لعنت بهم تو مگه اون بالا ننوشتی فورجی خب چرا اندازه ای هم کار نمیکنییچسنپشنسم (با نتمم)
معمولا نگرانی برای بعد تموم کردن یه فیلم یا کتابی کار ایگیه
ولی من الان نگرانم
تین ولف تموم بشه با زندگیم چیکار کنم؟؟
شماره "۱"
و اگه براتون سواله این واسه چه کتابیه باید بگم واسه یکی از داستانامه
خیلی یهویی نشستم یه تیکهشو نوشتم.
شاید بعد پسران خیابان اینو بنویسم شایدم نه
ولی فعلا دلم خواست چندتا تیکهشو بنویسم و بذارم اینجا.
ترکیبی از جوگیری من درباره موسیقی، شهرای کوچیک، پسرای درد کشیده، دبیرستانها و هاکی
شماره "۱"
خیلی یهویی نشستم یه تیکهشو نوشتم. شاید بعد پسران خیابان اینو بنویسم شایدم نه ولی فعلا دلم خواست چند
بنگ!
پاک با چرخشی ظریف داخل دروازه نشست و چیزی داخل پسر آزاد شد. انگشتانش را کمی باز و بسته کرد و دوباره چوب را پشت پاک نگاه داشت، هدف گیری، پرتاب، و بنگ!
باز هم در هدف.
صدای ظریفی از پشت گفت:《تو چی هستی یه ستاره پشت ابر؟》
هاک آرام برگشت و به دختر ظریفاندامی که روی صندلیها نشسته بود نگاه کرد. دختر از آن لولههای تنفسی در بینیاش داشت و منبع آن کنار پایش بود.
دختر هیچ مو یا ابرویی نداشت، معلوم بود بیمار است. هاک کلاهش را درآورد:《تو چی هستی؟ یه روانی؟》
دختر خندید و لولههای تنفسیاش جا به جا شدند:《شماره یک این تیم دوست پسرمه. باید بیام و تمرینش رو ببینم. الاناست که شروع بشه.》
هاک به چوب هاکیاش تکیه داد:《آره پس. روانیای که به خاطر یه پسر تو این سرما با این حال بیرون میای.》
دختر آهی کشید:《عشق این چیزا حالیش نمیشه. من به خاطرش با هر حالی میام رو سکو، اون به خاطرم موهاشو از ته میزنه و روی کلاهش بزرگ مینویسه نیکی. اسمم نیکیعه.》
هاک آرام به سمت رختکن اسکی کرد:《منم هاواردم. ولی صدام میکنن هاک》
نیکی فریاد زد:《برای تمرین نمیمونی هاک؟》
هاک پا به رختکن گذاشت و متقابل قریاد زد:《من دیگه هاکی بازی نمیکنم.》
و نیکی روی سکو در دل گفت:《تو یه ستاره خاموش شدهای لعنتی. روشنت میکنم》
و خدا میداند که میتوانست این کار را با خندههایش کند.
هِربِرت درب یخچال را بست:《پس... داری بهم میگی شنبه میخوای بری روی یخ؟ مطمئنی از این کار؟》
هاک با خیارشورهای داخل ساندویچ بازی کرد:《اگه خوشحالت میکنه آره.》
چیزی در چشمان هربرت برق زد، با خنده فریاد زد:《شنیدی النا؟ هاک میخواد هاکی بازی کنه!》
النا از طبقههای بالا به سرعت پابین آمد، چشمانش گرد شده بودند:《چی؟》
هربرت جلو و رفت و فریاد زد:《میخواد هاکی بازی کنه، میخواد هاکی بازی کنه!》
النا را بلند کرد و چرخاند، او را دور اتاق گرداند و النا از شوق اشک ریخت.
هاک لبخند کوچکی زد و خیارشورهایش را کامل بیرون آورد:《کولیها، یه هاکیه دیگه》
اما یک هاکی نبود.
زندگی بود.
لبخند بود.
شور و آرزو و امید بود.
چیزی که هاک دوسال بدون آن میزیست، چیزی که باعث شد النا و هربرت پس از دو سال با تمام وجود شادی کنند.
هاکی هیچوقت فقط یک هاکی نبود.
تراویس با چشمان خمار به او خیره شد:《من گیتار نمیزنم.》
امیلی ادای او را درآورد وصورتش را کج و کوله کرد:《من گیتار نمیزنم. تو غلط میکنی.》
نیکی آنقدر بلند خندید که به سرفه افتاد. تراویس عینکش را برداشت و دوباره با خستگی تکرار کرد:《من. گیتار. نمیزنم. نه با این قیافه، نه اینجا، نه حالا.》
امیلی گیتار را از گوشه اتاق برداشت:《اوه چرا فرشتهی زال من. تو گیتار میزنی، با همین قیافه، همین حالا و دقیقا تو اینجا.》
چه کسی میتواند جلوی امیلی بایستد؟ مطلقا هیچکس، او زیر دست سه مرد بزرگ شده بود، امیلی ولفهارد یک جنگجوی تمام عیار بود.
نمیدونم دارم چرا این کارو میکمم ولی نمیتونم دست بکشم
بهم داره یه جون دوباره میده
امیلی ابروهایش را بالا انداخت:《انگار از جهنم فرار کردی》
هاک در کمد فلزیاش را بست و با چشمان گود افتاده به او نگاه کرد:《فقط... بیمارستان بودم.》
امیلی آه کشید:《و نخوابیدی. چند شبه؟ حالش چطوره؟》
هاک دماغش را بالا کشید:《بهتره.》
برگشت که برود، امیلی دستش را گرفت، دستان سرد و کبودش را:《بعد مدرسه میریم زمینِ در دَوَران. لازم نیست تنها حلش کنی هاک، باشه؟》
هاک با خستهترین و غمگینترین چشمان دنیا به او نگاه کرد:《میترسم امیلی...》
امیلی او را در آغوش کشید، برای اینکه چانهاش روی شانهی هاک قرار بکیرد باید روی پنجه میرفت:《لازم نیست تنها حلش کنی.》
هاک چشمانش را به شانهی او فشرد:《میترسم》
هقهق باعث شد شانههایش بلرزد. امیلی جملهاش را تکرار کرد و تکرار کرد.
آنقدر که هاک گفت:《لازم نیست. نه لازم نیست.》
امیلی همیشه پیروز میشد.
جیمی فریاد زد:《یه بازیکن جدید داریم. ببشتر از همهتون رو این یخها اسکیت کرده ولی الان جدیده. با هاک آشنا بشید.》
تراویس پوزخند زد:《هاکی میکنه یا جنگ؟》
هاک به سردی به پسر زال رو به رویش خیره شد، موهایش را دم اسبی بسته بود اما چون کمی کوتاه بودند روی هوا معلق مانده بود. هاک آرام گفت:《اگه لازم باشه خون هم روی یخ میریزم.》
جیمی لبخند زد، تراویس کمی به او خیره شد و سپس کلاهش را روی سر گذاشت:《این پسر تو تیم منه.》
در همان هنگام درب سالن باز شد و دو نفر وارد شدند، نفس نفس میزدند. یکی از آنها پسر سیاهپوست با سری بی مو و هیکلی نسبتا درشت بود. پسر دختری با جثه کوچک و لولههای تنفسی در بینی، را درآغوش گرفته بود و حمل میکرد. دختر همان کسی بود که چند روز پیش با هاک صحبت کرده بود، نیکی.
آنها نفس زنان نزدیکتر شدند، چشم همه بهشان بود. جیمی دست در جیب کرد:《بالاخره تصمیم گرفتی بیای نَش.》
نش، نیکی را روی صندلی تماشاچی گذاشت و کمر صاف کرد:《شرمنده مربی، نیکی کارش یکم طول کشید.》
به زمین نگاه کرد:《باید چکآپ میشد.》
جیمی سرش را تکان داد:《زود آماده شو بیا زمین.》
نیکی آرام نخودی خندید:《چکآپ؟ حداقل اسمشو یاد بگیر.》
نش لبخندی زد و چال گونهاش را آشکار کرد:《قراره از زندگیمون بیرونشون کنی نیازی بهش ندارم.》
وقتی دو نفر عاشق هم شوند و یکی از آنها بیمار باشد، نفر دیگر کارش امید دادن میشود. نش امید میداد و نیکی سعی میکرد روحیهاش را حفظ کند.