eitaa logo
شماره "۱"
154 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
109 ویدیو
6 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
بیوگرافیت خیلی قشنگهههه
منم همینطور دوست من، منم همینطور🥲
مالیس و راوی،‌عاشق اسمای جدیدشونم😆
چقدر نگاه کردن پروفایل هاتون حال میدههه
📪 پیام جدید ویدار باید آیدی بدیم؟ آیدیم اینه ولی لطفا تو کانال نذار. ~~~~ نه اسم مستعار دادی لازم نیست، چه پروفایل های ژاذابی😉
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/2593 عههههه ای جان😁 منم صدای آرچرو دارم میخونم (کتاب عاشقانه نمی خونم خیلی)دیشب شروع کردم جالب شد چند نفری باهم داریم یه کتاب می خوانیم😆 ~~~~ چه باحاللل، ازش هیچی نگیم اسپویل میشه آخرش ولی بیاید حرف بزنیممم
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/2666 از کجا پروفایلامونو می بینی ؟🫡 ~~~ کلاغای آپولو برام میار_ لیست اعضا
📪 پیام جدید امیدوارم عکسا به کارت بیان داستان هم بنویس بازم خواستی بگو عکسای زیادی دارم راستی کارت عالیه ادامه بده ~~~~ معلومه به کارم میان خیلی ممنونمم چشممم، حتما میگم، تشکررر لطف داریی 😭😭🌹🌹
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/2665 ای‌وای ممنون🤣😔 خواستم یکم ناشناخته زندگی کنم😂😂😔 -مآلیس ~~~~ دفعه بعد آیدیت رو عوض کن😆😆
شماره "۱"
زندگی نیل با هروی گذشت، با رفاقت با او، با رویا پردازی و تلاش برای به عمل رساندن آرزویش با او. تمام
هروی روی تخت نشسته بود و به عکس نیل نگاه می‌کرد، الان چه بلایی سرش میومد؟ در ناگهان باز شد و یکی از اعضای سازمان وارد اتاق شد، یک سررسید با جلد قهوه‌ای رنگ و رو رفته به هروی داد و گفت:《میشه اینو بدی به نیل؟ من الان باید برم ماموریت و نیل هیچ جا نیست. بهش بگو شاهکار می‌نویسه، بگو من با این همه کشتار تا به حال انقدر گریه نکرده بودم که برای داستان نیل گریه کردم، تو خیلی خوشبختی یه نویسنده رفیقته هروی.》 آره، و هروی احتمالا نیل را به کشتن داده بود. او به تندی برق و باد به سوی دفتر مدیر دوید و در را محکم باز کرد، مدیر برای لیندا نوشیدنی می‌ریخت، لیندا لباس‌های رسمی بر تن داشت و می‌خندید و... خدایا، اون لکه‌ی خون بود روی لباس لیندا؟ درون هروی احساسات متفاوتی هجوم آوردند، او فریاد کشید:《چه غلطی کردی، با نیل چیکار کردی، عوضیا》 سپس با تندترین سرعتی که می‌دانست به سوی ناکجا دوید. یک لحظه بی رحم‌ترین هستی، اما فقط یک کلمه باعث می‌شود حسی همچون رفاقت، تو را تبدیل به نازک‌دل ترین آدم دنیا کند. میان خیابان بود که دستی از یقه پیراهنش گرفت و او را با شتاب به عقب پرت کرد، ماشینی از جایی که قبلا هروی ایستاده بود رد شد. لیندا با غمی در چشمانش گفت:《رستوران بی سی، متاسفم هروی احتمالا خیلی دیر شده. منم دوسش داشتم، اما وقتی وارد این کار میشی باید همه چیز رو بی خیال بشی.》 همه چیز. اما نیل که همه چیز او نبود، نیل رفیق او بود. هروی دویدن را از سر گرفت، اشک‌ها از چشمانش جاری بودند و زوزه‌ی باد گوش‌هایش را کر می‌کرد و تمام لحظاتش با نیل جلوی چشمانش بودند .
یک عکس برای قسمت آخر کافی نیست،