شماره "۱"
پروفسور مارک مردی با سری کچل بود که دور سرش موهای جو گندمی داشت. او با ریشهای نسبتا بلند جو گندمی
پروفسور نشست روی صندلی روبهروی تخت و پاسخ داد:《خب... ببین وینسل تمام ما آدمها که به دنیا میایم روزی از دنیا میریم. بعضیها دیرتر میرن پیش خدا و بعضیها زودتر. خدا...پدر و مادر تو رو خیلی دوست داشت وینسل پس... اونا رو برد پیش خودش.》سکوت کر کنندهای ایجاد شد و وینسل با چشمان سردرگم به او نگاه کرد.
سپس بغض کرد و چشمانش پر از اشک شدند:《من مامانم رو میخوام مامانم کجاست. تروخدا من رو از مامانم جدا نکنید》سپس بلند شد و به دست پروفسور آویزان شد و با گریه ادامه داد:《بهش بگید پسر خوبی میشم، بگید درسام رو میخونم تروخدا من رو ول نکنه. بهش بگید دیگه خوراکی نمیخورم تروخدا من رو تنها نذاره. تروخدا آقا خواهش میکنم تروخدا.》دیگر گریه امانش نداد و بلند بلند گریست. پروفسور دستپاچه با چشمان پر از اشک پسر را در آغوش گرفت.
درون آن اتاق مردی سرسخت پسری بی پناه را در آغوش خود گرفته بود.
درون آن اتاق پسر به گونهای مرد را گرفته بود که گویی اگر رهایش میکرد، غرق میشد.
شاید هم واقعا غرق میشد، در غم، در بی پناهی، در تنهایی...
https://eitaa.com/station_34/22509
ولی خدایی نکرده بعد مرگت اگه دفنت کنن تو با خاک تجزیه میشی و درختی که کاشته میشه تو باهاش مخلوط میشی.
قشنگ نیست درخت باشی؟
دارم آهنگ گوش میدم و میخوام یه فکتی بگم:
راوی تو سادیسمک حدودا یکم بعد از تموم شدن اپیک شروع به گذاشتن تئاتر موزیکال الکساندر همیلتون کرد. آقا تا قسمت دو گذاشت و ما گوش کردیم خیلی خوش ریتم و خوش داستان و خوش معنی بود.
بعد این دیگه نذاشت و قبلیا رو هم پاک کرد.
و من هنوزم که هنوزه قسمت اول رو گوش میدم:)
430.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
https://eitaa.com/station_34/22489
یادم رفت به این جواب بدم
وااای خیلی ممنونممم افتخار خیلی بزرگیه براممم😭
ولی... خیلی دوست دارم یه سریا بدونن من این گوشه وجود دارم.
آدمای خفنی که خیلی اتفاقی باهاشون برخورد کردم و تو گوشه خودشون برای خودشون همسایه و عضو و ... دارن.