eitaa logo
(عضو رسمی ستویا) شماره "۱"
368 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
187 ویدیو
17 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از اون پشت
📪 پیام جدید خب خب خببب، نوبتیم که باشه رسیدیم به آپادا😁 امیدوارم خوشت بیاد... ________________________ https://eitaa.com/spadana_0/12364 دختره: زویی. پسره: الکس https://eitaa.com/spadana_0/11945 میگرو(کله کلاغی) https://eitaa.com/spadana_0/12215 آپادا https://eitaa.com/spadana_0/12193 شوالیه دیک https://eitaa.com/spadana_0/12165 گریسون https://eitaa.com/spadana_0/12150 پدر طبیعت😁 https://eitaa.com/spadana_0/12148 شاینا https://eitaa.com/spadana_0/12085 کریستینا _____________________ الکس فریاد زد:《نه نه نه، لعنتی》و دسته بازی را پرت کرد روی زمین. زویی با نیشخند گفت:《تو با دو تا پای سالم هم نمی‌تونستی منو شیکیت بدی، حالام که یه پات شیکسته، هستی یکی دیگه؟ قول میدم ساده بگیرم ها.》ادامه داره...
هدایت شده از اون پشت
📪 پیام جدید بلند شد تا دسته بازی را بردارد. الکس خلال دندان را در دهانش جا‌به‌جا کرد و به زویی گفت:《اگه این دفعه اون عوضی رو ببینم خودم نوک قشنگش رو میشکنم.》و با بدبختی به پای شکسته‌اش که روی چهار‌پایه گذاشته بود نگاه کرد. زویی تازه نشسته بود که در باز شد و شوالیه دیک در چهارچوب در نمایان شد، آپادا هم پشت سرش نفس نفس زنان وارد اتاق شد. شوالیه دیک گفت:《به زندان مرکزی حمله شده》دسته بازی از دست زویی افتاد. الکس با تعجب پرسید:《کی حمله کرده؟》آپادا چاقویش راذاشت روی میز، ماسکش را درآورد و پس از آهی بلند گفت:《میگرو》زویی قهقه زد و گفت:《کله کلاغی؟ بی خیال فکر کردم سنترال حمله کرده》کریستینا از بالای پله ها گفت:《زویی،با سنترال شوخی نکن 》اخم کرد و از شوالیه دیک پرسید:《انقدر قدرتمند شده؟》 ادامه داره....
هدایت شده از اون پشت
📪 پیام جدید شوالیه دیک پاسخ داد:《نه، این دفعه شاینا رو داره》خلال از دهان الکس افتاد و زیر لب گفت:《یا سنترال شرور》کریستینا با عصبانیت به الکس تکرار کرد《با سنترال شوخی نکن》زویی که نزدیک بود گریش بگیرد گفت:《گریسون اونجاست باید یه کاری بکنیم》آپادا نشست روی صندلی و گفت:《پدر طبیعت میتونه کمک کنه》سپس با ترس به کریستینا نگاه کرد. کریستینا دختر طرد شده‌ی پدر طبیعت بود. کریستینا به خشکی گفت:《من پیش الکس میمونم، شما برید》الکس اعتراض کرد:《هی! منم می‌خوام بیام》شوالیه دیک گفت::《اگه الکس بیاد فقط تو دست و پاس، کریستینا هم بمونه بهتره، اگه لازم به کمکتون شد خبر میدیم.》بدین‌ترتیب گروه محافظت از ستویا، متشکل از زویی، آپادا و شوالیه دیک، به سوی پدر طبیعت رهسپار شدند. ادامه داره....
هدایت شده از اون پشت
📪 پیام جدید کریستینا از الکس پرسید:《چی بازی می‌کردین؟》الکس با نارضایتی دسته را به سمت او گرفت و گفت:《مورتال کامبت》 * * * * در زندان مرکزی، میگرو و شاینا دانه به دانه درب سلول ها را می‌کندند تا به گریسون برسند. در آخرین سلول راهرو، او را ذنجیر شده یافتند. عضو سابق گروه حفاظت تکیده شبده بود و خیلی بیچاره به نظر می‌رسید. میگرو کنار او زانو زد و با منقارش در گوش او چیزهایی زمزمه کرد. فریاد های گریسون ناشی از درد کل زندان را برداشت، اما میگرو بس نکرد، او ادامه داد. شاینا با دیدن هیولاهایی که دور گریسون جمع شده بودند و فریاد های گوش خراش او، لبخند حاکی از رضایت زد و عینک روی زمین را شکست. پایان.
وای وای وای اینام مال آپاداست
دام تنگ شدددسپسنچس
زمانی که مثل روح تو ناشناسا می‌گشتم همه چیز خوش تر بود_
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید سنترال گفت:《توصیف کن》کینگی گفت:《مَرده با شترموز اومده، عینک می‌زنه و یه دستمال گردن چهارخونه داره، زنه موهاش مشکی کوتاهه و از شقیقه تا چونه یه زخم داره و چشماش.... سنترال چشماش منو می‌ترسونه》زن به سنترال گفت:《پس راسته که مربی اژدهایان ستویا کوره》سنترال گفت:《نابینا》زن با پوزخند گفت:《شایدم روشن دل؟》سنترال گفت:《نابینا. خب بگید ببینم چی داری.》و مرد برای او از انقلاب گفت.
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید سنترال_کینگی: همه از او می‌پرسن نابینا بودن چه شکلیه، و او هم پاسخ می‌دهد:《نمیدونم من نمیبینم》اما کینگی به او نشان داد، همه ی دنیا را برای او توصیف کرد و از آن به بعد آنها دوستان هم شدند. آنها وقتی سنترال تو مدرسه کتک خورد پیش هم بودن، وقتی سنترال مربی اژدهایان دربار شد پیش هم بودند، وقتی کینگی شکست عشقی خورد، وقتی سنترال فهمید درگون لُرد(کسی اژدهایان به حرفش گوش می‌دهند و او را ارباب خود می‌دانند)، آنها با هم بودن کنار هم مانند خانواده. سنترال به کینگی شمشیر بازی را یاد داد و او از سنترال هم حتی بهتر شد، کینگی به سنترال چشم داد، برای او دنیا را توصیف کرد. و آنها وقتی برای انقلاب سراغشون آمدن هم کنار هم بودند، در تمام شرایط، با هم، برای هم، کنار هم.
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید میرزا نشست روی صندلی، صدای له شدن عروسک جیغی که آمد بلند شد، نیک فریاد زد :《بلند نشو》اما دیگه دیر شده بود، میرزا بلند شد و مبل با صدای انفجار ترکید، بزرگ نبود اما ترسناک بود. نغمه با وحشت پرسید :《این دیگه چه کوفتی بود؟》 نیک با نیش باز گفت:《به هر حال امنیت لازمه》و شانه‌هایش را بالا انداخت. نیک به صندلی دیگه اشاره کرد و گفت:《اونجا سالمه》میرزا و نغمه با تردید نشستند روی صندلی. نیک ناگهان گفت:《واستا》سپس با سرعت سیمی از زیر صندلی نغمه در آورد و گفت:《شرمنده، حواسم نبود، این باعث میشه وقتی بشینید جیزززز برق بگیردتون》و با لبخند بیشتر تکرار کرد:《جیززز》نغمه زیر لب به میرزا گفت:《اون دیوونست》 میرزا به نیک گفت:《خب》سپس برای او از انقلاب گفت.