شماره "۱"
چندین روز میگذشت، حسابش از دست الایجا در رفته بود. شاید یک هفته شاید بیشتر. حال لوگان بهتر شده بود،
زخم بعدی روی گونه چپش قرار داشت و تا فک کشیده میشد. برخی جاهای آن سفید بود، گویی پوست سیاه لوگان از بین رفته بود و قسمت سفیدش باقی مانده بود.
ترسناک بود.
الایجا احساس کرد دلش خالی میشود، اما سعی کرد قوی به نظر برسد، سعی کرد لبخندش را حفظ کند و به لوگان نشان دهد کنارش است.
پس از گذشت چندین دقیقه بالاخره دکتر عقب رفت:《اینم از این. بانداژ دستهات فعلا بمونه بهتره چون یکم بیشتر سوختن. از نظر من اگه یکم دیگه پیشمون بمونی بهتر باشه ولی همراههات میگفتن ترجیحتونه که تا کریسمس برگردید خونه. اشکالی نداره فقط داروها و پمادهات رو مرتب استفاده کن و اینکه یادت نره پسر، تو یه قهرمانی. عین اون آتشنشانهایی که این چند وقته میدیدی.》
دستش را روی شانه او گذاشت و چشمک زد. لوگان لبخند زورکی زد:《میتونم... خودمو ببینم؟》
لبخند الایجا خشکید. دکتر کمی مکث کرد:《آره حتما. به هر حال آدمای خوش تیپ دلشون واسه صورتشون تنگ میشه نه؟ درک میکنم منم اگه همش اون باندها رو صورتم بود دلم میخواست به محض باز کردنشون خودمو دوباره نگاه کنم و از صورتم لذت ببرم. البته من که مثل تو خوشگل موشگل نیستم》
خندید و آیینهای را از گوشه اتاق برداشت. آیینه را داد و با پرستار از اتاق خارج شد.
لوگان نفس عمیقی کشید و آیینه را جلوی صورتش گرفت.
وقتی لوگان برای اولین بار زخمهای بدن اسپایک را دید همچین نگاهی داشت، با این تفاوت که حالا نگاهش درد خیلی بیشتری در خود داشت. دردش آنقدر زیاد بود که الایجا احساس کرد صدای ترک برداشتن قلب او را میشنود. قدمی به جلو برداشت:《لو...》
لوگان حرفش را قطع کرد. چشمانش پر اشک شدند، آیینه را پایین گرفت و به الایجا نگاه کرد:《میشه... میشه بری بیرون؟》
الایجا نزدیکتر شد:《لو اشکال...》
لوگان فریاد زد:《بهم نگو اشکالی نداره وقتی نمیتونی بفهمی چه حالی دارم.》
الایجا التماس کرد:《میفهمم》
لوگان اشکهایش را رها کرد و فریاد زد:《فقط برو بیرون الایجا برو.》
الایجا کمی مکث کرد، چشمان خودش نیز از اشک میسوختند. برگشت و از اتاق بیرون رفت، به محض بستن در، صدای شکستن شیشه آمد.
#پسران_خیابان
https://eitaa.com/113094493/19344
یکم زیادهروی نی_؟😂
امروز بحثش تو مدرسه بود، دید هرکس از فمنیستی متفاوته
بهرحال ایشالا قسمتت بشه بری اونجا😂
شماره "۱"
https://eitaa.com/113094493/19344 یکم زیادهروی نی_؟😂 امروز بحثش تو مدرسه بود، دید هرکس از فمنیستی م
نه دیگه به نظرم زیاد روی نمیکنن
جالب بود عاشق هم میشن برعکس شکارچیهای آرتمیس
شماره "۱"
No.78 مدرسه، غریبهها و آشناها، جانی، پنکه نچرخ، کتابخونه خاک گرفته، آلاچیق و فوتبال دستی، عشق و سخت
No.79
امینم، هشت مایل، ادیت، ایگی، رزی و کمپش، فنگرل پنیک، امروزه روز، مارک و برایان، پینترست و جهااااان هینتون، حسهای مزخرف، نشانهها، رپ، مت دیلون.
No.80
هینتون، دیپ سیک، د اسکر بویز، موسیقی و کتاب، کتاب، کتابببب، کلی کتاب، ایده جدید شاهکار، موسیقی و نوشتن، نوشتن، نوشتن، نوشتنننن، ایگی، چاتی پاتی، بووی، بیکاری، درد، روانی شدن، گوشی خاموش، مرور خاطرات.
No.81
تین ولف، پیشنهاد فیلم، مکالمه سه نفری، باشگاه، حس آزادی، شماره بیست و شیش، بکمن، شماره "۱"، پسران خیابان، مست خواب.