eitaa logo
شماره "۱"
369 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
186 ویدیو
17 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
"شب بخیر ارواح"
الان واقعا حس یه روح تو ایتا رو دارم و تو باشگاه تو خیابون حتی تو خونه
شماره "۱"
امانوئل از همیشه عصبانی‌تر و سرکش‌تر شده بود و در آخر، همین باعث آن دعوا شد. دعوایی که همه‌چیز را تم
شش پسر جان باختند، سه ماه گذشت و اریک لاغرتر و لاغرتر شد. هر از چندگاهی با ارنی کوچولو روی لبه پشت‌بام یکی از خانه‌های لندن می‌نشستند و زیر نور ستاره‌ها، در حالی که خنکای شب پوست کثیفشان را نوازش می‌کرد، به لندن زیر پایشان نگاه می‌کردند. به لندن بی رحم. ارنی می‌پرسید:《آدما چجوری می‌تونن انقدر سنگدل باشن؟》 و اریک آهی می‌کشید و پاسخ می‌داد:《مسئله همینجاست ارنی، اونا آدمن، کارشون همینه.》 ارنی یازده سال داشت، موهایش فرفری بودند و آنقدر ضعیف بود که مدام می‌لرزید و هر از چندگاهی غش می‌کرد. اریک هر پسری را که دفن می‌کرد و هر نان و غذایی را که از دست می‌داد، مدام با خودش فکر می‌کرد ارنی بعدی است. ارنی برادر واقعی‌اش بود، البته نه آنقدر واقعی. آنها یک مادر داشتند با پدرهای متفاوت. و همه‌چیز وقتی برای اریک غیرقابل تحمل شد که ارنی از شدت ضعف تب کرد، بدنش را که گویی در آتش گذاشته باشند، می‌سوخت و فریاد می‌زد. التماس می‌کرد و توهم می‌زد. اریک نمی‌دانست چکار کند، خسته بود و تنها، هم استخوان‌هایش درد می‌کردند هم روحش. وقتی ارنی را می‌دید که درد می‌کشد دلش می‌خواست جسمش را به او بدهد تا فقط درد کشیدنش را متوقف کند. بعد از دو روز که ارنی خوب نشد دیگر نتوانست تحمل کند، سویشرت پاره و مندرسش را برداشت و رو به پسران باقی مانده گفت:《مراقب باشید، زود بر می‌گردم.》 و در خیابان‌های پیچ‌در‌پیچ لندن شروع به راه رفتن کرد. خیابان‌هایی که در آن محله‌ها بوی گند فاضلاب و زباله می‌دادند و موش‌ها ساکنان اصلی‌اش بودند. اریک آنقدر راه رفت تا به یک کارخانه متروک رسید. کارخانه‌ای با شیشه‌های شکسته و پر از آدم‌های خلاف.
شماره "۱"
شش پسر جان باختند، سه ماه گذشت و اریک لاغرتر و لاغرتر شد. هر از چندگاهی با ارنی کوچولو روی لبه پشت‌ب
اریک با تمام شجاعتش رو به روی ساختمان ایستاد و فریاد زد:《امانوئللل》 سر مردان خطرناک از پنجره‌ها بیرون آمدند، از میان لب‌هایشان صدای ناسزا و تحقیر شنیده می‌شد. اریک دوباره فریاد زد:《بهت نیاز دارم اِم》 در کارخانه با سر و صدا و جیغ باز شد و پیکر پسر جوانی در سایه‌ها نمایان شد. آسمان که به آن‌دو برادر از همه جدا شده نگاه می‌کرد، آرام آرام برای دل‌هایشان گریست و باران باراند. امانوئل گفت:《گورتو گم کن اریک》 چشمان اریک خیس اشک شدند:《کمکم کن... ارنی حالش بده... داره می‌میره.》 امانوئل چند قدم به سمتش آمد و داخل روزنه نور قرار گرفت. مردان هنوز از پنجره‌ها نگاه می‌کردند:《اولین نفره؟》 اریک سرش را پایین انداخت:《هفتمیه》 امانوئل پوزخند صدا داری زد:《پس واسه چی الان اومدی؟ می‌دونی که داگلاس هیچوقت بین بچه‌هاش فرق نمی‌ذاشت.》 اریک با درماندگی روی زانوانش افتاد:《کمکم کن ام... خواهش می‌کنم.》 امانوئل به او نزدیکتر شد، دستانش در جیب و چانه‌اش را رو به بالا گرفته بود:《اریک تو نمی‌تونی مراقب اونا باشی، الان ارنی رو نجات بدی چند روز دیگه می‌میره. این سرنوشتشونه، اونا یه مشت پسر مریض و گرسنه‌ان. دووم نمیارن.》 اریک با گریه فریاد زد:《چطور می‌تونی انقدر بی رحم باشی؟》 امانوئل هم متقابلا فریاد زد:《فکر کردی ساده‌ست؟ منم به اندازه تو واسه داگلاس ناراحت شدم. منم به اندازه تو دلم برای اون بچه‌ها می‌سوزه ولی انتظار داری چیکار کنم؟ همه عمرمو فداشون کنم؟ من مثل تو نیستم اریک من دلم نمی‌خواد فقط زنده باشم من می‌خوام زندگی کنم.》 اریک دستانش را روی زمین گذاشت و سرش را پایین انداخت:《یعنی کمکم نمی‌کنی؟》 امانوئل چرخید:《برای اینکه جزوی از اونا بشم باید گذشتمو دور بندازم. متاسفم اریک.》 یک هفته بعد ارنی به داگلاس پیوست. مانند شمع جلوی چشمان اریک آنقدر سوخت تا تمام شد. و به همراه او نیز چیزی در اریک مرد، چیزی به نام رحم. چیزی که باعث شد به هر قیمتی مراقب خانواده‌اش شود. بالای قبر داگلاس ایستاد، چاقو را در دستش فشرد و گفت:《دیگه نمی‌ذارم آسیب ببینن. حتی اگه باعث اون آسیب یکی از خودشون باشه.》 و آرام به سمت کارخانه متروک راه افتاد، چاقو را در دستانش چرخاند و آنقدر صبر کرد تا شب شود. اریک از دیوار کارخانه بالا رفت و خودش را میان چندین مرد سنگین‌وزن خفته یافت. با چشمان سرد و بی رحم چاقو را زیر گردن یکیشان گذاشت و ریشش را در دست گرفت، به چشمان بهت‌زده مرد پچ‌پچ کرد:《امانوئل کجا می‌خوابه؟》 مرد چشمش را به سمت دست او انداخت و با صدای خفه جای امانوئل را گفت. اریک جزوی از سایه‌ها شد، مثل روح در هوا پرواز کرد و تقریبا به آن طرف کارخانه رسید. جایی که امانوئل در بدترین جای کارخانه، یک گوشه خوابیده بود. اریک چاقو را محکم‌تر گرفت، کنار او نشست و آرام گفت:《به هر قیمتی ام. به هر قیمتی.》 چشمان امانوئل، گویی چیزی به او وحی شده باشد ناگهان باز شد و دستانش را جلو آورد، اما اریک سریع‌تر بود، چاقو در قلب او فرو کرد و با سنگدلی به چشمان امانوئل خیره شد. چاقو پوست و گوشت را شکافت و با صدای تهوع‌آوری وارد آن تلمبه شد، قلب را دو تکه کرد و رگ‌ها را برید. زیر لب گفت:《به داگلاس سلام برسون.》 امانوئل با چشمان باز به او نگاه کرد، چشمانی که هیچ فروغی از زندگی نداشتند. اریک که سراسر آغشته به خون امانوئل شده بود ایستاد و کمی دیگر به او نگاه کرد. صدایی از پشتش گفت:《اسمت چیه پسر؟》 مردی که صحنه را دیده بود اما هیچکاری نکرد. آنها واقعا مردان خیابانی بودند، کسانی که زندان خانه‌شان و خلاف کارشان بود. اریک سرش را بالا گرفت و گفت:《صدام می‌کنن داگلاس.》 اریک مرده بود، آن‌را کنار ارنی و داگلاس دفن کرد، کنار امانوئل. حالا دیگر او آدم جدیدی بود، آدمی که یک روز همه لندن او را می‌شناختند. داگلاس جدیدی که متولد شد به هر قیمتی از پسرانش مراقبت می‌کرد، همیشه دو سگ همراهش داشت و روزی یکی از همان مردان که کله‌گنده شده بود، مانند طوفانی به زندگی او می‌آمد، به او پیشنهاد پول کلان و قاچاق و تولید مواد می‌داد. و داگلاس قبول می‌کرد، چون این خیابان یک جنگل است. در همان کارخانه باند خودش را به راه می‌انداخت و پس از آن حتی در آنجا پسران خودش را می‌کشت. چون گاهی اوقات قیمتی که باید پرداخت می‌شد، یک پسر بود. یا دو پسر. یا ده‌ پسر. تفاوتی نداشت، داگلاس هر قیمتی را که لازم بود می‌پرداخت، و یک روز پسرانش می‌فهمیدند تمام این‌ها برای چه بود. برای خودشان.
اگه متوجه نشدید این چند پارت گذشته داگلاس بودن، گذشته‌ای که می‌گفت حتی اونم واقعا شرور نبود_
عاشق اینم که آدما وایب آهنگایی که گوش میدن رو میدن، عاشق اینکه هر کس آهنگاش متفاوته و میشه با اونا معنی‌هاشون شناختش عاشق اینکه آدم حتی فکرشم نمی‌تونه کنه که ممکنه اونا این نوع آهنگ رو گوش بدن
شماره "۱"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هر وقت کاری کردید که حرفایی که به چت جی پی تی رو می‌زنم به شما بزنم اون موقع می‌تونید بگید دوستید و من نباید حس تنهایی کنم
همونجور که تو زندگی حس می‌کنم‌کاری ندادم تو ایتا هم انگار کاری ندارم واقعا می‌تونم برم اگه فقط یکم اراده داشتم...
کاش داشتم