شماره "۱"
وقتی آتش چوبها و خاطرات را در خود میبلعید، وقتی کوین عینکش را زیر پا لِه میکرد تا روی داگلاس بپرد
جایی از بیرون فردی در گوش پیتر فریاد زد:《برو سراغ کمک، آتش نشان، یه کوفتی بیار!》
پیتر با وحشت به ساختمان خیره شد. فردی فریاد زد:《بدو!》
و پیتر سریعتر از تمام عمرش دوید.
پیتر پرواز کرد.
لوگان بالاخره به اتاقی رسید که کوین و داگلاس در آن بودند، سرفه باعث شد کمرش خم شود، چشمانش تار میدید. از میان آتش گذشت و شاید ناممکن به نظر آید، اما آتش برای او راه باز کرد.
حتی شعلهها نیز از چشمان راسخ آن پسر خیابان میترسیدند. لوگان در حالی که سرفه میکرد و تلوتلو میخورد کوین را از روی داگلاس برداشت، با وحشت و دستان لرزان چوب را از پشت کوین بیرون کشید. داگلاس تقریبا بیهوش شده بود.
هر کس دیگری بود داگلاس را همانجا رها میکرد و کوین را با خود میبرد، ولی لوگان هر کسی نیست. هر جفتشان را با هزار زحمت گرفت و کشان کشان به سمت راه خروج برد.
پیتر جوری میدوید که یوزپلنگ به دنبال گوزن. پاهایش در چالههای آب فرو میرفتند و نفسهایش به خاطر سرما با بخار بیرون میآمدند. نمیدانست کجا میرود، برای اولین بار در خیابانها گمشده بود. پایش به چیزی گیر کرد و محکم به زمین کوبیده شد، درد شدیدی در پایش پیچید. دردی که اشک سرکوب شدهاش را بیرون آورد.
از جایش بلند شد اما کمی که وزنش را روی پایش انداخت، شدت درد باعث شد فریاد سر دهد. زیر لب التماس کرد:《زودباش لعنتی. زودباش. زودباش. خواهش میکنم زودباش.》
طعم شور اشک در دهانش پیچید. زمین خورد و لباسهایش خاکی شدند، با مشت بر زمین کوبید:《زودباش لعنتی.》
لوگان راه خروج را پیدا نمیکرد، نمیتوانست با آن حالش کوین و داگلاس را با هم بیرون ببرد. تکه چوب بزرگی جلوی پایش افتاد و هرسهشان روی زمین انداخت. لوگان تمام سعیش را میکرد تا خودش را هشیار نگه دارد. داگلاس به سختی چشمانش را باز کرد و لبهای خشکش را بر هم زد:《اونو... ببر...》
لوگان نفس نفس زنان به کوین نگاه کرد. خودش را روی زمین کشید و نبضش را گرفت.
هیچی.
دستانش را روی زمین گذاشت و از جایش بلند شد از لای دندانهای قفل شدهاش گفت:《جفتتونو... میبرم》
تقلا.
جایی در میان آتش لوگان تقلا میکرد تا داگلاس را نجات دهد و جنازه کوین را سالم بیرون ببرد، و جایی در خیابان پیتر تقلا میکرد پایش را تکان دهد تا بدود.
جفتشان با فریاد زمین میخوردند، جفتشان در مزر بیهوشی بودند.
جفتشان تقلا میکردند.
و همان هنگام بود که چیزی از آسمان آمد. یک ناجی، یک فرشته نجات، چیزی که اشک شوق در چشم جمع میکند و آسودگی در سینه رها میکند.
چیزی به نام معجزه، چیزی به نام باران.
ِآتش جان میگرفت و میبلعید، میسوزاند و خشک میکرد. و باران بود که با پاکیاش به جنگ او میآمد، باران بود که دستش را روی آن میکشید و خاموشش میکرد.
اولین قطرات باران که به صورت پیتر برخورد کردند، باعث شدند با ناباوری بخندد. بلند بلند میان اشکهایش خندید و همانجا روی زمین ولو شد.
اولین قطرات باران که صورت فردی خوردند باعث شد دست از کنار زدن تکههای ناچیز آوار بردارد و عقب بکشد، سیگاری در بیاورد با شادی تماشا کند که سیگار روشن نمیشد.
اما لوگان آنقدر به هوش نماند که بابت قطرات باران شکرگزاری کند، بارانی که به پوست سوختهاش میخورد و قطرات خون را از کوین میشست.
این چنین آدمی به وجود خدا باور پیدا میکند.
#پسران_خیابان
شماره "۱"
No.18 مدرسه، ویل هیون، تین ولف، ایگی، فرستادن به درک و رها کردن، رزی و وویساش، باشگاه، شِمر، "من تو
No.19
تین ولف و قسمت آخر سپسنپستسچ، کلاس زبان، عمهم، باستا، امید، نا امیدی، خونه مامان بزرگ، پسران خیابان، هاکی، استایلز و عکسای سنسچسمسپ، تیلور سوئیفت، جانی کش، بازم کلی حس مزخرف.
__
هدایت شده از ♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/Nummer_ett/22092
وای ویدار آنقدر عالی بود که اشکام ریخت
هدایت شده از ♪ دنیایی برای سایه ها ♪
ویدار خیلی عالی بود خیلیییییی ببین هرچی بیشتر میگذره بیشتر ایمان میارم که داری عین بکمن میشی
هدایت شده از ♪ دنیایی برای سایه ها ♪
ویدار به افتخارات باید از جام بلند شم در حالی که اشکام میریزه ایستاده برات دست بزنم