eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
342 ویدیو
19 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
نتم افتضاحه پیام هم نمیتونم بدم شرمنده
منم همینطور کریس. خسته‌تر از اونیم که بابتش غر بزنم و ناله کنم. خسته‌تر از اونی که اهمیت بدم، خسته‌تر از اونی که تلاش کنم درستش کنم. هنوز نوجوونم، کلی درد هست که نکشیدم و کلی رویا که باید بهشون برسم. ولی خسته‌ام. خسته‌تر از اونیم که تلاش کنم. خسته‌تر از اونیم که سعی کنم زخمامو خوب کنم. که از جام بلند بشم. نمیدونم بقیه چی می‌کشن، نمیدونم تو مشکلات چقدر از بقیه بیشتر کشیدم یا کمتر فقط میدونم خسته‌ام. خسته‌تر از اونی که حتی خسته باشم.
خسته‌تر از اونی که اهمیت بدم که عذرخواهی کنم که نفس بکشم که زندگی کنم خسته تر از اونی که بنویسم، بخونم، حرف بزنم، عذرخواهی کنم. هنوزم مثل قبل اشتباه می‌کنم، ولی اهمیتی نمیدم به اینکه تموم میشه یا نه. کریس... منم یه میله داخلم فرو رفته، نه تو پهلوم، تو قلبم.
I don't wanna die Sometimes wish i never born at all
فصل چهار تین ولف تموم شد تا حالا به این سرعت سریال ندیده بودم و الان فقط جیغ
لعنت بهم تو مگه اون بالا ننوشتی فورجی خب چرا اندازه ای هم کار نمی‌کنییچسنپشنسم (با نتمم)
معمولا نگرانی برای بعد تموم کردن یه فیلم یا کتابی کار ایگیه ولی من الان نگرانم تین ولف تموم بشه با زندگیم چیکار کنم؟؟
شماره "۱"
و اگه براتون سواله این واسه چه کتابیه باید بگم واسه یکی از داستانامه
خیلی یهویی نشستم یه تیکه‌شو نوشتم. شاید بعد پسران خیابان اینو بنویسم شایدم نه ولی فعلا دلم خواست چندتا تیکه‌شو بنویسم و بذارم اینجا. ترکیبی از جوگیری من درباره موسیقی، شهرای کوچیک، پسرای درد کشیده، دبیرستان‌ها و هاکی
شماره "۱"
خیلی یهویی نشستم یه تیکه‌شو نوشتم. شاید بعد پسران خیابان اینو بنویسم شایدم نه ولی فعلا دلم خواست چند
بنگ! پاک با چرخشی ظریف داخل دروازه نشست و چیزی داخل پسر آزاد شد. انگشتانش را کمی باز و بسته کرد و دوباره چوب را پشت پاک نگاه داشت، هدف گیری، پرتاب، و بنگ! باز هم در هدف. صدای ظریفی از پشت گفت:《تو چی هستی یه ستاره پشت ابر؟》 هاک آرام برگشت و به دختر ظریف‌اندامی که روی صندلی‌ها نشسته بود نگاه کرد. دختر از آن لوله‌های تنفسی در بینی‌اش داشت و منبع آن کنار پایش بود. دختر هیچ مو یا ابرویی نداشت، معلوم بود بیمار است. هاک کلاهش را درآورد:《تو چی هستی؟ یه روانی؟》 دختر خندید و لوله‌های تنفسی‌اش جا به جا شدند:《شماره یک این تیم دوست پسرمه. باید بیام و تمرینش رو ببینم. الاناست که شروع بشه.》 هاک به چوب هاکی‌اش تکیه داد:《آره پس. روانی‌ای که به خاطر یه پسر تو این سرما با این حال بیرون میای.》 دختر آهی کشید:《عشق این چیزا حالیش نمیشه. من به خاطرش با هر حالی میام رو سکو، اون به خاطرم موهاشو از ته می‌زنه و روی کلاهش بزرگ می‌نویسه نیکی. اسمم نیکی‌عه.》 هاک آرام به سمت رختکن اسکی کرد:《منم هاواردم. ولی صدام می‌کنن هاک》 نیکی فریاد زد:《برای تمرین نمی‌مونی هاک؟》 هاک پا به رختکن گذاشت و متقابل قریاد زد:《من دیگه هاکی بازی نمی‌کنم.》 و نیکی روی سکو در دل گفت:《تو یه ستاره خاموش شده‌ای لعنتی. روشنت می‌کنم》 و خدا می‌داند که می‌توانست این کار را با خنده‌هایش کند.
هِربِرت درب یخچال را بست:《پس... داری بهم میگی شنبه می‌خوای بری روی یخ؟ مطمئنی از این کار؟》 هاک با خیارشورهای داخل ساندویچ بازی کرد:《اگه خوشحالت می‌کنه آره.》 چیزی در چشمان هربرت برق زد، با خنده فریاد زد:《شنیدی النا؟ هاک می‌خواد هاکی بازی کنه!》 النا از طبقه‌های بالا به سرعت پابین آمد، چشمانش گرد شده بودند:《چی؟》 هربرت جلو و رفت و فریاد زد:《می‌خواد هاکی بازی کنه، می‌خواد هاکی بازی کنه!》 النا را بلند کرد و چرخاند، او را دور اتاق گرداند و النا از شوق اشک ریخت. هاک لبخند کوچکی زد و خیارشورهایش را کامل بیرون آورد:《کولی‌ها، یه هاکیه دیگه》 اما یک هاکی نبود. زندگی بود. لبخند بود. شور و آرزو و امید بود. چیزی که هاک دوسال بدون آن می‌زیست، چیزی که باعث شد النا و هربرت پس از دو سال با تمام وجود شادی کنند. هاکی هیچوقت فقط یک هاکی نبود.