادی که داخل گوشش میپیچید، گم شد.
نوار دور چشمش باز شد و توانست ببیند. بالاخره نور عظیم، بالاخره گرمای خورشید. احساس فوقالعادهای داشت، سبک بود و معلق.
خودش را به سمت خورشید تاب داد و فریاد زد:《میدونستم نجاتم میدی. میدونستم.》
برادرش ناامید بود، خیال میکرد او در تاریکی غرق شده، اما نمیدانست که این خودش است که تاریکی را در آغوش گرفته.
تقدیم به https://eitaa.com/cabin7
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
افراد زیادی به دنبال شکار کردن روح جنگل بودند، افراد زیادی نیز به آن نزدیک شدند، اما درآخرین لحظه همیشه چیزی از روح جنگل آزاد میشد و نابودشان میکرد، چیزی که به گوشت و خونشان رسوخ میکرد و شیره وجودشان را میمکید، چیزی که تسخیرشان میکرد.
روح جنگل آنگونه که دیگران میپنداشتند نبود، قدش حتی به زانوی آدمان هم نمیرسید، چشمانی درشت داست که همچو کهکشان پر ستاره بودند و وقتی بهت خیره میشدند، میخواستی از مظلومیتشان به گریه دربیایی.
روح جنگل مثل شعله آتشی بود که رنگ کنده درخت و زغال داشت، روح جنگل میتوانست مهربانترین و در عین حال ترسناک ترین موجود زندگیات باشد. اگر با او مهربان میبودی برایت گل رز میآورد و از سر و رویت بالا میرفت.
اما اگر به او آزار میرساندی، قدرتش را میپراکند و ارواح درونش را داخلت میفرستاد تا تو را تسخیر کنند.
روح جنگل نگهبان جنگل بود، جانش را برای حیواناتی که ساکن آن بودند میداد. او همچو درختان جنگل سبز و جاودان بود، همچو خاک آن متحدکننده و همچو هوای تازه آن با نشاط بود.
تقدیم به https://eitaa.com/bazgasht_khub_man
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
نوک شمشیر رد خونی را بر روی پوست سفید مرد ایجاد کرد. زن با چشمانی به سختی سنگ به او خیره شده بود:《یکبار دیگه میپرسم. اون کجاست؟》
مرد لبخند مجنونوار زد:《من از یه زن نمیترسم》
یک لبخند شیطانی روی لبهای سرخ زن شکل گرفت، شمشیر را از روی گلوی مرد برداشت و پشتش را به او کرد:《خب اشتباه میکنی.》
سپس در همان لحظهای که مرد خیال میکرد زن پا پس کشیده، زن بدون آنکه جهت نگاهش را تغییر دهد، شمشیر را داخل سینه مرد فرو کرد. خون سرخ مرد بر روی پوست گندمگون زن ریخت، با همان نگاه بی رحم به بقیه افراد که وحشت زده بر روی زمین نشسته بودند، نگاه کرد:《شما هم از یه زن نمیترسید؟》
او هر زنی نبود، یایویی آبیکو که در میان مافیا به خیمه شبباز ، خطرناکترین زن بندر بود. همان کسی که تیزی نگاه و شمشیرش کابوس خیلیها و بی رحمیاش زبانزد خاص و عام بود.
همگان می گفتند که روزی او در میان مافیا به جای خیلی والایی خواهد رسید.
تقدیم به https://eitaa.com/sherliGust
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett