eitaa logo
شماره "۱"
370 دنبال‌کننده
6.2هزار عکس
566 ویدیو
31 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
می‌تونم برای نیکو وقتایی که کناره هیزل‌عه گریه کنم
هربار باهم حرف میزنن دیوار رو گاز می‌زنم
خدایا میتونم نیکو رو لقمه کنم بخورم
کلا انقد میشه کنار هیزل🤏🏻🤏🏻🤏🏻🤏🏻 اینقد
وای قلبم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شماره "۱"
خنده‌هایش کل فضا را پر کرده بود، بلند بلند قهقهه می‌زد و از میان آنها داستان اینکه چگونه برادرش را اذیت کرده بود، تعریف می‌کرد:《بعد... وای بعدش مامانم اومد و با جارو تا می‌خوردیم جفتمون رو زد》 و دوباره خندید. انگشت‌هایش خاک را چنگ می‌زدند و زیر ناخن‌های از خاک قهوه‌ای شده بود. ناگهان خنده‌اش تبدیل به گریه شد، لبخندش محو شد و اشک‌های شوق با تبدیل شدن به اشک‌های غم شدیدتر باریدند. خاک را محکم‌تر چنگ زد:《فکر می‌کنی احمقم مگه نه؟》 فریاد زد:《همه همین فکرو می‌کنن. ولی واسه تو چه فرقی داره؟》 از شدت فریاد آب دهانش به بیرون پرتاب می‌شد و صورتش سرخ شده بود. به جلو خم شد و زانو‌هایش به قفسه سینه‌اش چسبیدند:《ولی مگه واسه تو اهمیتی داره؟ تو که الان داری خوش می‌گذرونی!》 خاک‌های داخل مشتش را پرت کرد روی سنگ قبر:《مگه برات مهمه به من چی می‌گذره؟》 از جایش بلند شد و عربده کشید:《اگه برات مهم بود ولم نمی‌کردی》 و با هر لگد به سنگ قبر یک کلمه را گفت:《تو که می‌دونستی چقدر سختمه. تو که میدونستی اگه نباشی چی به سرم میاد. پس برای چی ول کردی و رفتی ها؟ ها؟》 نفس زنان روی زمین افتاد و کنار سنگ قبر دراز کشید، خاک و اشک همه‌جایش را فرا گرفته بود. به آسمان خیره شد و آرام گفت:《دیروز تو مدرسه کتک خوردم. بهت توهین می‌کردن، منم یک به چهار با همه‌شون درگیر شدم. تازه دندون نیشم هم شکست》 با زبانش آن را لمس کرد:《یکم تیز شده حس می‌کنم ببری چیزی‌ام.》 دست‌هایش را زیر سرش گذاشت و اجازه داد گرمای آن سرمای دستانش را از بین ببرند:《میدونم دیوونه شدم... خودم میدونم.》 چشمانش را بست:《کشیش می‌گفت آرامش خدا باعث میشه مرگ آدم رو دیوونه نکنه... می‌گفت اگه به خدا نزدیک باشی مرگ رو می‌تونی بپذیری.》 زیر لب زمزمه کرد:《یا من از خدا دورم، یا خدایی وجود نداره، یا کشیش خودش روانیه...》 و سکوت شب خزید و اطراف او و سنگ قبر را در بر گرفت. جای در آسمان، کسی لبخند زد و زیر لب گفت:《تو همیشه دیوونه بودی.》
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
واهای