دلم میخواست بزنم تو دهنش و بگه آره خب که چی.
بهتر از هر فیلم زرد و چرتیه که تو به خورد مغزت میدی و چشماتو مجبور میکنی تا اونا رو ببینن
شماره "۱"
یهو یاد اون ظهری افتادم که روی مبل نشسته بودم و اون کتابه که حتی اسمش یادم نیست رو از بوکوفسکی میخو
خیلی یهو یاد دوتا از دوستای بچگیم افتادم
بچه که بودم میرفتم کلاس تکواندو
اونجا دوتا خواهر دوقلو بودن
با هم دوست شدیم
ستایش و نیایش
ولی وقتی بیشتر میشناختیشون میدیدی صدای ستایش یکم فرق داره، میدیدی انگار ستایش از نیایش نرمتره... نمیدونم چجوری بگم
چقدر عجیب که یهو آدم با تمام وجود پرت میشه به یه خاطره، یه آدم، یه مکان، یه دوره...