شماره "۱"
من کاملا میگیرم چی داری میگی رفیق.اما شاید اگه یکی از اون دماغ سربالاهای احمق و از خود راضی با لاک
و حالا که فکر میکنم،ما آدمایfreak هم یه جورایی سربازیم.سربازایی که هر روز خدا زیر رگبارِ گلوله هایی از جنس حرف های نیشدار و تحقیر آمیز دووم میارن.
حرف هایی حتی حقشون نیست...حرف هایی که به هموناندازهای که تحقیر آمیزن،پوچ و توخالی ان.
بیمعنیان.اما این که تو اونا رو میشنوی،معنیش اینه که تو واقعا یهfreakهستی.
شماره "۱"
و حالا که فکر میکنم،ما آدمایfreak هم یه جورایی سربازیم.سربازایی که هر روز خدا زیر رگبارِ گلوله هایی
معلومه،ماها عجیبیم.کتابای عجیب میخونیم.موزیکای عجیب گوش میدیم.خرفای دیوانه وار میزنیم.ایده هایی داریم که به ذهن خیلی ها نمیرسن.
خب کی میخواد با این آدما دوست بشه؟هیچکس!هیچکس جز یه عدهfreak مثل خودمون.
این میشه که همیشهی خدا،زیر رگبار نگاه هایی که از سر تمسخر و تعجب بهمون تیز میشن سوراخ سوراخ میشیم.
شماره "۱"
معلومه،ماها عجیبیم.کتابای عجیب میخونیم.موزیکای عجیب گوش میدیم.خرفای دیوانه وار میزنیم.ایده هایی دا
و گاهی اوقات،بعضی از ما ها میشینم گوشهی کلاس.گوشهی جمع.توی سایه.
این یه سپر دفاعیه.برای کمتر سوراخ سوراخ شدن.
پس میخوام بهت بگم اگه توی مدرسه رفتی تو سایه،غصهاشو نخور.
شاید تو فقط هنوزfreakزندگیِ خودتو پیدا نکردی.
درضمن،اینکه تو دبیرستان بری تو سایه کاملا طبیعیه.اونجا آدمای احمق بیشترن.به خصوص اگه رشتههای فنی باشی!
شماره "۱"
و گاهی اوقات،بعضی از ما ها میشینم گوشهی کلاس.گوشهی جمع.توی سایه. این یه سپر دفاعیه.برای کمتر سورا
میدونی؟ما یه انگشت وسط خیلی قشنگ داریم که توی زندگی خیلی به کار میاد.پیشنهاد میدم ازش استفاده کنی،نتیجهاش بینظیره!
تو متفاوتی.و متفاوت بودن،توی دنیایی که همه شبیه همان یه حسنه.یه چیز خیلی خوبه.
اگه قرار باشه توی جمع باشی و شبیه اون دماغ سر بالاهای جیغجیغو بشی،خودت میدونی که رفتن تو سایه خیلی ام لذت بخش تره.
پس بیخیالشون.آهنگتو گوش بده،کتابتو بخون،از گفتن ایدههای خفنت نترس..
چون اگه تو خیلی باحال و دوست داشتنیای که اونا نمیتونن تحملش کنن، این مشکل اوناست.نه مشکل تو.
میدونم لعنتی میدونم
همه رو میدونم
و اصلا انتظار ندارم که یکی مثل خودم رو پیدا کنم. انتظار ندارم کسی مثل دوست مجازی هایی که اینجا هست ادنجا داشته باشم
فقط خسته شدم انقدر شبیه اوسکولا تو زنگ تفریحها حیاط رو وجب کردم
گاهی واقعا آرزو میکنم یه فریک لعنتی نبودم. گاهی آرزومه فقط یه آدم معمولی باشم که اوقات فراغتش اینستا اسکرول میکنه. همینقدر احمقانه
شماره "۱"
میدونم لعنتی میدونم همه رو میدونم و اصلا انتظار ندارم که یکی مثل خودم رو پیدا کنم. انتظار ندارم کسی
من حتی شبیه کسایی که کتاب میخونن هم نیستن
همه یا ترند میهونن یا کتابای فلسفی و کلاسیک و اینا
یا روانشناسی
منظورم اینه حتی با کتابخونها هم حرف مشترک ندارم
و حوصلهشو ندارم
واقعا میگم
قبلا براش تلاش میکردم، میخواستم خودمو ثابت کنم. قبلا تواناییشو داشتم برم پیش یه بازنده مثل خودم و باهاش ارتباط بگیرم
الان یه بار دوبار که اینکارو میکنم خسته میشم
نمیدونم چجوری بگم... واقعا حس میکنم بخشی از سایه ام. هم خودم میخوام هم مجبورم
مجبورم درونگرا و ساکت باشم و از یه جایی به بعد میخوام درونگرا و ساکت باشم.
و برخلاف اینکه بقیه میگن درست میشه. میگن کنار میای و جا میوفتی
این بار واقعا حس متفاوتی داره
این بار واقعا مطمئنم قرار نیست چیزی تغییر کنه
به هر حال حرفات واقعا فوقالعاده و کمک کننده بودن
اصلا میدونید چیه
همه شخصیت اصلیهای کتابا و فیلما مثل منن، مثل ما ان
اصلا به همین دلیل باهاشون آشنا میشیم مگه نه؟