📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/2679
این پارت آخر به نظرم یکی از زیباترین متن هایی بود که نوشتی😭😭😭✨✨✨
(این نظرو تا حالا راجب سی چهل تا از متنات داشتم-😭)
#little_M
#دایگو
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/445
واو...
عاشق متنایی ام که ستایش چیزی که قابل ستایش نیست رو میرسونه
#little_M
#دایگو
~~
جمله سنگینی بودد😁💗
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/9536
گفتم طولانیه اذیت میشین.😂
#کرم_کتاب
~~
نه بابا مشکلی نداشتتت
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/9537
💞✨
https://eitaa.com/Nummer_ett/9538
قبول دارم خودمم یکم زیادی گیج میشدم.😂😂
#کرم_کتاب
~~
😂😁😁
📪 پیام جدید
سه هفته بود که آسمون رنگ آبی ندیده بود.
ابرهای سیاه روی شهر مثل کفن خوابیده بودن.
ایوا و دریک در آخرین لحظات قبل از غروب با تمام وجود میدویدند . باید قبل از پیدا شدن زامبی ها به پایگاه ، یا یه جای امن میرسیدن...مرگ پشت سرشان بود .
قبل از شکستن دیوار های بیرونی شهر ، اونا کنار دریاچه بودن
با قهوهی داغ و رؤیاهای ساده.
وقتی صدای زوزهی زامبیها و شلیک پدافند های نظامی از بیرون میاومد، دریک برای من کردن تنش شوخی میکرد:
«یه روز اگه آخر دنیا بشه، من بازم تو رو پیدا میکنم!»
ایوا میخندید و با مشت به شانه ی او میزد . آخر دنیا برایشان خیلی دور و خنده دار بود .
اما اون شب، وقتی دیوار شهر شکست، صدای خنده شون هم گم شد .
#لورال
#دایگو