eitaa logo
شماره "۱"
373 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
186 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
دو هفته زمان خیلی زیادیه من فقط دو روز دووم آوردم) دو روز اوم... سختی بود لذت‌بخش هم بود البته
پارتتونو میذارم و دوباره میرم این پارت رو وقتی نوشتم که به دلایل احمقانه و البته دردناکی، قلبم تیکه پاره شده بود
من سر این پارت جوری اشک ریختم که هیچگاه سر نوشته هام نریخته بودم شاید به خاطر خود پارت بود شایدم چون حالم اون موقع خب یکم... ناجور بود
شماره "۱"
آقای تایلور با همان لبخند مهربان همیشگی که گوشه چشمانش را چین می‌انداخت، او را محکم در آغوش کشید. آن
گاهی می‌توان آدم‌ها را در نمادهایشان خلاصه کرد، در خاطره‌هایشان. اسپایک وقتی چشمش به کوین افتاد، اول خط ظریف خون را زیر گلوی خودش دید، اول سکه را با بوی آهن و مواد مخدر را با رنگ سفیدش دید. و کوین وقتی با اسپایک مواجه شد، هودی مشکی مندرس و تکه مویی را که همیشه می‌بست دید. رنگ سیاه را. هجوم خاطرات، پس از تمام سال‌ها انتظار و پنهان کردن غم پشت سرسختی، باعث شد پاهای کوین بلرزد و شانه‌هایش از همیشه خم‌تر شود. اما گاهی باید کنار کشید، گاهی باید جفت پا روی قلب پرید و گذشت، به خاطر کسانی که دوست داری. کوین با چشمانی که از پشت شیشه کثیف عینک، غمشان نفس‌گیر بود، گفت:《از اینجا برو اسپایک.》 صدایش به اندازه امید محو شده در تاریکی پر از درد بود:《قبل از اینکه پیتر ببینتت از اینجا برو.》 تا وقتی اشک روی گونه اسپایک نچکیده بود، متوجه نشد که دارد اشک می‌ریزد. کوین چشمانش را بست و دست چاد را محکم‌تر گرفت، برگشت تا از مغازه بیرون برود. اسپایک دستش را کمی بالا برد:《کوین》 《من می‌ترسم کوین.》 《لازم... نیست بترسی. اتفاقی نمیوفته.》 اسپایک با اشک‌هایی چشمان درشتش را پر می‌کردند و بغض خفه کننده گفت:《می‌سوزه کوین می‌سوزه.》 کوین سعی کرد گریه نکند و زخم میان کتف‌های اسپایک را تمیز کند:《می‌دونم... مگه همیشه نمی‌خواستی بال در بیاری؟ خب خیال کن اینجا همونجاست که ازش بال در میاد.》 صدایش به اندازه شیشه شکننده بود. اسپایک درحالی که شانه‌اش از گریه می‌لرزید گفت:《آخه خیلی می‌سوزه کوین نمی‌تونم...》 آن زمان اسپایک فقط شش سال داشت، شش سال داشت و زخمی بر پشت داشت که ملوان‌های چهل‌ساله هم برایشان زیاد بود.
شماره "۱"
گاهی می‌توان آدم‌ها را در نمادهایشان خلاصه کرد، در خاطره‌هایشان. اسپایک وقتی چشمش به کوین افتاد، اول
《بذار... بذار با هم حرف بزنیم.》 کوین بدون آنکه برگردد گفت:《فقط... برو》 《بدو اسپایک فرار کن》 اسپایک نه سال داشت و با چشمانی که از شدت ترس سرخ شده بودند گفت:《او... اون تو رو می‌کُشه》 کوین شانه‌های ظریف او را در دست گرفت:《اتفاقی نمیوفته، فقط برو.》 آن‌شب کوین از شدت درد و کبودی‌ها نتوانست بخوابد، دوباره سپر بلای اسپایک شده بود، دردش در وصف نمی‌گنجید اما آنقدر اسپایک برایش مهم بود که باز هم انجامش دهد. هربار. هر شب. تا همیشه. همیشه‌شان چه کوتاه بود... اسپایک با صدای لرزان گفت:《تو که یه بار انجامش دادی، پس چطور نمی‌تونی درکم کنی؟ باید حرف بزنیم کوین... لطفا》 کوین دست چاد را رها کرد و برگشت، فریاد زد:《پس چرا تو هم انجامش دادی؟ تو که زخم خورده بودی؟》 فریاد کوین سرشار از درد بود. اسپایک در حالی که وسط قلبش دره ایجاد می‌شد، میان گریه‌هایش پاسخ داد:《مگه ندیدی بودن در کنار من بهتون آسیب می‌زد؟ مگه ندیدی پیتر تو اون سن مجبور شد چی بِکشه؟ تو تیر خوردی کوین... کلاغ به خاطر من مُرد.》 روی زانوهایش سقوط کرد و از سرعت رودخانه هم بیشتر گریست. کوین عینکش را روی زمین پرتاب کرد، شیشه‌اش مثل دل کوین هزار تکه شد:《پس تو احمقی اگه خیال کردی تقصیر تو بود. احمق و خودخواهی که خودت تصمیم‌گیری کردی! بذار بهت بگم اسپایک، همه اون چیزی که تو بعد من کشیدی پیتر ده برابرشو کشید، هیچ می‌دونی چه شکلی شده؟ تو یه خودخواه مزخرفی که فکر کردی رها کردن ما آسیب‌هامونو کمتر می‌کنه. احمقی که فکر کردی بچه‌ای که چیزایی مثل تو کشیده به چیزی بهتر تبدیل میشه که در برابر داگلاس دووم میاره. من به کارام و عواقبشون آگاه بودم، اون تیر رو خودم خوردم و داگلاس زد تو هیچکاره بودی، و کلاغ... اون خودش می‌دونست داره چیکار می‌کنه.》 فریاد کشید:《احمقی که خودتو مقصر دونستی. پس راستشو بگو، تو چشمام نگاه کن و بگو چرا واقعا ولمون کردی اسپایک. چرا؟》 اسپایک گریه کردن را متوقف کرد. سرش را بالا گرفت و به چشمان کوین خیره شد، با صدایی به سردی و تیزی خنجر گفت:《راستشو؟ می‌خوای راستشو بدونی؟ باشه بهت میگم.》 از جایش بلند شد و چنان منفجر شد که چاد چند قدم عقب‌تر رفت، انفجاری با خشم و اشک و درد. انفجاری با سال ها حرف نگفته و سال‌ها زخم تلنبار شده. با بلندترین صدایی که داشت فریاد زد:《آره کوین من خودخواه بودم. می‌دونی چرا؟ چون خسته شده بودم چون دیگه تحملشو نداشتم. خسته از اینکه به اطرافیانم آسیب می‌زدم، از اینکه انقدر بدبخت بودم، من دلم واسه خودم و زندگیم می‌سوخت. پس با اولین مهر و محبت همه تونو فروختم، آره من خودخواه بودم چون حق طبیعیمو یعنی یه غذا و خانواده می‌خواستم. کوین اونجا یه کسی بود که واسش اهمیت داشت من شکمم پره یا نه، یکی که با لبخندش دردام یادم می‌رفت، یه خانواده و یه زندگی. کوین من اونجا آدم بودم، لازم نبود از چنگال‌های تریسو یا دندونای ماریسو بترسم، لازم نبود از فرط درد خس خس کنم و خوابم نبره. لازم نبود به یکی تنه بزنم و ازش پول بلند کنم! پس آره کوین من خودخواه بودم، اونقدر که یه خونه می‌خواستم یه خونواده، یه زندگی! پس ولتون کردم و رفتم تا برای یه مدت همون چیزی باشم که می‌خواستم. من اونقدر عوضی خودخواه بودم که زخم نداشتن خودم باعث شد زخمای بقیه یادم بره. می‌خوای چیکار کنی؟》 به لباس کوین چنگ زد و بلندتر از قبل فریاد زد، آنقدر که شیشه‌ها به لرزه درآمدند. شاید هم قلب کوین بود که به لرزه درآمد:《می‌خوای بزنیم؟ به خاطر کاری که کردم طردم کنی؟ ازم متنفر بشی؟ به خاطر اینکه می‌خواستم بفهمم این زندگی لعنتی که همه ازش حرف می زنن چیه؟؟ پس انجامش بده چون من خسته شدم!》 و صدایش به همراه قلبش شکست. شانه‌هایش خم شد و دوباره به زمین سقوط کرد، سرش روی پیراهن کوین و پیراهن در دستانش بود:《من... خسته شدم. دیگه نمی‌کشم. دیگه نمی‌تونم کوین. بدن من واسه زخمای بیشتر جا نداره... قلبم بیشتر از این خورد نمیشه. خسته شدم انقدر می‌خواستم مهم باشم... انقدر به بقیه التماس کردم دوسم داشته باشن و آخرش تنهایی به جنگ کابوس‌هام رفتم. خسته صدم انقدر برای زنده موندن جنگیدم. 》 کوین هم به همراه او روی زمین نشست و او را در آغوش گرفت. نه تنها او را، بلکه به همراهش تمام پسران خیابان را، او پیتر و کلاغ و حتی استیو و راج را درآغوش گرفت. او فردی و لوگان و الایجا و شارلوت را در آغوش گرفت. او حتی داگلاس را هم به همراه اسپایک بغل کرد. چنان که مرگ روح را، خورشید زمین را و آدمی رنج را، آنقدر محکم که دیگر هیچ چیز نتواند آن آغوش را نابود کند. آنقدر محکم که با دیگری یکی شوند، آن امید که در تاریکی محو شده بود را به یاد دارید؟ حالا کوین مانند همان امید، در اسپایک محو شد.
شماره "۱"
گاهی می‌توان آدم‌ها را در نمادهایشان خلاصه کرد، در خاطره‌هایشان. اسپایک وقتی چشمش به کوین افتاد، اول
معلوم نبود اشک‌ها مال کدامشان است، نمی‌شد تشخیص داد کدام یک دارد رنج‌های دیگری را تسکین می‌دهد، این خاصیت پسران خیابان است. آنها نمی‌شکنند ولی وقتی بشکنند، آنقدر رنج دارند برایش اشک بریزند که دیگر نمی‌شد اشکشان را جمع کرد، حتی اگر از گریستن دست بکشند.
عجیبه جدیدا از قبل خیلی سریع‌تر حالم بد میشه و خیلی دیرتر خوب میشم
می‌خوام بازم پارت بدم و برام اهمیتی نداره اگه انگار دارم با دیوار حرف می‌زن_
شماره "۱"
معلوم نبود اشک‌ها مال کدامشان است، نمی‌شد تشخیص داد کدام یک دارد رنج‌های دیگری را تسکین می‌دهد، این
لوگان فریاد زد:《لعنت بهش لعنتی》 فردی و الایجا از خواب پریدند و با کلافگی به او نگاه کردند. فردی غرغر کرد:《چته تو؟》 لوگان وسط ون ایستاده بود و آشفته به عالم و آدم ناسزا می گفت:《چمه؟ چمه؟ هیچ می‌دونی بلکی کدوم گوریه؟》 فردی سیخ سر جایش نشست، انگار که او را برق گرفته باشد:《مگه اینجا نیست؟》 الایجا بالشت را از زیر سرش برداشت و روی صورتش گذاشت:《میشه بذارید بخوابم؟》 لوگان فریاد زد:《الان وقت افسردگی نیست الای، بلکی رفته!》 الایجا با بی‌حوصلگی بالشت را از روی سرش برداشت و به او نگاه انداخت:《خب که چی》 چشمان لوگان گرد شد:《تو چت شده لعنتی؟》 الایجا با دستانش در هوا پرانتز درست کرد:《چیزی نیست فقط تازگیا فهمیدم یه مامان بابای لعنتی دارم که منو نمی‌خوان، پس ببخشید که واسم مهم نیست اسپایک ممکنه کجا رفته باشه.》 لوگان به انتهای ون، جایی که الایجا دراز کشید رفت و روی او خم شد، موهایش که فقط کمی از کف سرش بالاتر آمده بودند، در هوا معلق شد:《آخه خانواده‌های ما کی واسمون کاری کردن یا اهمیت قائل بودن که الان آبغوره گرفتی؟ احمق خانواده اون بابا و مامان مزخرفت نیستن، اون بلکیه که الان رفته》 صدایی از پشتشان گفت:《بلکی هیچ‌جا نرفته گان.》 هر سه نفرشان به سمت صدا برگشتند، بلکی با موهای باز و آشفته به دیواره ون تکیه داده بود، شانه‌ها و پشتش به خاطر قدی که به طور کامل در ون جا نمی‌شد خم شده بودند. لوگان خودش را با او رساند و مشتی حواله بازویش کرد:《هیچ معلومه کدوم گوری بودی؟》 اسپایک با صورت بی احساس به او خیره شد:《همونجا که خودت فکر می کنی‌》 فردی اخم کرد:《احمق》
شماره "۱"
لوگان فریاد زد:《لعنت بهش لعنتی》 فردی و الایجا از خواب پریدند و با کلافگی به او نگاه کردند. فردی غرغر
اسپایک از کنار لوگان رد شد و خودش را روی یکی از صندلی ها انداخت:《می‌خوام بخوابم》 لوگان نزدیکش شد و موهایی که روی صورتش ریخته بود بلند کرد، ابروهایش در هم گره خوردند:《گریه کردی》 بیشتر از اینکه سوالی باشد خبری بود، اخمش عمیق‌تر شد:《اونجا چی شد؟》 اسپایک چشمانش را باز کرد و با غمی نهفته در مویرگ‌های آنها گفت:《کسی دلتنگ نیست. هیچوقت.》 الایجا از پشت ون گفت:《یعنی بر می‌گردیم خونه؟》 همه منتظر پاسخ اسپایک شدند، او دوباره چشمانش را بست:《شما اگه می‌خواید برگردید، من اینجا کار دارم.》 لوگان طوری که انگار می‌خواهد او را کتک بزند گفت:《مگه نگفتی کسی دلتنگ نیست؟ پس چه کار لعنتی‌ای می‌تونی داشته باشی؟》 اسپایک آرام پایش را روی شکم او گذاشت و به عقب‌تر هل داد:《کسی دلتنگم نیست ولی اونا بهم نیاز دارن. این دفعه ولشون نمی‌کنم.》 فردی سیگاری روشن کرد:《و ما هم تو رو ول نمی‌کنیم.》 و به لوگان و الایجا نگاه کرد تا حرف او را تایید کنند، الایجا سر جایش نشست و شانه بالا انداخت:《به هر حال ما که هنوز لندنو کامل ندیدیم.》 به لوگان نگاه کرد. لوگان زیر لب فحشی داد:《شما لعنتیا احمقین》 و این به همان معنای آره بود. شاهزاده خیابان برگشته بود و این را تمام خیابان‌های لندن دریافته بودند، شاهزاده‌شان بازگشته بود تا جبران کند. تا انتقام بگیرد. و این بار یک لشکر داشت.
نایریکا تولدته؟😭 تولدت مبارکککک امیدوارم تو زندگی به همه آرزوهات برسی😭😭🥳🥳💖💖
یه جا آمات مجبور میشه تو تیم نوجوانان بازی کنه در صورتی که خودش بزرگسال بود، چون بزرگسال بود پشت لباسش اسم داشت. وقتی دید بچه ها چجوری با حسرت به اسمش نگاه می‌کنن، یه چاقو برداشت و تو رختکن اسمشو از تو لباسش درآورد. اونجا بکمن نوشت:"و همه دریافتند که آمات دیگر برای خودش بازی نمی‌کند." می‌خوام بگم منم اسممو از مشت لباسم دراوردم. همه بفهمن من دیگه واسه خودم نمیام ایتا پس چه تو ناشناس پیام بدید چه ندید، چه نظر بدید چه ندید چه عکسا و نوشته‌هامو ببینید چه نه چه لفت بدید یا اضافه بشید، من دیگه برای خودم فعالیت نمی‌کنم که واسم مهم باشه...