eitaa logo
شماره "۱"
156 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
109 ویدیو
5 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از -نهـان فاذر
متنای ویدار>>>
هدایت شده از DΣMƗGØD
مسخرست ولی بوخودا ۳۰ بشیم تقدیمی میذ-
هدایت شده از -نهـان فاذر
راستش حجم درسای دوازدهم یجوریه که اصلا وقت نمی‌کنم برا کنکور چه برسه به کتاب. شب موقع خواب یه چندصفحه می.خونم
شماره "۱"
راستش حجم درسای دوازدهم یجوریه که اصلا وقت نمی‌کنم برا کنکور چه برسه به کتاب. شب موقع خواب یه چندصفح
چه ربطی داره، نمی‌تونه خودک*شی کنه که، همیشه گفتم بازم میگم یکم تفریح لازمه اینجوری بیشتر خسته میشه 😑🗿
خب متنی که الان میفرستم از یه ایده قدیمی اومده، امسدوارم متوجه بشید چی به چیه، یکم هم زیاده ولی بخونید. فونت نوشته‌های دختره رو برجسته کردم، نوشته‌های پسره‌رو کج.
حالا که دیاگو مرا محکم در آغوش گرفته و ما آنقدر بهم نزدیک هستیم که گویی یک انسانیم، احساس ژولیت را درک می‌کنم. درک می‌کنم که چه حسی داشت کنار معشوق خود بمیرد، اتفاقی که حالا در حال افتادن است. آن روز ها که این کوه تازه پدید آمده و کشف شده بود، تازه نامزد سابقم مرا رها کرده بود. من به عنوان کسی که به کوه اورست و ارتفاعات کلیمانجارو آن هم در این سن صعود کرده بودم، به عنوان یکی از نه نفر برای صعود و کشف بیشتر این کوه انتخاب شدم. آن‌روز ها از دیاگو بدم می‌آمد، او از من بهتر بود و با آن اعتماد به نفس و لبخند مضحکش، حرصم می‌داد. اما وقتی که لئو بازی نمایشنامه هملت را راه انداخت و من اوفیلیا و دیاگو هملت شد یافتم که عاشقش هستم. لئو، پسر جوان من که در چنگال خرس جان داد تا ما راه فرار بیابیم. آن روز ها که می‌خندیدی کجا رفتند؟ حالا که احتمالا جز چند پاره استخوان چیزی از تو باقی نمانده. جالب است دو ماه گذشته و من جوری عاشق دیاگو شده‌ام که هیچ‌چیز نمی‌تواند ما را از هم جدا کند. حالا هوا سرد است، خیلی سرد، چند روز است که اینجاییم درون این غار و گرسنه و تشنه مانده‌ایم. چه حقیقتی زیباتر از اینکه قرار است با دیاگو به آغوش مرگ بروم؟ نوشتن تنها چیزی است که باعث می‌شود به خواب فکر نکنم، خوابی که می‌دانم مرا خواهد کشت. دیاگو دستش را روی دستم گذاشته و سعی می‌کند آن را به حرکت وادارد تا روی کاغذ کلمه بنویسد، صدای نفس‌های بریده بریده‌اش در گوشم نجوای آرامش بخشی می‌کنند. از اینکه مرگ به من اینقدر نزدیک است، غمگینم، اما وقتی نام من به عنوان کسی که در راه کشف کوهی بلندتر از اورست جان داد، برای همیشه در تاریخ ثبت شود شاد... شادمان می‌شوم. آه دیگر توا... توان ادامه دادن نی... مشکلی نیست، ادامه‌اش را من می‌نویسم، برایم جالب بود چیزهایی که گفتی اما حقیقت این است که من از همان اول که تو را دیدم عاشقت شدم. در نمایشنامه هملت فقط بیشتر و بیشتر ولع به این حس پیدا کردم. می‌دانم که هنوز بیداری و می‌توانی نوشته‌هایم را بخوانی، اما چون نه من نایی برای سخن گفتن دارم و نه تو نایی برای شنیدن داری، پس نوشته‌هایم را بخوان. از اینجا به بعد یک وصیت‌نامه نیست، حرف های خصوصی‌ای است که هیچگاه فرصت نشد به یکدیگر بگوییم. بیدار بمان عشق من، ما نجات پیدا خواهیم کرد، نه از گرسنگی نه تشنگی و نه از سرما نمی‌میریم، ما جزو فاتحان این کوه شیطانی حساب می‌شویم و مدال خود را دریافت می‌کنیم. اگر تسلیم نشوی ما با هم ازدواج خواهیم کرد، بعد از کلیسا به خانه‌ی کوچکمان می‌رویم، آهنگ می‌گذاریم و زیر لب زمزمه می‌کنیم. ما با هم پیتزا می‌پزیم و در آن بین مانند سیندرلا و شاهزاده‌اش، می‌رقصیم. دوام بیاور، ما بچه‌دار می‌شویم و کوه نوردی را کنار گذاشته و مربی می‌شویم. سپس پسرمان اعلام می‌کند کوه نوردی را دوست ندارد و می‌خواهد غواص شود، می‌خواهد اعماق دریا را کشف کند و دخترمان به او می‌خندد چون کوه نوردی عشق اوست. خواهش می‌کنم، دیگر رمقی برای نوشتن ندارم، خواهش می‌کنم تو باید بیدار بمانی، به خاطر خودمان، به خاطر فرزندان آینده‌مان. به خاطر آرزوهایمان، به خاطر لئو، جانی، السا، که به خاطر این کوه جان دادند. به خاطر کشفمان، به خاطر من. دیگر نمی‌توانم. من هم می‌خواهم بخوابم. شاید... شا... شاید در آن دنیا. دوستت دارم. م...من هم همی... ~پایان~
این پایینی هم همون موقع که ایده‌ش به ذهنم اومد نوشتم، از طرف یکی از بازمانده‌هاست.
می‌خواستیم بالا برویم. تبریک می‌گویم شما به نقطه‌ی اوجی حتی بالاتر از اورست رسیده‌اید. اما به چه قیمتی؟ به قیمت جان چه کسانی؟ منجمد شدیم و یخ زدیم. قلبمان توسط خرس بیرون آمد، بر اثر خونریزی شدید، از ضربه مغزی مردیم. به شوق پرواز طناب را بریدیم اما ناگهان متوجه شدیم دستانمان آنقدر احساسات پوچ و منفی بلند کرده‌اند، دیگر توان بال زدن و پرواز کردن ندارند، سقوط کردیم. می‌خواستیم آزاد بشویم، اما دربند قفس شدیم. به دل کوهی پا گذاشتیم که از بیرون آرام اما از درون آشوب بود. شیطان را با آغوش باز در آغوش کشیدیم فارغ از آنکه بدانیم او شیطان است و تا به خود آمدیم، متوجه شدیم از پشت به ما خنجر زده. و تمام. ما فقط نه تا جوان بودیم که آرزو داشتیم، مگر آرزو داشتن جرم بود که اعداممان کردند؟ مگر آرزو داشتن جرم بود که کوچکترینمان‌ در چنگال خرس مرد و بزرگترینمان در دستان خودمان جان داد. نه نفره رفتیم و چهار نفره برگشتیم. اما به یاد داشته باشید مرگ پایان نیست، یک شروع است. یک شروع تازه.
ولی خودمونیما، خیلی قشنگ شد😭😭 حتما کاملش رو می‌نویسم👍
این همه فعالیت کردم جبران کم کاری هام، چند نفر بیارید دیگه دلم موند پیش کسایی که لفت دادن🥺🥺