نمیتونم از دستشون ناراحت باشم، چطور میتونم ازشون متنفر باشم وقتی انقدر خالصانه دوستشون دارم؟ وقتی هرکاریم کنن آخرش ته دلم قلبم با دیدنشون سراسر از شادی پر میشه؟
عاشقشونم و فقط کاش... کاش برای همون چیزایی که تو دلم عه و نمیتونم بگم.
شماره "۱"
No.38 باشگاه، ران بوی ران، کبوتر یا طوطی مسئله این است، رونالدو و تارزان، بازیهای مود شده، ریواچ و
No.39
روز نحص، بایولوجی کلاکس، شوهر عمه و ماشین قدیمی، ویل هیون، ریواچ آل کریچرز، باشگاه، بیبی سیتر، عقاید و تفکرات، پنجاهی، سوپ، اسپویل و لالا لند، جک، امید، بیست و شیشم، کابوس، گرما.
شماره "۱"
و به سمت لارنس نشونه رفت. لارنس تفنگ را به سمت یکی از پلیسها برگرداند و در همان لحظه صدای سه شلیک د
فردی دستش را که بر خلاف همیشه هیچ سیگاری نداشت، به دیوار تکیه داد و در تلفن سکه انداخت. آن را رویش گوشش گذاشت و پس از چند ثانیه گفت:《الو... الو ویل؟ ویلی یا وین؟ الو؟ اه اونجا چه خبره... کلانتر خونهست؟ ویل مزه نریز میگم کلانتر اونجاست؟ نه... نه نمیخوام با مامانت حرف... الو وی سلام. نه چیزی نشده... ما زندهایم وی حالمون خوبه... وی میگم نگران نباش، کلانتر خونهست؟ الو... سلام وین منم خوشحالم صداتو میصنوم... د خب ویل مگه مرض داری گوشیو بده بابات.》
کمی صدای همهمه میآید تا اینکه بالاخره کلانتر گوشی را میگیرد:《الو کلانتر... چقدر سریع میتونی خودتو برسونی لندن...؟ چیز خاصی نشده فقط یکم... دردسر... مرسی... میبینمت.》
تلفن را قطع کرد، به دیوار تکیه داد و نفس عمیقی کشید. بعد از آن شب وحشتناک همهچیز در هم پیچیده بود، یکی دو روزی میشد که لوگان در بیمارستان بیهوش اقتاده بود و اسپایک، الایجا و پیتر در بازداشت و بازجویی به سر میبردند. فردی به هر دری زده بود، در خیابانهای لندن سرگردان میشد و گاهی روی صندلی انتظار بیمارستان خوابش میبرد، اما او زیادی برای این شهر وحشی کوچک بود.
زیادی دست تنها.
اسپایک، الایجا و پیتر با پای شکستهاش پشت سر کلانتر وارد بیمارستان شدند. فردی که روی صندلی انتظار نشسته بود و به سیگار نیمه سوختهاش نگاه میکرد، با دیدنشان از جای برخاست. کلانتر دست در جیب کرد:《حالش چطوره؟》
فردی از پشت موهایش نگاهی به حال نزار اسپایک و پیتر انداخت:《بی هوش، سوخته.》
کلانتر ابروهایش را گره کرد:《دکترا چی میگن؟》
فردی نگاهی به الایجا انداخت:《میگن باید امیدوار باشیم.》