eitaa logo
شماره "۱"
369 دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
475 ویدیو
32 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/113094493/19258 وای🤣🤣 رومانوف core:
https://eitaa.com/113094493/19281 ولی خفن بودد پیترو بیچاره هم تقصیری نداشت خواهرشو دوست داشت نمی‌خواست پخ بش_ مثل اینکه عقده مسیحا ادامه اونه هی می‌خوام برم بخونم ببینم چی میشه بعدش هی حسش نمیاد
https://eitaa.com/113094493/19283 نه باو مظلوم تر از پروفسور ایکس وجود نداشت اصلا میدونی تو خاندان ام می خواستن واسه واندا تصمیم بگیرن. پیترو هم می ترسید خواهرشو پخ کنن چارلز بیچاره تو اون جلسه هه داشت سعی می‌کرد این اتفاق نیوفته اصلا (حس می‌کنم دارم اشتباه میگم و اشتباه یادمه کمک_)
https://eitaa.com/113094493/19285 کلا به نظرم تو دنیای مردان ایکس و اینا همه بدبختن و حق دارن حتی اریک. منظورم اینه مثلا اریک تو بچگی خیلی خیلی سختی کشید و حتی بزرگیاش هم بدبخت بود خب حق داشت یه چیزی تو مایه های لوک کاستلان خودمون
وقتشه توشه تابستونم رو به بقیه هم انتقال بدم تا شاید استفاده کنن و بتونن مدرسه رو بهتر بگذرونن. این پیام رو فوروارد کنید و توی اینجا و اینجا حتما عضو بشید. تا من بهتون یه فیلم، یه کتاب و یه خواننده تقدیم کنم. تگ/ظرفیت
شماره "۱"
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شماره "۱"
در جریانی منم می‌خوام؟
ناشناسا رفتن رختکن
شماره "۱"
اسپایک وارد خانه شد:《کسی خونه‌ست؟》 هیچ جوابی نیامد. کفش‌هایش را درآورد و به سمت آشپزخانه رفت و همانج
چندین روز می‌گذشت، حسابش از دست الایجا در رفته بود. شاید یک هفته شاید بیشتر. حال لوگان بهتر شده بود، اما روند بهبود به شدت طاقت‌فرسا بود. لوگان تا چند روز اول فقط می‌توانست چشمانش را باز کند و حالا بعد آن چندین روز، می‌توانست با الایجا مکالمه داشته باشد. صدایش هنوز ضعیف و پاسخ‌هایش کوتاه بودند اما رو به بهبود بود. الایجا خوشحال بود، از طرفی با پرستار وقت می‌گذراند و درباره پزشکی اطلاعات جمع‌آوری می‌کرد، و از طرفی حال لوگان داشت بهتر می‌شد. اما الایجا می‌ترسید از وقتی که لوگان بخواهد باندهای صورتش را باز کند. می‌ترسید از چیزی که پشت آن بود. نه برای خودش، برای لوگان. آتش چیز عجیبی‌ست، ذره‌ای از آن زندگی می‌آورد و بیشتر که شود همه‌چیز را در خود می‌بلعد. دکتر می‌گفت برخی زخم‌های لوگان تا همیشه با او خواهند بود. گویی روحش کم زخم داشت که زندگی به او زخم جسمی داد. الایجا نفس عمیقی کشید و خودش را از فکر رها کرد. تلفن بیمارستان را برداشت:《الو... منم الایجا. آره ما خوبیم... لوگان هم خوبه. بهتره. آه وی ما احتمالا تا چند روز دیگه بر می‌گردیم. نمیدونم چند روز ولی بر می‌گردیم... آره. مرسی... فعلا.》 تلفن را گذاشت و نفس عمیقی کشید. به ساعتش نگاه کرد و به سمت اتاق لوگان رفت. در زد و وارد شد، داخل اتاق لوگان که روی تخت نشسته و یک پزشک و یک پرستار بودند. پزشک داشت باندهای صورت لوگان را باز می‌کرد. باند‌های سفید و رشته‌ای که با پوست سیاهش تضاد داشتند، قلب الایجا داشت به دهانش می‌آمد. اولین نوارها برداشته شد و اولین زخم پدید آمد، روی گوشه پیشانی تا شقیقه‌اش بود، شبیه دایره‌ای از پوست چروکیده.