eitaa logo
شماره "۱"
356 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
355 ویدیو
19 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
تموم شددد وای ببینید اگه مایکل و الویس و سینمایی هایی که قبل تین ولف معرفی نکردم رو ندیدید اشکال نداره ولی اگه پسران خیابان منو خوندید یا انجمن شاعران مرده دیدید و خوندید یا بویز دونت کرای گوش دادید حتما حتما برید اینو بخونید/ببینیدشپشنشچمش
همسایه قبلا گرفتم... تفاوت چندانی ایجاد نکرد چون محتوا واحد نیست و همه‌ش دلیه خیلی جواب نمیده تبادل تا حالا نکردم نمیدونم حس می کنم تبادل یه حالت "ممبر به هر قیمتی" داره. من از این خوشم نمیا_
شماره "۱"
این خیلی غرور و اعتماد به نفس می‌خواد گفتنش ولی نمی‌تونم خودمو اس ای هینتون و پسران خیابان رو د اوت
میشه لطفا یکی بره ببینه یا بخونه و بیاد اینو برام تایید کنهههه اگه بفهمم واقعا اینجوریم هیچ اجازه ای به مانع ها نمیدم، هیچ اهمیتی به نا امیدی ها و محدودیت ها نمیدم اگه آدما نا امیدم کردن اهمیت نمیدم و وای خدای من اگه واقعا اینجوری باشم برای اینکه پسران خیابان رو به جایی مثل د اوت سایدرز برسونم هر کاریییی می‌کنم
ینهبخمهمیمهیمهیهمی😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
هدایت شده از HELLFIRE CLUB³
برای هل‌فایرکلاب همسایه می‌خوام. موضوعم موسیقیه آمار +90 اگه علاقه مندید آیدی رو داخل ناشناس بذارید با گل و گیتار الکتریکی خدمت برسیم. _کریسی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پسرانی دارم هر کدام بیشتر از دیگری درد کشیده‌اند.
شماره "۱"
جایی از بیرون فردی در گوش پیتر فریاد زد:《برو سراغ کمک، آتش نشان، یه کوفتی بیار!》 پیتر با وحشت به ساخ
خیال می‌کنید درد به پایان می‌رسد؟ که آتشی خموش می‌شود و درد متوقف می‌شود؟ نه! مرگ هیچگاه به یک نفر راضی نمی‌شود. درد هیچگاه به کم قانع نیست. درد عطش دارد بیشتر و بیشتر بگیرد، گویی قلبی که سوراخ شد، زیبایی‌ای که سوخت و پایی که شکست کافی نیست. گویی درد غم به اندازه کافی نبود که دست نکشید. ادامه داد، خزید و پرواز کرد. درد ادامه داد، آنقدر که به یک کارخانه رسید. مگر شما رحم ندارید؟ او یک کودک است. الایجا با خون‌سردی جدیدی که پس از فهمیدن حقیقت درباره پدر و مادرش، به دست آورده بود، عینکش را تمیز کرد و بر چشم زد. سکه‌ای داخل باجه تلفن انداخت و شماره پلیس را گرفت. هنگامی که در سکوت منتظر پاسخ بود، می‌توانست صدای برخورد قطرات باران با باجه را بشنود، گویی خودشان را از ابر به سوی زمین پرتاب می‌کردند تا بمیرند. سرمای زمستان باعث می‌شد نفس‌ها و حروف بیرون آمده الایجا از دهان، به شکل بخار پررنگی ظاهر شود:《الو، پلیس؟》 کوین اخم کرد:《چقدر زشته. شبیه میمونه》 راج بچه را از روی زمین برداشت و به کوین چشم غره رفت:《چون هنوز نوزاده. اینجا رو ببین، یه نامه》 کوین روی پنجه‌هایش بلند شد تا بتواند نوزاد را در آغوش راج ببیند. پارچه را کمی کنار زد و با تعجب به راج خیره شد، چشمانش گرد شده بودند:《پسره!》 راج آرام خندید و با دست دیگرش نامه را درآورد. چشمانش روی صفحه لغزیدند:《آره یه پسر به اسم اسپایک.》 داگلاس به چهارچوب در تکیه داد. راج خودش را جمع کرد و نگاهش را دزدید، به خاطر چند روز اخیر میانه‌شان اصلا خوب نبود. کوین با اشتیاق گفت:《تو اتاقت یه یچه بود!》 داگلاس به راج خیره شد و پاسخ داد:《آره... برادر جدیدته.》