هدایت شده از کلمات ستاره ای:)🌠
جنگل،بسیار سرد و بی رحم بود.آن ها گاهی میتوانستند شکار یا توت وحشی پیدا کنند،ولی این شانس ها تنها تا آخر پاییز در خانه شان را زده بودند و بعد،با بارش اولین برف زمستانی،دیمیان و فوبه متوجه شدند ممکن است تا پایان فصل سرما زنده نمانند.
حالا او باید در این شرایط،نئو کوچولو و فوبه را رها میکرد.عالی بود.
زجر،هر لحظه بیشتر میشد.تا جایی که آستانه ی تحملش به پایان رسید.با چشمان گریان تلاش کرد فریاد بزند،اما نتیجه ای نگرفت.
دوباره تقلا کرد.دوباره و دوباره.نمیشد.تار های صوتی او ناامیدش کرده بودند.
دیمیان متوجه شد زجر و دردی که احساس میکند روانی است.انگار کسی از قصد در مغزش درد میپاشید.حس میکرد الان است که قفسه سینه اش منفجر شود.
در همان وضع بود که سایه ی کسی را دید.
اول فکر کرد مرگ بالاخره آمده سراغش.بعد،او نزدیک تر آمد و دیمیان چهره ی اورا دید.
به زیورآلات و لباس هایی که پوشیده بود میآمد اشراف زاده باشد.ریش بلند و قهوه ای اش تا آرنجش میرسید.چشمان تیره اش روی چشمان دیمیان قفل شدند.《تو بد حالی هستی،پسر کورویتس.》
دیمیان فکر کرد:《اسم پدرم رو از کجا میدونه؟》
مرد،ادامه داد:《من همه رو با اسم پدرشون صدا میزنم.در ضمن،ذهن خوان هم نیستم.فقط با مردم و حرکاتشون آشنام.》
عقب تر رفت و دست هایش را قلاب کرد:《این ها الان مهم نیستن.داری میمیری.》
دیمیان تلاش کرد با تکان داد سرش تایید کند.قطره اشک دیگری از گونه اش غلتید و روی برف های زیر پایش ریخت.
《من میدونم تو نمیتونی حرف بزنی.اشکالی نداره.》در صدایش حسی موج میزد که دیمیان تشخیص نمیداد.
سپس مرد،جلو آمد و زیر گوشش گفت:《فکر نکن که بدبختی.تو خیلی شجاعی.شجاع،و همینطور قوی.شاید از لحاظ بدنی و روانی قوی به نظر نیای،اما وقتش که برسه ارادهت مثل صخره محکم و استواره.این چیز خوبیه.》
آهی کشید و نومیدانه زمزمه کرد:《 حیف شدی،پسر.خیلی زیاد.》حالا در چشمانش غم میچرخید.
دیمیان دیگر داشت بیهوش میشد.چشمانش کم کم همه چیز را تیره و تار میدیدند و تعادلش داشت رو به افول میرفت.نفس هایش هر لحظه کوتاه تر و سطحی تر میشدند.
مرد دستش را روی بازوی دیمیان گذاشت،و دیمیان درحالی که داشت به فوبه و نئو و لحظات شگفت انگیزی را که با آنها تجربه کرده بود فکر میکرد،نفس آخرش را کشید.
مرد دستش را روی قلبش گذاشت و چند ثانیه سکوت کرد.
بعد زنجیر دست های پسر بیچاره را باز کرد،پیکر بیجانش را برداشت و روی اسبی انداخت که با آن آمده بود.
هدایت شده از شماره "۱"
همتیمی های [شماره"۱"] :
بازیکن شماره ۲. ایستگاه34
بازیکن شماره ۳. اژدها سواران کتابخوان
بازیکن شماره ۴. نهان فاذر.201
بازیکن شماره ۵. اردوگاه دورگهها شعبه سوگورو
بازیکن شماره ۶. کلمات ستارهای:)
📪 پیام جدید
میخوام یه چند وقتی سباستین نباشم نمیدونم ولی احساس می کنم خودمو گم کردم خیلی .... گم شدم ...چپ میرم راست میرم کسی نیست که از من خوشش بیاد و راستش ... اصلا اهمیتی ندارد من حرف بزنم یا نه به هر حال یا نادیده گرفته میشم یا احمق فرض میشم . این حجم بی تفاوتی نسبت به یه انسان زنده واقعا زیاده . شاید باید یه چند هفته ای حرف نزنم نمیدونم چیکار کنم ...( منظورم تو مدرسه ست )
#سباستینمککویین
#دایگو
~~~
باور کن درک میکنم، برای منم پیش اومده نخوام خودم باشم، همین امروز از اینکه همچین چیزی هستم متنفر شدم. بارها شده آرزو میکردم کاش مثل بقیه میبودم کاش فقط چیزی به جز این می بودم.
ولی این راهش نیست، مطمئنم این راهش نیست. الان تو حداقل خودت رو داری وای وقتی فقط به خاطر بقیه خودت رو از دست بدی دیگه حتی خودی هم برات باقی نمیمونه.
دیگه با خودت هم غریبه میشی و مطمئن باش مشکل از اوناست و اینجوری باز هم اونا بهونه ای پیدا میکنن تا این رفتار رو ادامه بدن.
میدونم سخته، باید اینجوری باشه.
فقط...
تحمل کن. این تنها چیزیه که از دستت بر میاد.
موفق باشی
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/5562
هاها برگات بریزه!
#little_M
#دایگو
~~~
برگام؟ خودم ریختم برگام موند😂😑
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/5612
خیلی قشنگ بووووووود😭😭😭 وای تصویر سازی اش😭 وای معرفی شخصیتش😭 وای روایتش😭 وای پایانش😭 وای وای😭✨✨✨
#little_M
#دایگو