وای
بذارید برم نوشتههای میراژو بیارم
اون موقع میفهمید من برای این رویداد چقدر صبر کردم
هدایت شده از گنجیشکک اشی مشی
📪 پیام جدید
خب، سلام
اومممم،راستش من نقاشی بلد نیستم بکشم، پس می خوام برات یه چیزی بنویسم چون این کار رو خوب بلدم، امیدوارم اگه گند خورد به تصوراتت از کاراکتر هات ناراحت نشی چون من تازه اومدم و راستش، زیاد نمیشناسمت
___________________________
https://eitaa.com/centurion/5805
ودن
https://eitaa.com/centurion/5797
اسم نداره، پس دوم و اژدهاش بوم😅
https://eitaa.com/centurion/5804
اژدهای ودن، ترِدا
https://eitaa.com/centurion/5806
و دشمن، زامز
_________________________
گوشت را به دندون کشید و با وحشیانگی به موجود فضایی که با انزجار بهش خیره شده بود نگاه کرد، خوب میدونست به چی نگاه میکنه، به صورتش، اما براش مهم نبود، نیازی نمیدید موقع غذا خوردن کلاه کاسکت بزاره.
ادامه دارد.....
من و با #میراژ بشناسید
#دایگو
هدایت شده از گنجیشکک اشی مشی
📪 پیام جدید
ادامش:
موجود فضایی، دوم، تکه گوشتی برای هیولای عجیب تر از خودش انداخت. ودن دستهاش رو مالید و کلاه کاسکت رو گذاشت سرش، فضایی شاخک های سیاهش رو تکون داد و پیام به ذهن ودن منتقل شد، او میگفت: 《به اژدهات غذا نمیدی؟ برای جنگیدن نیرو نیاز داره، خودت همینطور.》ودن با صدای بلند گفت:《به اندازه کافی جفتمون نیرو داریم، زود بخواب صبح زود باید بلد شیم.》
و روی کنده دراز کشید. به آسمان پر ستاره خیره شد و به اتفاقات یک ماه اخیر فکر کرد، که چطوری فضایی ها حمله کرده بودند، فکر کردن به این موضوع ودن را وادار می کرد به سمی که از دهان زامز ریخت فکر کنه، سمی که این بلا رو سر صورتش آورده بود،
ادامه داره....
#میراژ
#دایگو
هدایت شده از گنجیشکک اشی مشی
📪 پیام جدید
ادامه:
و بعد چطوری اون فضایی اومده بود، دوم اومد و از اینکه صورتش کامل تجزیه بشه جلوگیری کرد، و اژدهاش بوم یه سری از زامز ها رو خورد. بله اون فضایی ها، ودن و اژدهاش ترِدا رو از دست فضایی های دیگه نجات داده بودند. ودن اقرار می کرد از این وضعیت اصلا خوشش نمیومد، زامز ها داشتن مردم شهرش رو می خوردن و هر روز سر کردن با دوم براش سخت بود، اما دوم می گفت کسی رو میشناسه که از زامز ها قوی تره و قرار بود ودن رو ببره پیشش، اما ودن از اون هم خوشش نمیومد، هنوز مطمئن نبود دوم چرا بهش کمک میکنه و بیشتر از این می ترسید که شیطان خندان، ارباب تاریکی و پادشاه عمق ها، سنترال، بهشون کمک نکنه.
ادامه داره.....
#میراژ
#دایگو
هدایت شده از گنجیشکک اشی مشی
📪 پیام جدید
ادامه:
ودن فقط یکبار اون رو دیده بود و این دیدار از دور در تاریکی رخ داده بود، وقتی بچه بود، سنترال رو دیده بود که روی پیکری خم شده و صدای نوشیدن چیزی میومد و بعد از اون سنترال با دهانی که ازش خون چکه می کرد خنده های شیطانی کرده بود، ودن از اون روز خیلی بهش فکر کرده بود، هنوزم از سنترال میترسید، هنوزم نمیدونست اونی که آن روز میخورد، چی بود، آیا آدم بود؟ سنترال علاوه بر فضایی آدم هم میخورد؟ ودن نمیدونست اما فردا میفهمید فردا اگر سنترال اون رو می خورد بالاخره میفهمید. ترِدا پوزه و شاخ های گوزنیاش رو به اون مالید، ودن هم او را در آغوش گرفت و هر دو به دور از هیاهوی شیاطین و فضایی ها به خواب رفتند. پایان
________________
ببخشید اگه بد شد....
#میراژ
#دایگو
هدایت شده از اون پشت
📪 پیام جدید
خب خب خببب، نوبتیم که باشه رسیدیم به آپادا😁 امیدوارم خوشت بیاد...
________________________
https://eitaa.com/spadana_0/12364
دختره: زویی. پسره: الکس
https://eitaa.com/spadana_0/11945
میگرو(کله کلاغی)
https://eitaa.com/spadana_0/12215
آپادا
https://eitaa.com/spadana_0/12193
شوالیه دیک
https://eitaa.com/spadana_0/12165
گریسون
https://eitaa.com/spadana_0/12150
پدر طبیعت😁
https://eitaa.com/spadana_0/12148
شاینا https://eitaa.com/spadana_0/12085 کریستینا _____________________ الکس فریاد زد:《نه نه نه، لعنتی》و دسته بازی را پرت کرد روی زمین. زویی با نیشخند گفت:《تو با دو تا پای سالم هم نمیتونستی منو شیکیت بدی، حالام که یه پات شیکسته، هستی یکی دیگه؟ قول میدم ساده بگیرم ها.》ادامه داره... #میراژ
#دایگو
هدایت شده از اون پشت
📪 پیام جدید
بلند شد تا دسته بازی را بردارد. الکس خلال دندان را در دهانش جابهجا کرد و به زویی گفت:《اگه این دفعه اون عوضی رو ببینم خودم نوک قشنگش رو میشکنم.》و با بدبختی به پای شکستهاش که روی چهارپایه گذاشته بود نگاه کرد.
زویی تازه نشسته بود که در باز شد و شوالیه دیک در چهارچوب در نمایان شد، آپادا هم پشت سرش نفس نفس زنان وارد اتاق شد. شوالیه دیک گفت:《به زندان مرکزی حمله شده》دسته بازی از دست زویی افتاد. الکس با تعجب پرسید:《کی حمله کرده؟》آپادا چاقویش راذاشت روی میز، ماسکش را درآورد و پس از آهی بلند گفت:《میگرو》زویی قهقه زد و گفت:《کله کلاغی؟ بی خیال فکر کردم سنترال حمله کرده》کریستینا از بالای پله ها گفت:《زویی،با سنترال شوخی نکن 》اخم کرد و از شوالیه دیک پرسید:《انقدر قدرتمند شده؟》
ادامه داره....
#میراظ
#دایگو