eitaa logo
(عضو رسمی ستویا) شماره "۱"
367 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
187 ویدیو
17 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
وای بذارید برم نوشته‌های میراژو بیارم اون موقع می‌فهمید من برای این رویداد چقدر صبر کردم
هدایت شده از گنجیشکک اشی مشی
📪 پیام جدید خب، سلام اومممم،راستش من نقاشی بلد نیستم بکشم، پس می خوام برات یه چیزی بنویسم چون این کار رو خوب بلدم، امیدوارم اگه گند خورد به تصوراتت از کاراکتر هات ناراحت نشی چون من تازه اومدم و راستش، زیاد نمیشناسمت ___________________________ https://eitaa.com/centurion/5805 ودن https://eitaa.com/centurion/5797 اسم نداره، پس دوم و اژدهاش بوم😅 https://eitaa.com/centurion/5804 اژدهای ودن، ترِدا https://eitaa.com/centurion/5806 و دشمن، زامز _________________________ گوشت را به دندون کشید و با وحشیانگی به موجود فضایی که با انزجار بهش خیره شده بود نگاه کرد، خوب میدونست به چی نگاه می‌کنه، به صورتش، اما براش مهم نبود، نیازی نمی‌دید موقع غذا خوردن کلاه کاسکت بزاره. ادامه دارد..... من و با بشناسید
هدایت شده از گنجیشکک اشی مشی
📪 پیام جدید ادامش: موجود فضایی، دوم، تکه گوشتی برای هیولای عجیب تر از خودش انداخت. ودن دستهاش رو مالید و کلاه کاسکت رو گذاشت سرش، فضایی شاخک های سیاهش رو تکون داد و پیام به ذهن ودن منتقل شد، او می‌گفت: 《به اژدهات غذا نمیدی؟ برای جنگیدن نیرو نیاز داره، خودت همینطور.》ودن با صدای بلند گفت:《به اندازه کافی جفتمون نیرو داریم، زود بخواب صبح زود باید بلد شیم.》 و روی کنده دراز کشید. به آسمان پر ستاره خیره شد و به اتفاقات یک ماه اخیر فکر کرد، که چطوری فضایی ها حمله کرده بودند، فکر کردن به این موضوع ودن را وادار می کرد به سمی که از دهان زامز ریخت فکر کنه، سمی که این بلا رو سر صورتش آورده بود، ادامه داره....
هدایت شده از گنجیشکک اشی مشی
📪 پیام جدید ادامه: و بعد چطوری اون فضایی اومده بود، دوم اومد و از اینکه صورتش کامل تجزیه بشه جلوگیری کرد، و اژدهاش بوم یه سری از زامز ها رو خورد. بله اون فضایی ها، ودن و اژدهاش ترِدا رو از دست فضایی های دیگه نجات داده بودند. ودن اقرار می کرد از این وضعیت اصلا خوشش نمیومد، زامز ها داشتن مردم شهرش رو می خوردن و هر روز سر کردن با دوم براش سخت بود، اما دوم می گفت کسی رو میشناسه که از زامز ها قوی تره و قرار بود ودن رو ببره پیشش، اما ودن از اون هم خوشش نمیومد، هنوز مطمئن نبود دوم چرا بهش کمک می‌کنه و بیشتر از این می ترسید که شیطان خندان، ارباب تاریکی و پادشاه عمق ها، سنترال، بهشون کمک نکنه. ادامه داره.....
هدایت شده از گنجیشکک اشی مشی
📪 پیام جدید ادامه: ودن فقط یکبار اون رو دیده بود و این دیدار از دور در تاریکی رخ داده بود، وقتی بچه بود، سنترال رو دیده بود که روی پیکری خم شده و صدای نوشیدن چیزی میومد و بعد از اون سنترال با دهانی که ازش خون چکه می کرد خنده های شیطانی کرده بود، ودن از اون روز خیلی بهش فکر کرده بود، هنوزم از سنترال می‌ترسید، هنوزم نمی‌دونست اونی که آن روز می‌خورد، چی بود، آیا آدم بود؟ سنترال علاوه بر فضایی آدم هم می‌خورد؟ ودن نمی‌دونست اما فردا می‌فهمید فردا اگر سنترال اون رو می خورد بالاخره می‌فهمید. ترِدا پوزه و شاخ های گوزنی‌اش رو به اون مالید، ودن هم او را در آغوش گرفت و هر دو به دور از هیاهوی شیاطین و فضایی ها به خواب رفتند. پایان ________________ ببخشید اگه بد شد....
وای یادش بخیرررر
واسه تابستون سال پیشه تقریبا دوران جنگ وای
ولی خودمونیما پیشرفت کردم چقدر_
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اون پشت
📪 پیام جدید خب خب خببب، نوبتیم که باشه رسیدیم به آپادا😁 امیدوارم خوشت بیاد... ________________________ https://eitaa.com/spadana_0/12364 دختره: زویی. پسره: الکس https://eitaa.com/spadana_0/11945 میگرو(کله کلاغی) https://eitaa.com/spadana_0/12215 آپادا https://eitaa.com/spadana_0/12193 شوالیه دیک https://eitaa.com/spadana_0/12165 گریسون https://eitaa.com/spadana_0/12150 پدر طبیعت😁 https://eitaa.com/spadana_0/12148 شاینا https://eitaa.com/spadana_0/12085 کریستینا _____________________ الکس فریاد زد:《نه نه نه، لعنتی》و دسته بازی را پرت کرد روی زمین. زویی با نیشخند گفت:《تو با دو تا پای سالم هم نمی‌تونستی منو شیکیت بدی، حالام که یه پات شیکسته، هستی یکی دیگه؟ قول میدم ساده بگیرم ها.》ادامه داره...
هدایت شده از اون پشت
📪 پیام جدید بلند شد تا دسته بازی را بردارد. الکس خلال دندان را در دهانش جا‌به‌جا کرد و به زویی گفت:《اگه این دفعه اون عوضی رو ببینم خودم نوک قشنگش رو میشکنم.》و با بدبختی به پای شکسته‌اش که روی چهار‌پایه گذاشته بود نگاه کرد. زویی تازه نشسته بود که در باز شد و شوالیه دیک در چهارچوب در نمایان شد، آپادا هم پشت سرش نفس نفس زنان وارد اتاق شد. شوالیه دیک گفت:《به زندان مرکزی حمله شده》دسته بازی از دست زویی افتاد. الکس با تعجب پرسید:《کی حمله کرده؟》آپادا چاقویش راذاشت روی میز، ماسکش را درآورد و پس از آهی بلند گفت:《میگرو》زویی قهقه زد و گفت:《کله کلاغی؟ بی خیال فکر کردم سنترال حمله کرده》کریستینا از بالای پله ها گفت:《زویی،با سنترال شوخی نکن 》اخم کرد و از شوالیه دیک پرسید:《انقدر قدرتمند شده؟》 ادامه داره....
هدایت شده از اون پشت
📪 پیام جدید شوالیه دیک پاسخ داد:《نه، این دفعه شاینا رو داره》خلال از دهان الکس افتاد و زیر لب گفت:《یا سنترال شرور》کریستینا با عصبانیت به الکس تکرار کرد《با سنترال شوخی نکن》زویی که نزدیک بود گریش بگیرد گفت:《گریسون اونجاست باید یه کاری بکنیم》آپادا نشست روی صندلی و گفت:《پدر طبیعت میتونه کمک کنه》سپس با ترس به کریستینا نگاه کرد. کریستینا دختر طرد شده‌ی پدر طبیعت بود. کریستینا به خشکی گفت:《من پیش الکس میمونم، شما برید》الکس اعتراض کرد:《هی! منم می‌خوام بیام》شوالیه دیک گفت::《اگه الکس بیاد فقط تو دست و پاس، کریستینا هم بمونه بهتره، اگه لازم به کمکتون شد خبر میدیم.》بدین‌ترتیب گروه محافظت از ستویا، متشکل از زویی، آپادا و شوالیه دیک، به سوی پدر طبیعت رهسپار شدند. ادامه داره....