eitaa logo
شماره "۱"
153 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
109 ویدیو
6 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
این حرفت خیلی خیلی خیلی و حتی بیشتر برام ارزش داره، نمیدونی چه حسی به آدم دست میده که ببینه بقیه اینجوری می بیننش زبانم قاهره نمی‌دونم چی بگم، امیدوارم متوجه بشی چقدر خوشحال شدمممم😭😭😭😭😭😭😭😭✨️✨️✨️✨️✨️💝💝💝❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥🌼🌼🌼
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/5010 اسپویل که نمیکنم ولی نه خشونت چندانی نداره(البته تعریف من از خشونت یکم ممکنه با تعریف تو متفاوت باشه) ولی خب اتفاقیه که واقعا روانمو نابود کرد حالا نمیدونم منظور مدیا همونه یا یه چیز دیگه.. ~~~ آهههه نمیدونم واقعا امیدوارم چیزی نباشه چون گاهی واقعا حالم رو بد می‌کنه حالا جلد چنده؟ بگید آمادگی داشته باشوم
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/5027 اونی که من بهش فکر میکنم جلد دومه... الان به کجا رسیدی؟ ~~~ باش چاره ای نیست پیش بریم ببینیم الان داس لوسیفر و داس فارادی هم رو دیدن و ذهن لوسیفر درگیر آناستازیا شوده. خیلی باحالههه به طرز عجیبی با گریسون هم حال می‌کنم😶‍🌫️😶‍🌫️
شماره "۱"
جیپ خاکستری از داخل جنگل بیرون میاد، از روی پل چوبی که روی رودخانه بنا شده، می‌گذره و وارد شهر میشه،
قبل از اینکه فعالیت کنم می‌خوام داستان اصلی‌ای که خودم تو ذهنم‌بود و ازش این ساخته شد رو بگم، قراره یکم طولانی باشه ولی خب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان راجع به دو تا پس به اسم جک و امیت و خواهر امیت یعنی امیلی هست. جک که بچه بود پدر مادرش تو تصادف می‌میرن و به سرپرستی مادربزرگ پولدارش به اسم پوما در میاد. پوما یه خدمتکار داشته که سرطان داشت و اونم می‌میره و پوما تصمیم می‌گیره امیت و امیلی هم به سرپرستی بگیره
امیت و جک مثل دو تا برادر و رفیق کنار هم بزرگ می‌شن و تمام دنیاشون میشه آرزوشون. آرزوی اینکه وقتی بزرگ شدن دست امیلی رو بگیرن و ببرن و یه جایی مستقل زندگی کنن، پس از همون اول هر سه تا شروع به پول جمع کردن و درآوردن می‌کنن.
تمام هدفشون میشه آرزوشون. بزرگ که میشن تصمیم می‌گیرن برن به شهر پدری جک، پوما خیلی مخالفه چون از اون شهر خاطره های خوبی نداره اما هیچوقت دلیلش رو نمیگه، پس امیت و جک و امیلی با یه جیپ خاکستری و کلی امید به شهر کوچکی تو حاشیه جنگل می‌رن که تنها اخبار در دستش حادثه معدنشه. نورث بریج.
نورث بریج شهریه که به سه منطقه تقسیم میشه، حاشیه تپه یعنی جایی که پولدار ها زندگی می‌کنن، میانه جایی که مردم عادی زندگی می‌کنن و ساختمون های اصلی اونجاست و قبرستون که تو حاشیه‌ش فقیر ها به اصلاح گورکن ها زندگی می‌کنن. سال ها پیش خیلی از مردان شهر به خاطر فرو ریختن معدن مردن، نورث بریج از یه پل شروع شد و اون پل قلب شهره، شهر رو به جنگل متصل می‌کنه و همه چیز مردم شهره. نورث بریج گرگ داره تیم بسکتبال ضعیف و ساختمون شهرداری. مردمی که عاشق همن و بهم کمک می‌کنن، مغرورن و اشتباهاتشون رو قبول نمی‌کنن. جوون ها که سرسختند، پیر ها که خونسردی و نوجوون ها که کلی آرزو دارن.
برنامه امیت و جک کافه زدن بود ‌که همون اول مشکلاتی ایجاد کرد، چون مردی تو حاشیه قبرستون یه میکده داره و اصلا تصمیم نداره کسب و کارش کساد بشه. مردی خطرناک که هر کاری از دستش بر میاد، اما اونا نامید نمی‌شن و می‌جنگن. تو این راه مشکلات زیادی هست، از پیر ها و خاطره ها از جوون ها و شکست عشقی ها، درد ها و نوجوون ها و تنهایی ها گفته میشه.
کافه که زده میشه هر روز جنگ و دعوا هست، بعضیا طرفدار غریبه‌های امیدوار و بعضی‌ها طرفدار آشنا های خطرناک رو می‌گیرن. خیلی ها هم فقط نگاه می‌کنن. دعوا و شیشه شکستن ها و چاقو کشی ها به آتش زدن کافه می‌رسه. کتک کاری و جایی می‌رسه که امیت و امیلی و جک خودشون رو کبود و آش و لاش درحالی می‌یابن که دارن به کافه‌ی سوخته، به آرزوهای برباد رفته نگاه می‌کنن..
وقتی آدما خسته و درمونده میشن اشتباه هاشون رو می‌ندازن تقصیر دیگران پس اون شب تو خونه امیت و جک با هم دعوا کردن و ترسو بودن و نابود شدن رو انداختن تقصیر همدیگه. شاید از اول همینجوری بود چون اون شب کمبود ها و احمقیت هاشون رو به رخ همدیگه کشیدن و معلومه که تو عصبانیت حرفایی زده میشه. بحث تا جایی ادامه یافت که امیت حرفی که روز ها تو دلش مونده بود رو گفت، اینکه فقط به خاطر جک آینده‌ش رو دست این آرزو داده و دانشگاه نرفته. جک هم در کمال خشم از این گفت که اگه پوما و اصرار های جک نبود الان امیت و امیلی تو خیابون آینده‌شون رو رقم می‌زدن. حرف‌ها، اشتباه‌ها، رفاقت ها. یک شهر داریم و یک پل و نمی‌دونیم باید چجوری نگهش داریم‌