هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید
سنترال گفت:《توصیف کن》کینگی گفت:《مَرده با شترموز اومده، عینک میزنه و یه دستمال گردن چهارخونه داره، زنه موهاش مشکی کوتاهه و از شقیقه تا چونه یه زخم داره و چشماش.... سنترال چشماش منو میترسونه》زن به سنترال گفت:《پس راسته که مربی اژدهایان ستویا کوره》سنترال گفت:《نابینا》زن با پوزخند گفت:《شایدم روشن دل؟》سنترال گفت:《نابینا. خب بگید ببینم چی داری.》و مرد برای او از انقلاب گفت.
#میراژ
#دایگو
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید
سنترال_کینگی:
همه از او میپرسن نابینا بودن چه شکلیه، و او هم پاسخ میدهد:《نمیدونم من نمیبینم》اما کینگی به او نشان داد، همه ی دنیا را برای او توصیف کرد و از آن به بعد آنها دوستان هم شدند. آنها وقتی سنترال تو مدرسه کتک خورد پیش هم بودن، وقتی سنترال مربی اژدهایان دربار شد پیش هم بودند، وقتی کینگی شکست عشقی خورد، وقتی سنترال فهمید درگون لُرد(کسی اژدهایان به حرفش گوش میدهند و او را ارباب خود میدانند)، آنها با هم بودن کنار هم مانند خانواده.
سنترال به کینگی شمشیر بازی را یاد داد و او از سنترال هم حتی بهتر شد، کینگی به سنترال چشم داد، برای او دنیا را توصیف کرد.
و آنها وقتی برای انقلاب سراغشون آمدن هم کنار هم بودند،
در تمام شرایط، با هم، برای هم، کنار هم.
#میراژ
#دایگو
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید
میرزا نشست روی صندلی، صدای له شدن عروسک جیغی که آمد بلند شد، نیک فریاد زد :《بلند نشو》اما دیگه دیر شده بود، میرزا بلند شد و مبل با صدای انفجار ترکید، بزرگ نبود اما ترسناک بود. نغمه با وحشت پرسید :《این دیگه چه کوفتی بود؟》 نیک با نیش باز گفت:《به هر حال امنیت لازمه》و شانههایش را بالا انداخت. نیک به صندلی دیگه اشاره کرد و گفت:《اونجا سالمه》میرزا و نغمه با تردید نشستند روی صندلی. نیک ناگهان گفت:《واستا》سپس با سرعت سیمی از زیر صندلی نغمه در آورد و گفت:《شرمنده، حواسم نبود، این باعث میشه وقتی بشینید جیزززز برق بگیردتون》و با لبخند بیشتر تکرار کرد:《جیززز》نغمه زیر لب به میرزا گفت:《اون دیوونست》
میرزا به نیک گفت:《خب》سپس برای او از انقلاب گفت.
#میراژ
#دایگو
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید
نیک:
نیک عاشق بی برنامگی بود، او عمل میکرد، ناگهانی و دیوانه بار. او تنها کار میکرد و با این وجود هر گروهک تروریستی یک بار برای بمبهاش به او مراجعه میکردند. نیک بمب میساخت، بزرگ، کوچیک، با صدا و بی صدا او میدانست آنها دیر یا زود سراغش میآيند، به هر حال بمب های او بهترین بودند، نیک چیکار کرد؟ به آنها پیوست، او وطنش را دوست داشت، و متنفر بود از اینکه ببینه دیکتاتور ها با وطنش بد رفتاری میکنند. پس حتی فقط برای اینکه در آینده به بچه هاش بگه منم یه کاری کردم به آنها پیوست.
#میراژ
#دایگو
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید
میرزا و نغمه وارد اتاق تنگ که بوی رطوبت میداد شدند، همه جای دیوار را نوشته پر کرده بود، دستگاه چاپ و ماشین تحریر روی میز دیده میشد. دختر مو صورتی گفت:《گفتید میخواید منو ببینید》نغمه گفت:《آسا، درسته؟》میرزا سعی میکرد سن او را حرس بزند، به نظرم بچه میآمد اما ناگهان تبدیل به یک زن ۲۵_ ۳۰ ساله میشد.
آسا با سر تایید کرد. میرزا گفت:《من میرزا هستم، و اینم نغمه》و آنها برای آسا از یک انقلاب گفتند.
#میراژ
#دایگو
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید
آسا:
نوشتن تنها کاری بود که او میشناخت، قلم مانند یکی از انگشتانش به دستش وصل بود، او روحش را به قلم داد و قلم روح او را به کاغذ داد. شعار، شعر، اعلامیه، داستان، هر آن چیزی که لازم بود نوشته شود مینوشت. به همین دلیل هم بود که آنها سراغش آمدند، چون میدانست چی خشم امپراطوری را برمیانگیزد، و میداند چی مردم را برای انقلاب به پامیخیزاند.
#میراژ
#دایگو
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید
میرزا رو به همهی افراد حاضر در اتاق کرد و گفت:《آسا باید چند تا اعلامیه و شعار برای مردم بنویسه، اینجوری مردم شلوغ میکنن و سربازا سرشون گرم میشه، نیک به بمب نیاز داریم، یکم برای حواس پرتی و یکم برای وارد شدن به قصر. کینگی و سنترال و اژدهایان جلوتر میرن و سرباز ها رو از راه بر میدارن، اینجاست که من و نغمه وارد میشیم، می جنگیم و شاه رو می کشیم. شاه پسر نداره، کسی هم که بخواد جانشینش بشه نداره، پس مردم انتخاب میکنن و قراره از افراد مورد تایید ما یعنی یکی از رهبران دیگه ی انقلاب باشه، این نقشه کلیه، در روز های آینده جزئیاتش رو با هم چک می کنیم》
#میراژ
#دایگو
هدایت شده از CENTERAL.DAILY
📪 پیام جدید
کینگی گفت:《سمت راستت سنترال. این خیلییی خفنه》 و شمشیر را داخل قلب یک سرباز کرد. سنترال از سمت راستش خطر را بر طرف کرد که صدای جیغ شنید، با تعجب به سمت صدا بر گشت و گفت:《کینگی؟ حا.... حالت خوبه؟》کینگی با صدای ضعیفی گفت:《من.... من 》سربازی از پشت کینگی را غافلگیر کرده بود، سنترال به سمت او رفت و خون گرم را روی دستانش حس کرد.
#میراژ
#دایگو