eitaa logo
شماره "۱"
363 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
544 ویدیو
22 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/113094493/10463 تالیا_؟ دختر زئوس_؟ عاممم
https://eitaa.com/113094493/10466 برای خودت مرث_
تالیا بچه پرسی رو اذیت میکردددد کلا یه طوری بود خودبین_ نمیدونم خوشم نمیاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
همینحوری پی دی اف رو باز کردم و به اینجا برخوردم و وای از این کتاب و از این یه تیکه که سری پیش که ری رید کردم سر این یه تیکه فرو پاشیدم از شدت درک عمیق از شدت درک پذیرفته نشدن و انجام کاری به خاطر خوشحالی والدینت بوبو کوچیکترین بزرگ دنیاست، بوبو وای بوبو عالی بود. اون پسری بود که دنیا برای هیکل بزرگش انقدر کوچیک بود که خیلی چیزها دو از سر گذروند... خرس زخمی من)
گاهی فکر می‌کنم من بیشتر از همه شبیه بوبوام انگار شبیه بوبوام، عاشق بنی، خواستار برای شبیه شدن به ویدار
چطوری از تیمو می‌ترسید؟ اون خیلی خوبه... اون هم جوون مرده هم وفاداره هم... وای تیمو عالیه
رایدر لطفا ویدار رو کمپوت کن🙏🏻
شماره "۱"
منم دوستت دارم🤣🤣
گیف شات آپم نیست* شات اپ
شماره "۱"
اسپایک با صورت بی احساس به او نزدیک شد و در چند قدمی‌اش ایستاد. داگلاس پیر چشمانش را باز کرد و با سر
تاریکی غم‌ها و رنج‌های آنها را می‌بلعید و تشدید می‌کرد، حتی ماه نیز به خاطر رنجشان غمگین می‌تابید. از چهره اسپایک با آن چشمان گود رفته و چشمانی که از به بیرون خیره شده بود، درماندگی و خستگی می‌بارید. حتی فردی هم آن سرزندگی همیشگی را نداشت. و پیتر... پیتر داشت تمام گذشته و زندگی‌اش را در آن شهر نفرین‌شده پشت سر می‌گذاشت، هر چیزی که داشت را خاک کرده بود و فقط گچ دور پایش برای خودش بود. فردی دهان باز کرد تا سکوت خفه‌کننده ماشین را از بین ببرد:《شنیدم شارلوت واسه کریسمس برگشته.》 نیم نگاهی به اسپایک انداخت. اسپایک با تعجب پلک زد:《کریسمس؟》 چقدر راحت زندگی کاری می‌کند تا روزها و مفاهیمی چنین ساده فراموش شوند و آنقدر دور از ذهن قرار گیرند. فردی تایید کرد:《یه هفته دیگه.》 پیتر همان طور که روی صندلی عقب دراز کشیده بود و به سقف نگاه می‌کرد گفت:《من حوصله کریسمس ندارم》 چشمان فردی و اسپایک گرد شدند، پیتر از بعد آن شب لعنتی حتی یک کلمه هم حرف نزده بود و حالا با یک جمله به این سادگی شروع کرده بود، گویی نوجوانی است در یکی از آن خانه‌های میان شهر یا بالاشهر! اسپایک گلویش را صاف کرد:《منم همینطور. می‌تونیم تو خونه بمونیم.》 پیتر دستانش را زیر سرش گذاشت:《نمی‌خوام کریسمسم رو با تو توی یه خونه تنها باشم.》 فردی به اسپایک نگاهی انداخت اما اسپایک صورتش را بی احساس نگه داشته بود. اسپایک گفت:《بعدا یه فکری می‌کنیم.》 پیتر پرسید:《تنها زندگی می‌کنی؟》 اسپایک سرش را به صندلی تکیه داد:《نه، یه پیرمرد هم هست.》