eitaa logo
شماره "۱"
156 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
108 ویدیو
5 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
باشه ولی هیچ زوج کتابی‌ای به پای آنابث و پرسی نمی‌رسن، اونا به معنای واقعی با همدیگه به جهنم رفتن، کنار هم جنگیدن و بارها همدیگر رو نجات دادن.
https://eitaa.com/omlet_meow/16193 آره دیدمش تشکرم کردم ممنونم😭💝
https://eitaa.com/writer_fazar/3394 من اون یکیشو نوشتم ولی... دربرابر چیزی که فاذر نوشت یکم زیادی مسخره‌ست😔
با آخرین ذره های اینترنتم اینا رو میذارم هر کی خواست *اشاره غیرمستقیم به ویدار و فاذر * یه چیزی باهاش بنویسه_
شماره "۱"
با آخرین ذره های اینترنتم اینا رو میذارم هر کی خواست *اشاره غیرمستقیم به ویدار و فاذر * یه چیزی باها
مرد فریاد زد:《هر چی دارید بذارید وسط، زود باشید، خسیس بازی در نیارید. آیا قهرمان چندین دوره، مایک گوریله برنده رینگ میشه یا این جنگجوی تازه وارد، که به خودش میگه رعدآسا؟ پولاتون رو بیارید وسط، زود، زود》 رعدآسا تازه شروع به مبارزه خیابانی کرده بود، وقتی مشت می‌زد و استخوان‌ها زیر دستش خُرد می‌شدند یا خون می‌چکید روی انگشتانش، از تمام افکار مزاحم فارغ می‌شد. وقتی مبارزه می‌کرد تمام فکر و ذکرش ضربه زدن و ضربه نخوردن بود، درد حواسش را از مسائل دیگر پرت می‌کرد و به او تمرکز می‌داد. به خودش می‌گفت رعدآسا چون سرعتش در مبارزه، بدن ریزه‌اش را جبران می‌کرد و او را برنده رینگ می‌ساخت. این مبارزه آخرین مبارزه‌ی امسال بود، درحالی که تمام مردم برای کریسمس شادی می‌کردند، او و چندین آدم دیگر منتظر معلوم شدن برنده‌ی امسال بودند. رعدآسا وارد رینگ شد و منتظر حریفش ماند، اما در کمال تعجب به جای او کس دیگری وارد رینگ شد، پدرخوانده‌اش! او مانند همیشه کت و شلواری کهنه بر تن کرده بود و اندام نحیفش را با عصایش سرپا نگه می‌داشت. پدرخوانده‌اش رو کرد به مرد و گفت:《مایک کمی مسدومه، من به جاش مبارزه می‌کنم.》تماشاچی‌ها شروع کردند به خندیدن، اما رعدآسا می‌دانست پدرخوانده‌اش چه جنگجوی ماهری است، او استاد خودش بود. اما چگونه پیدایش کرده بود؟ مبارزه شروع شد، رعدآسا هجوم برد و مشتی انداخت، پیرمرد به راحتی جا خالی داد و آرام گفت:《پس این کاریه که انجام میدی، مبارزه‌ی خیابونی.》سپس با ته عصایش به وسط دنده‌های رعدآسا کوباند. همینجوری مبارزه را ادامه دادند، هیچکدام از ضربه‌های رعدآسا به پدرخوانده‌اش نمی‌خورد و در عوض، تمام ضربه‌های او محکم به رعدآسا می‌خوردند. پیرمرد نفس‌زنان گفت:《جای تو اینجا نیست. جای تو پیش پادشاهه، تو این همه خون دل نخوردی که به جای جنگیدن با دشمن توی میدون جنگ، توی رینگ با مبارز‌های خیابونی بجنگی.》رعدآسا برای اولین بار عصای پیرمرد را گرفت و مشتی پراند که به فک او خورد، سپس فریاد زد:《تو چی می‌دونی از جنگ؟ چی می‌دونی از سرباز بودن؟ تمام عمرت پا روی پا انداختی و فقط آموزش دادی، اما من اونجا بودم...》و همانطور که فریاد می‌زد، پشت سر هم به پیرمرد مشت زد و اشک ریخت:《من بودم که اونا رو کشتم، من بودم که یه بمب پشت سرم منفجر شد، من شمشیر خوردم، من بچه یتیم کردم. من. من. من. وقتی داشتی به بقیه یاد می‌دادی کسی بشن که تو نتونستی بشی، من داشتم روی جنازه‌های دیگران راه می‌رفتم و هر کس زنده مونده بود می‌کشتم. من نمی‌خوام بجنگم. نمی‌خوام...》پیرمرد مشت‌های رعدآسا را مهار کرد، او را در آغوش کشید و فریاد های رعدآسا در شانه‌های پیرمرد خاموش شدند. این مبارزه برنده‌ای نداشت، آن جنگ هم برنده‌ای نداشت، تنها قربانیان بودند و قاتل‌هایی که تا آخر عمر بار عذاب‌وجدان را بر دوش خود حمل می‌کردند.
https://eitaa.com/picses/1923 در مقایسه با چیزی که تو نوشتی، نه...
📪 پیام جدید https://eitaa.com/anbaryyy_e/4636 صدای خودش را شنید که لب به گفتن "بله" باز کرد و سپس تمام سالن دست زدند و به یکدیگر تبریک گفتند. این ازدواج چیزی جز اجبار نبود. فقر باعث می‌شود انسان آنقدر درمانده شود که لب به موافقت ازدواج با یک اشراف‌زاده‌ی پست بگشاید. پس از آن عروسی، هر روزش جهنم بود، هیچ لباس پر چین و مروارید و هیچ طلای سنگین و زرینی، مرهمی بر روی آن نگاه‌های نفرت‌انگیز اشراف زادگان دگر و خلا درونیش، نمی‌شد. وقتی آن مهمانی که مانند موشی کثیف تحقیرش کردند و همسرش تنها به او خندید، به پایان رسید، به اتاقش رفت و اجازه داد تمام بیست و اندی سال درد و رنج بیرون بریزد و تبدیل به خشم و غم شود.
📪 پیام جدید https://eitaa.com/anbaryyy_e/5025 لباس‌ها را پاره کرد و جواهرات را شکاند، و آنگاه بود که اشک‌هایش مانند ماهیگیری که ماهی می‌گیرد، خلا درونش را صید کردند و از جسم جوان اما پیرش بیرون کشاندند. و آن آنجا ایستاده بود، سیاه و بزرگ، روبه‌روی دختر قد عَلَم کرده و چشمانش انعکاسی از تمام ذلت‌های دختر بودند. بوی متعفن مرگ می‌داد و اطرافش تجسم حسرت‌های دختر به صورت جمجمه‌های سیاه، معلق بودند. دختر از فرط درماندگی چشمانش سیاهی رفت و نزدیک بود تا از بی حالی بر زمین بیافتد، اما تاریکی جلو آمد و او را در آغوش گرفت. با لمس تاریکی، مردمک چشمان دختر گشاد شدند و گویی به او از آینده الهامی می‌شود، او تمام آینده را دید، آینده‌ای که اگر تسلیم نمی‌شد به دست می‌آورد.
📪 پیام جدید https://eitaa.com/anbaryyy_e/5026 فقط چند ثانیه طول کشید، پس از آن دختر محکم‌تر تاریکی را در آغوش کشید و آن را مانند قبل به درون خودش برگرداند، حالا دیگر احساس نمی‌کرد آن تاریکی خلا است، حالا دیگر خشمی عظیم بود که جنون آزاد شدن داشت. پس دختر آن را آزاد کرد و به طبقه پایین رفت، تمام قصر را با خشمش نابود کرد و تک به تک ساکنان را از دم تیغ گذراند. او با تاریکی درونش که حالا به بیرون هم رسوخ می‌کرد، تمام رنج‌هایش را با خون اشرافیان متظاهر شست و پس از آن تبدیل شد به بدترین شروری که آن سرزمین و اطرافش به خود دیده است، دقیقا همان آینده‌ای که دیده بود. پایان.
اینو هم برای سیلوانا نوشتم، گفتم اینجا هم بفرستم جبران کم فعالیتیم