خاطرات چقدر بی رحمن. چقدر وحشتناک چنگال میندازن و همش افکارت رو زیر و رو میکنن تا دوباره به یاد بیاری.
تا هیچوقت فراموش نکنی و درد حاصل از اون ها رو نتونی تحمل کنی. همش زخمهاشون سر باز میکنن و خون و رنج بیرون میدن.
اشکهایی که اون موقع نریختی تبدیل به یک سیل میشن و بیرون میان، خندههات بغض میشن و همش درد میمونه و رنج.
خیلی ناگهانی داری بین پیامهای قدیمی دنبال یه چیزی میگردی و بعد به اون وویس میرسی. بازش میکنی و پرتاب میشی به نمازخونه مدرسه، به موهای کوتاه پسرونه و انتقالی وسط سال.
خیلی بی رحمانه تو حالش رو میپرسی و اون... اون اونجوری رفتار میکنه.
مسئله آدمش بود.
مسئله کارش بود.
مسئله انتظار نداشتنش بود و واقعا آدم نمیدونه... میتونه فراموش کنه؟
واقعا آیا خاطرات اجازه میدن آدم بگذره، کنار بیاد و بپذیره؟ یا قراره همش چاقو رو بگیرن و بی رحمانه داخل اون زخم فرو کنن تا دوباره خون بیاد؟
شماره "۱"
No.7 داداشم داداشم داداشم، گپ فیلم، پینترست، اینترنت و فیلم حرف مشترک همیشگی، رزی و چیزای رندوم، ترس
No.8
مسجد، حلقه، خانم فرضیپور (عاشقشم عالیههه)، دشت اسکرچ، تین ولف، ایگی، ووید استایلز، نت لاکپشتی، قابل پیش بینی، بنگ، سارا و شهرام، دوباره ظرفشویی، سوسک، آوارگان، "من که میمیرم تویی که میبینی میترسی"، چت جی پی تی.