شماره "۱"
اسپایک محض آنکه دستانش باز شد به سرعت مشت راستش را بلند کرد و کوبید به بینی پیتر، از جایش بلند شد و
داگلاس پیر در یک شب سرد زمستانی مرد. کلی سرفه کرد آنقدر که پسرانش خیال میکردند ممکن است حنجرهاش بیرون بپرد اما ناگهان سرفهها به پایان رسیدند. و آنگاه بود که پسران دریافتند چه شده، اما هیچکس کاری نکرد، همه شب را به گونهای سپری کردند که گویی خوابیدهاند. اما همچنان همه میدانستند که یتیم شدهاند و اشکها و چشمان خیسشان در تاریکی خفهکننده میدرخشید.
فردا صبح سوگواری میکردند، فردا صبح یتیم میشدند، آن شب را نیاز داشتند تا کنار بیایند.
داگلاس همیشه میدانست امانوئل برای کنار آمدن با دردها از مشت استفاده میکند، که او ولع پول و پیشرفت میزد و دایره دوستانش زندانیان میانسال بودند. اریک نقطه مقابل او بود، او با دویدن خودش را تخلیه میکرد، زندگیاش را برای داگلاس و پسرانش گذاشته بود و به همان هم راضی بود. همین باعث اختلاف همیشگی بین او و امانوئل میشد.
پسران داگلاس او را با دستان ضعیف و کوچک خودشان در کنار خرابه دفن کردند، نفری یک بوسه بر پیشانی چرب و بلندش زدند و زیر لب با چشمان آغشته به اشک از او خداحافظی کردند. امانوئل و اریک با بیل سرقتی روی او خاک ریختند و هر مشت خاک همچو خنجری بر قلبشان بود.
روزهای پس از آن در کرختی و گرسنگی به سر رفت، سکوتی که جای سرفههای خشدار داگلاس را پر کرده بود، گلوی پسران را میگرفت و میفشرد. یک جرقه کافی بود تا انبار باروت دلهایشان منفجر شود و آنها هر شب دعوا میکردند.
اریک سعی داشت اوضاع را کنترل کند، که شبیه داگلاس باشد اما موفق نمیشد.
شماره "۱"
داگلاس پیر در یک شب سرد زمستانی مرد. کلی سرفه کرد آنقدر که پسرانش خیال میکردند ممکن است حنجرهاش بی
امانوئل از همیشه عصبانیتر و سرکشتر شده بود و در آخر، همین باعث آن دعوا شد. دعوایی که همهچیز را تمام و بقیه چیزها را شروع کرد.
آن شب امانوئل مانند همیشه دیر کرد، بوی سیگار میداد و تلوتلو میخورد. اریک که در تاریکی منتظرش مانده بود گفت:《مست کردی.》
بیشتر از آنکه سوالی باشد خبری بود، امانوئل با سر سبک انگشتش را روی لبش گذاشت:《هیشش》
اریک اخم کرد:《اگه داگلاس بود تنبیهت میکرد》
امانوئل با بدن کج ایستاد و به او نگاه کرد:《فعلا که نیست.》
اریک قدمی جلو رفت و چانهاش را بالا گرفت، چشمان قهوهای اریک به چشمان کهربایی و درخشان امانوئل خیره شدند:《من که هستم.》
امانوئل از روی تمسخر خندید. دستش را روی شانه اریک گذاشت، اریک خودش را جمع کرد اما دست او را پس نزد:《گوش کن اریک من دارم میرم، میرم یه جای بهتر پیش کسایی که بلدن زندگی کنن و پول دارن. پول همه چیزه مَرد، تو هم برو. این بچهها هم مثل داگلاس دو روز دیگه از گشنگی جون میدن.》
اریک با عصبانیت مشت محکمی به صورت او زد، امانوئل آنقدر سست بود که روی زمین افتاد و رد خون از گوشه لبش جاری شد. اریک از میان دندانهایش گفت:《تو میتونی هر غلطی که دوست داری کنی ولی من نمیذارم اتفاقی برای اونا بیوفته، من ولشون نمیکنم.》
امانوئل تلو تلو خوران از روی زمین بلند شد و در صورت اریک فریاد زد:《چون تو احمقی، یه روزی همه اونا رو خاک میکنی و میای به پای من میوفتی تا بهت رحم کنم.》
چشمانش درخشندگیشان را از دست دادند، احتمالا برای همیشه:《و من به تو هیچ رحمی نخواهم کرد. چون خیابون یه جنگله.》
حالا چشمان و لحنش غمگین بودند:《بخور تا خورده نشی. شیر به طعمهش رحم نمیکنه.》
اریک به سردی گفت:《تو کفتاری امانوئل》
امانوئل سرش را به نشانه تایید تکان داد:《آره داگلاس. آره.》
اریک خشکش زد، احتمالا امانوئل آنقدر مست بود که اینگونه صدایش زد اما وقت نکرد تا فکر کند یا بپرسد چون امانوئل رفت.
و او درست میگفت، فردا و فردای آن و تمام فرداها اریک برادرانش را دید که در آغوشش دست از نفس کشیدن میکشند. اریک کنار قبر داگلاس یک قبرستان کوچک ساخت و هر شب بابت اشک ریخت و فریاد خفه کرد.
امانوئل حتی درباره التماس کردن اریک هم راست میگفت، چون یک روز به پایش میافتاد و قسمش میداد تا به او رحم کند. البته نه به او، به برادرش، ارنی.
#پسران_خیابان