eitaa logo
شماره "۱"
356 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
337 ویدیو
19 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
و اگه براتون سواله این واسه چه کتابیه باید بگم واسه یکی از داستانامه
خیلی یهویی نشستم یه تیکه‌شو نوشتم. شاید بعد پسران خیابان اینو بنویسم شایدم نه ولی فعلا دلم خواست چندتا تیکه‌شو بنویسم و بذارم اینجا. ترکیبی از جوگیری من درباره موسیقی، شهرای کوچیک، پسرای درد کشیده، دبیرستان‌ها و هاکی
شماره "۱"
خیلی یهویی نشستم یه تیکه‌شو نوشتم. شاید بعد پسران خیابان اینو بنویسم شایدم نه ولی فعلا دلم خواست چند
بنگ! پاک با چرخشی ظریف داخل دروازه نشست و چیزی داخل پسر آزاد شد. انگشتانش را کمی باز و بسته کرد و دوباره چوب را پشت پاک نگاه داشت، هدف گیری، پرتاب، و بنگ! باز هم در هدف. صدای ظریفی از پشت گفت:《تو چی هستی یه ستاره پشت ابر؟》 هاک آرام برگشت و به دختر ظریف‌اندامی که روی صندلی‌ها نشسته بود نگاه کرد. دختر از آن لوله‌های تنفسی در بینی‌اش داشت و منبع آن کنار پایش بود. دختر هیچ مو یا ابرویی نداشت، معلوم بود بیمار است. هاک کلاهش را درآورد:《تو چی هستی؟ یه روانی؟》 دختر خندید و لوله‌های تنفسی‌اش جا به جا شدند:《شماره یک این تیم دوست پسرمه. باید بیام و تمرینش رو ببینم. الاناست که شروع بشه.》 هاک به چوب هاکی‌اش تکیه داد:《آره پس. روانی‌ای که به خاطر یه پسر تو این سرما با این حال بیرون میای.》 دختر آهی کشید:《عشق این چیزا حالیش نمیشه. من به خاطرش با هر حالی میام رو سکو، اون به خاطرم موهاشو از ته می‌زنه و روی کلاهش بزرگ می‌نویسه نیکی. اسمم نیکی‌عه.》 هاک آرام به سمت رختکن اسکی کرد:《منم هاواردم. ولی صدام می‌کنن هاک》 نیکی فریاد زد:《برای تمرین نمی‌مونی هاک؟》 هاک پا به رختکن گذاشت و متقابل قریاد زد:《من دیگه هاکی بازی نمی‌کنم.》 و نیکی روی سکو در دل گفت:《تو یه ستاره خاموش شده‌ای لعنتی. روشنت می‌کنم》 و خدا می‌داند که می‌توانست این کار را با خنده‌هایش کند.
هِربِرت درب یخچال را بست:《پس... داری بهم میگی شنبه می‌خوای بری روی یخ؟ مطمئنی از این کار؟》 هاک با خیارشورهای داخل ساندویچ بازی کرد:《اگه خوشحالت می‌کنه آره.》 چیزی در چشمان هربرت برق زد، با خنده فریاد زد:《شنیدی النا؟ هاک می‌خواد هاکی بازی کنه!》 النا از طبقه‌های بالا به سرعت پابین آمد، چشمانش گرد شده بودند:《چی؟》 هربرت جلو و رفت و فریاد زد:《می‌خواد هاکی بازی کنه، می‌خواد هاکی بازی کنه!》 النا را بلند کرد و چرخاند، او را دور اتاق گرداند و النا از شوق اشک ریخت. هاک لبخند کوچکی زد و خیارشورهایش را کامل بیرون آورد:《کولی‌ها، یه هاکیه دیگه》 اما یک هاکی نبود. زندگی بود. لبخند بود. شور و آرزو و امید بود. چیزی که هاک دوسال بدون آن می‌زیست، چیزی که باعث شد النا و هربرت پس از دو سال با تمام وجود شادی کنند. هاکی هیچوقت فقط یک هاکی نبود.
تراویس با چشمان خمار به او خیره شد:《من گیتار نمی‌زنم.》 امیلی ادای او را درآورد وصورتش را کج و کوله کرد:《من گیتار نمی‌زنم. تو غلط می‌کنی.》 نیکی آنقدر بلند خندید که به سرفه افتاد. تراویس عینکش را برداشت و دوباره با خستگی تکرار کرد:《من. گیتار. نمی‌زنم. نه با این قیافه، نه اینجا، نه حالا.》 امیلی گیتار را از گوشه اتاق برداشت:《اوه چرا فرشته‌ی زال من. تو گیتار می‌زنی، با همین قیافه، همین حالا و دقیقا تو اینجا.》 چه کسی می‌تواند جلوی امیلی بایستد؟ مطلقا هیچکس، او زیر دست سه مرد بزرگ شده بود، امیلی ولفهارد یک جنگجوی تمام عیار بود.
نمیدونم دارم چرا این کارو می‌کمم ولی نمیتونم دست بکشم بهم داره یه جون دوباره میده
امیلی ابروهایش را بالا انداخت:《انگار از جهنم فرار کردی》 هاک در کمد فلزی‌اش را بست و با چشمان گود افتاده به او نگاه کرد:《فقط... بیمارستان بودم.》 امیلی آه کشید:《و نخوابیدی. چند شبه؟ حالش چطوره؟》 هاک دماغش را بالا کشید:《بهتره.》 برگشت که برود، امیلی دستش را گرفت، دستان سرد و کبودش را:《بعد مدرسه میریم زمینِ در دَوَران. لازم نیست تنها حلش کنی هاک، باشه؟》 هاک با خسته‌ترین و غمگین‌ترین چشمان دنیا به او نگاه کرد:《می‌ترسم امیلی...》 امیلی او را در آغوش کشید، برای اینکه چانه‌اش روی شانه‌ی هاک قرار بکیرد باید روی پنجه می‌رفت:《لازم نیست تنها حلش کنی.》 هاک چشمانش را به شانه‌ی او فشرد:《می‌ترسم》 هق‌هق باعث شد شانه‌هایش بلرزد. امیلی جمله‌اش را تکرار کرد و تکرار کرد. آنقدر که هاک گفت:《لازم نیست. نه لازم نیست.》 امیلی همیشه پیروز می‌شد.
جیمی فریاد زد:《یه بازیکن جدید داریم. ببشتر از همه‌تون رو این یخ‌ها اسکیت کرده ولی الان جدیده. با هاک آشنا بشید.》 تراویس پوزخند زد:《هاکی می‌کنه یا جنگ؟》 هاک به سردی به پسر زال رو به رویش خیره شد، موهایش را دم اسبی بسته بود اما چون کمی کوتاه بودند روی هوا معلق مانده بود. هاک آرام گفت:《اگه لازم باشه خون هم روی یخ می‌ریزم.》 جیمی لبخند زد، تراویس کمی به او خیره شد و سپس کلاهش را روی سر گذاشت:《این پسر تو تیم منه.》 در همان هنگام درب سالن باز شد و دو نفر وارد شدند، نفس نفس می‌زدند. یکی از آنها پسر سیاه‌پوست با سری بی مو و هیکلی نسبتا درشت بود. پسر دختری با جثه کوچک و لوله‌های تنفسی در بینی، را درآغوش گرفته بود و حمل می‌کرد. دختر همان کسی بود که چند روز پیش با هاک صحبت کرده بود، نیکی. آنها نفس زنان نزدیک‌تر شدند، چشم همه بهشان بود. جیمی دست در جیب کرد:《بالاخره تصمیم گرفتی بیای نَش.》 نش، نیکی را روی صندلی تماشاچی گذاشت و کمر صاف کرد:《شرمنده مربی، نیکی کارش یکم طول کشید.》 به زمین نگاه کرد:《باید چک‌آپ می‌شد.》 جیمی سرش را تکان داد:《زود آماده شو بیا زمین.》 نیکی آرام نخودی خندید:《چک‌آپ؟ حداقل اسمشو یاد بگیر.》 نش لبخندی زد و چال گونه‌اش را آشکار کرد:《قراره از زندگیمون بیرونشون کنی نیازی بهش ندارم.》 وقتی دو نفر عاشق هم شوند و یکی از آنها بیمار باشد، نفر دیگر کارش امید دادن می‌شود. نش امید می‌داد و نیکی سعی می‌کرد روحیه‌اش را حفظ کند.
می‌دونم زیاد شدن_ خوشحال میشم نظراتتونو بدونم👈👉
تا شما بکم نظر بدید منم پسران خیابان می‌نویسم_
شماره "۱"
به داگلاس واقعی گفت، به ارنی گفت، به امانوئل، به استیو، سارا، کلاغ، راج، کوین، اسپایک، پیتر و هر پسر
وقتی آتش چوب‌ها و خاطرات را در خود می‌بلعید، وقتی کوین عینکش را زیر پا لِه می‌کرد تا روی داگلاس بپرد و جانش را نجات دهد، کس دیگری خودش را گرم می‌کرد تا قهرمان شود. اولین شعله‌های آتش که زبانه کشید، لوگان، فردی و پیتر با ناباوری به خانه خیره شدند. پیتر با وحشت نفس نفس زد و به سمت ساختمان دوید، فردی گویی فنر فشرده‌ای باشد که باز شده، از جا پرید و از لباس پیتر گرفت، فریاد زد:《دیوونه شدی؟ اینجوری می‌سوزی!》 پیتر برای فرار تقلا کرد:《باید نجاتش بدم، کوین اون توعه، ولم...کن》 لوگان به حرارتی که به صورتش زل زده بود، متقابلا خیره شد. مشت‌هایی را که تمام عمرش به استخوان‌های دیگر می‌کوبید، باز و بسته کرد. تنها چیزی که می‌شنید صدای نفس‌ها و ضربان قلب خودش بود. می‌خواهید بدانید یک قهرمان چگونه متولد می‌شود؟ از درد. از حماقت. از دویدن. لوگان به دل آتش دوید، هیچ نشنید و اصلا توقف نکرد چون می‌دانست یک مکث کافیست تا او را پشیمان کند. اجازه داد انگشت فردی لباسش را لمس کند اما نتواند او را بگیرد، اجازه داد فریاد فردی را بشنود اما از گوش دیگرش را بیرون کند. اجازه داد آتش او را ببلعد. صورت و پوستی که بارها به خاطر رنگش قضاوت شده بود را بسوزاند. اجازه داد درد او را بکُشد. اما آتش یک چیز را نمی‌دانست، آتش نمی‌دانست درد لوگان را زنده می‌کند، نمی‌دانست لوگان از درد به وجود آمده. اتاق به اتاق گشت و درها را با پایش شکاند، چوب‌ها پشت سرش فرود آمدند و راه خروج را بستند، اما او فقط جلو رفت.
شماره "۱"
وقتی آتش چوب‌ها و خاطرات را در خود می‌بلعید، وقتی کوین عینکش را زیر پا لِه می‌کرد تا روی داگلاس بپرد
جایی از بیرون فردی در گوش پیتر فریاد زد:《برو سراغ کمک، آتش نشان، یه کوفتی بیار!》 پیتر با وحشت به ساختمان خیره شد. فردی فریاد زد:《بدو!》 و پیتر سریع‌تر از تمام عمرش دوید. پیتر پرواز کرد. لوگان بالاخره به اتاقی رسید که کوین و داگلاس در آن بودند، سرفه باعث شد کمرش خم شود، چشمانش تار می‌دید. از میان آتش گذشت و شاید ناممکن به نظر آید، اما آتش برای او راه باز کرد. حتی شعله‌ها نیز از چشمان راسخ آن پسر خیابان می‌ترسیدند. لوگان در حالی که سرفه می‌کرد و تلوتلو می‌خورد کوین را از روی داگلاس برداشت، با وحشت و دستان لرزان چوب را از پشت کوین بیرون کشید. داگلاس تقریبا بیهوش شده بود. هر کس دیگری بود داگلاس را همانجا رها می‌کرد و کوین را با خود می‌برد، ولی لوگان هر کسی نیست. هر جفتشان را با هزار زحمت گرفت و کشان کشان به سمت راه خروج برد. پیتر جوری می‌دوید که یوزپلنگ به دنبال گوزن. پاهایش در چاله‌های آب فرو می‌رفتند و نفس‌هایش به خاطر سرما با بخار بیرون می‌آمدند. نمی‌دانست کجا می‌رود، برای اولین بار در خیابان‌ها گمشده بود. پایش به چیزی گیر کرد و محکم به زمین کوبیده شد، درد شدیدی در پایش پیچید. دردی که اشک سرکوب شده‌اش را بیرون آورد. از جایش بلند شد اما کمی که وزنش را روی پایش انداخت، شدت درد باعث شد فریاد سر دهد. زیر لب التماس کرد:《زودباش لعنتی. زودباش. زودباش. خواهش می‌کنم زودباش.》 طعم شور اشک در دهانش پیچید. زمین خورد و لباس‌هایش خاکی شدند، با مشت بر زمین کوبید:《زودباش لعنتی.》 لوگان راه خروج را پیدا نمی‌کرد، نمی‌توانست با آن حالش کوین و داگلاس را با هم بیرون ببرد. تکه چوب بزرگی جلوی پایش افتاد و هرسه‌شان روی زمین انداخت. لوگان تمام سعیش را می‌کرد تا خودش را هشیار نگه دارد. داگلاس به سختی چشمانش را باز کرد و لب‌های خشکش را بر هم زد:《اونو... ببر...》 لوگان نفس نفس زنان به کوین نگاه کرد. خودش را روی زمین کشید و نبضش را گرفت. هیچی. دستانش را روی زمین گذاشت و از جایش بلند شد از لای دندان‌های قفل شده‌اش گفت:《جفتتونو... می‌برم》 تقلا. جایی در میان آتش لوگان تقلا می‌کرد تا داگلاس را نجات دهد و جنازه کوین را سالم بیرون ببرد، و جایی در خیابان پیتر تقلا می‌کرد پایش را تکان دهد تا بدود. جفتشان با فریاد زمین می‌خوردند، جفتشان در مزر بی‌هوشی بودند. جفتشان تقلا می‌کردند. و همان هنگام بود که چیزی از آسمان آمد. یک ناجی، یک فرشته نجات، چیزی که اشک شوق در چشم جمع می‌کند و آسودگی در سینه رها می‌کند. چیزی به نام معجزه، چیزی به نام باران. ِآتش جان می‌گرفت و می‌بلعید، می‌سوزاند و خشک می‌کرد. و باران بود که با پاکی‌اش به جنگ او می‌آمد، باران بود که دستش را روی آن می‌کشید و خاموشش می‌کرد. اولین قطرات باران که به صورت پیتر برخورد کردند، باعث شدند با ناباوری بخندد. بلند بلند میان اشک‌هایش خندید و همانجا روی زمین ولو شد. اولین قطرات باران که صورت فردی خوردند باعث شد دست از کنار زدن تکه‌های ناچیز آوار بردارد و عقب بکشد، سیگاری در بیاورد با شادی تماشا کند که سیگار روشن نمی‌شد. اما لوگان آنقدر به هوش نماند که بابت قطرات باران شکرگزاری کند، بارانی که به پوست سوخته‌اش می‌خورد و قطرات خون را از کوین می‌شست. این چنین آدمی به وجود خدا باور پیدا می‌کند.