📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/2593
عههههه
ای جان😁 منم صدای آرچرو دارم میخونم (کتاب عاشقانه نمی خونم خیلی)دیشب شروع کردم
جالب شد چند نفری باهم داریم یه کتاب می خوانیم😆
#Callous
#دایگو
~~~~
چه باحاللل،
ازش هیچی نگیم اسپویل میشه آخرش ولی بیاید حرف بزنیممم
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/2666
از کجا پروفایلامونو می بینی ؟🫡
#Callous
#دایگو
~~~
کلاغای آپولو برام میار_
لیست اعضا
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/2665
ایوای ممنون🤣😔
خواستم یکم ناشناخته زندگی کنم😂😂😔
-مآلیس
#دایگو
~~~~
دفعه بعد آیدیت رو عوض کن😆😆
شماره "۱"
زندگی نیل با هروی گذشت، با رفاقت با او، با رویا پردازی و تلاش برای به عمل رساندن آرزویش با او. تمام
هروی روی تخت نشسته بود و به عکس نیل نگاه میکرد، الان چه بلایی سرش میومد؟
در ناگهان باز شد و یکی از اعضای سازمان وارد اتاق شد، یک سررسید با جلد قهوهای رنگ و رو رفته به هروی داد و گفت:《میشه اینو بدی به نیل؟ من الان باید برم ماموریت و نیل هیچ جا نیست. بهش بگو شاهکار مینویسه، بگو من با این همه کشتار تا به حال انقدر گریه نکرده بودم که برای داستان نیل گریه کردم، تو خیلی خوشبختی یه نویسنده رفیقته هروی.》
آره، و هروی احتمالا نیل را به کشتن داده بود.
او به تندی برق و باد به سوی دفتر مدیر دوید و در را محکم باز کرد،
مدیر برای لیندا نوشیدنی میریخت، لیندا لباسهای رسمی بر تن داشت و میخندید و... خدایا، اون لکهی خون بود روی لباس لیندا؟
درون هروی احساسات متفاوتی هجوم آوردند، او فریاد کشید:《چه غلطی کردی، با نیل چیکار کردی، عوضیا》
سپس با تندترین سرعتی که میدانست به سوی ناکجا دوید.
یک لحظه بی رحمترین هستی، اما فقط یک کلمه باعث میشود حسی همچون رفاقت، تو را تبدیل به نازکدل ترین آدم دنیا کند.
میان خیابان بود که دستی از یقه پیراهنش گرفت و او را با شتاب به عقب پرت کرد، ماشینی از جایی که قبلا هروی ایستاده بود رد شد. لیندا با غمی در چشمانش گفت:《رستوران بی سی، متاسفم هروی احتمالا خیلی دیر شده. منم دوسش داشتم، اما وقتی وارد این کار میشی باید همه چیز رو بی خیال بشی.》
همه چیز. اما نیل که همه چیز او نبود، نیل رفیق او بود.
هروی دویدن را از سر گرفت، اشکها از چشمانش جاری بودند و زوزهی باد گوشهایش را کر میکرد و
تمام لحظاتش با نیل جلوی چشمانش بودند .
#ما_در_برابر_دنیا