هدایت شده از Omlet
🌟دینگ دینگ!
املت با تقدیمی اومده.
آقا ما دوباره رفتیم با عکسهای نانازبلا مواجه شدیم و ایدهی تقدیمی زد به سرمان. برای دریافتش شما همین پست + این یکی رو حتماً فوروارد کن توی چنلت، و تگت رو هم بده به کبوترا 🕊 تا برامون بیارنش. تا املت بهت یه تصویر گوگولبلا تقدیم کنه😭🎀
املت رو داشته باش، خوش میگذره.
Limit | Tag | Channel
در رویاهایم جنگجویی بودم که جادو را فتح میکردم و عشق را به احتزاز در میآوردم، نبرد من نبرد قصههای پریان بود و دشمن قسمخوردهام، اشرار خبیث، در رویاهایم چیزی بیشتر از یک انسان بودم، من اسطوره بودم.
آه! چه حیف که رویا به پایان رسید و حالا باید مانند پادوهای ضعیف برای زنده ماندن در جهان کابوسها، تنها زنده بمانم، چه حیف.
از دل خورشید، بانویش بیرون آمد و هر تکه از دامنش را به سویی پرتاب کرد و آسمان با آن رگه از نور روشنِ روشن شد. او بر سریر خود تکیه زد و در کمال آرامش و شادی به جهان زیرپایش خیره شد، گرمایش باعث شد گیاهان برایش دست به دعا بردارند و نورش جانداران دگر را آسوده خاطر کرد.
ماه نیز آن گوشه در انتظار پایان نمایش خورشید نشسته بود، تا نوبت خود شود و به سوی راس آسمان بشتابد، اما بر خلاف خورشید او نه نور خاصی داشت نه گرمای، پس از خود و جایگاهش نفرت داشت و ناامیدی همیشه نیمی از او را در آغوش گرفته بود. حتی اندک نورش را هم خورشید از سر ترحم به او بخشیده بود.
این اتفاق هر روز و هر روز در آسمان ما رخ میداد، اما هیچکدام ما توجهی نداشتیم، مرد جالبی بودیم، حتی به ماه هم احساس ناکافی بودن میدادیم!
واکنش ممبرها به نوشتههام: اه این ویدار دوباره بیکار شد یاوه نوشت.
واکنش من: چرا پس هیچکدومشون اونجوری که باید نمیشننن