شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
"شب بخیر ارواح و بلّاتور"
خاطرات چقدر بی رحمن. چقدر وحشتناک چنگال میندازن و همش افکارت رو زیر و رو میکنن تا دوباره به یاد بیاری.
تا هیچوقت فراموش نکنی و درد حاصل از اون ها رو نتونی تحمل کنی. همش زخمهاشون سر باز میکنن و خون و رنج بیرون میدن.
اشکهایی که اون موقع نریختی تبدیل به یک سیل میشن و بیرون میان، خندههات بغض میشن و همش درد میمونه و رنج.
خیلی ناگهانی داری بین پیامهای قدیمی دنبال یه چیزی میگردی و بعد به اون وویس میرسی. بازش میکنی و پرتاب میشی به نمازخونه مدرسه، به موهای کوتاه پسرونه و انتقالی وسط سال.
خیلی بی رحمانه تو حالش رو میپرسی و اون... اون اونجوری رفتار میکنه.
مسئله آدمش بود.
مسئله کارش بود.
مسئله انتظار نداشتنش بود و واقعا آدم نمیدونه... میتونه فراموش کنه؟
واقعا آیا خاطرات اجازه میدن آدم بگذره، کنار بیاد و بپذیره؟ یا قراره همش چاقو رو بگیرن و بی رحمانه داخل اون زخم فرو کنن تا دوباره خون بیاد؟
شماره "۱"
No.7 داداشم داداشم داداشم، گپ فیلم، پینترست، اینترنت و فیلم حرف مشترک همیشگی، رزی و چیزای رندوم، ترس
No.8
مسجد، حلقه، خانم فرضیپور (عاشقشم عالیههه)، دشت اسکرچ، تین ولف، ایگی، ووید استایلز، نت لاکپشتی، قابل پیش بینی، بنگ، دوباره ظرفشویی، سوسک، آوارگان، "من که میمیرم تویی که میبینی میترسی"، چت جی پی تی.