eitaa logo
شماره "۱"
369 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
186 ویدیو
17 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/Nummer_ett/18019 به نظرت دلیل این گریه چیه؟ معمولا یسری واکنش ها یا عادت ها مثل دیوار از یسری حرفا و احساسات محافظت میکنن، یا بهتره بگم پنهان شون میکنن. اونا دفن شدن. آثارشون رو میبینی ولی دلیل رو نمیتونی متوجه بشی اگه گریه نمیذاره بشنوی چی میگه.. شاید دیوار اون همین گریه است. و میدونی؟ شکستن دیوار با اینکه یه قدمه رو به جلو و میتونه چیزای جدیدی نشونت بده، ولی شجاعت میخواد. و این شجاعت با زور به دست نمیاد ~~~ الان مغزم واسه جواب دادن به این پیام یکم خسته‌ست_ شرمند_ مرسی که وقت گذاشتی✨
من برم دیگه شاید تونستم یه چی بنویسم
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
کتاب فن گرل به مقدار زیادی قابل درکه
جدیدا کتابای زیادی رو درک می‌کنم
این... یکم خطرناک به نظر میاد
حس می‌کنم به داخل شحصیت‌ها حلول می‌کنم عجیبه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
از شر ایتا و زندگی به کتاب پناه می‌برم
شماره "۱"
اسپایک محض آنکه دستانش باز شد به سرعت مشت راستش را بلند کرد و کوبید به بینی پیتر، از جایش بلند شد و
داگلاس پیر در یک شب سرد زمستانی مرد. کلی سرفه کرد آنقدر که پسرانش خیال می‌کردند ممکن است حنجره‌اش بیرون بپرد اما ناگهان سرفه‌ها به پایان رسیدند. و آنگاه بود که پسران دریافتند چه شده، اما هیچکس کاری نکرد، همه شب را به گونه‌ای سپری کردند که گویی خوابیده‌اند. اما همچنان همه می‌دانستند که یتیم شده‌اند و اشک‌ها و چشمان خیسشان در تاریکی خفه‌کننده می‌درخشید. فردا صبح سوگواری می‌کردند، فردا صبح یتیم می‌شدند، آن شب را نیاز داشتند تا کنار بیایند. داگلاس همیشه می‌دانست امانوئل برای کنار آمدن با دردها از مشت استفاده می‌کند، که او ولع پول و پیشرفت می‌زد و دایره دوستانش زندانیان میان‌سال بودند. اریک نقطه مقابل او بود، او با دویدن خودش را تخلیه می‌کرد، زندگی‌اش را برای داگلاس و پسرانش گذاشته بود و به همان هم راضی بود. همین باعث اختلاف همیشگی بین او و امانوئل می‌شد. پسران داگلاس او را با دستان ضعیف و کوچک خودشان در کنار خرابه دفن کردند، نفری یک بوسه بر پیشانی چرب و بلندش زدند و زیر لب با چشمان آغشته به اشک از او خداحافظی کردند. امانوئل و اریک با بیل سرقتی روی او خاک ریختند و هر مشت خاک همچو خنجری بر قلبشان بود. روزهای پس از آن در کرختی و گرسنگی به سر رفت، سکوتی که جای سرفه‌های خش‌دار داگلاس را پر کرده بود، گلوی پسران را می‌گرفت و می‌فشرد. یک جرقه کافی بود تا انبار باروت دل‌هایشان منفجر شود و آن‌ها هر شب دعوا می‌کردند. اریک سعی داشت اوضاع را کنترل کند، که شبیه داگلاس باشد اما موفق نمی‌شد.