📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/9610
🥲🥲
چقدر خاطره زنده شددد
فادررررر گاد کینگ
یا مثلا
پنلوپی یو نو ایم سو شاییییی😂
خودتون بفهمید چی میگم
#yggdrasil
#دایگو
~~~
وایی آرههه اصلا خیلی کلیپ خفنی بوددد، وای فقط اولش😭😭
(اصلا عادت ندارم تو ناشناسم پیام بدی😁)
📪 پیام جدید
سلام ویدار . شرمنده که دیر شد برای چالش البته داستان ادامه داره .
#سباستینمککویین
#دایگو
~~
نه بابا دشمنت شرمنده، فقط برام پارت اول اومده بقیش هم بفرستتت، و اینکه من از اژدها سواران که فرستادی نخوندمشا گفتم برای خودم بفرستی بعد...
سباستین هم بفرسته بعدش چالش تموم میشه، استقبال خوب بود دوسش داشتم😁
اما... برای برنده... کسی میدونه چجوری میشه نظرسنجی درست کرد آیا؟
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/anbaryyy_e/5436
#دایگو
~~
کامتو که نمیتونم ولی همینجا جواب میدم:
پیس پیس گوشتو بیار:《دزدی از عمارت نوریگتونه، امشب دم پول چوبی قدیمی حاضر باش، میخوایم سوسکاشو بدزدیم》
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/9690
ملت رفتن اعتکاف عین من که بد شانس نیستن🤕
#النا
~~
مگه چند نفر رفتننن
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/9691
ویدار منم با خودت ببررر راستی مگه تو تولد یور دعوت نیستی؟🧐
#النا
~~~
تو هم بیااا
عه_ مگه امشبه؟
اشکال نداره ببین من پریمو اژدهام خورد، بیا دنبالم با هم برید تولد بعدش میریم دزدی
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
- هی لیدیا ... محظ اطمینان میپرسم ... امممم میدونی داریم کجا میرویم دیگه درسته ؟
- معلومه که مطمئنم . ترسیدی ؟
- نه فقط ... یکم ...مضطرب شدم .
سه پسر و سه دختر ...
گروهی که به دنبال حقیقت بودند آن هم در این آخرالزمان مرگبار ...
آن هم درست زمانی که پادشاه خون آشام ها تصمیمی مرگبار تر از آنچه در انتظارشان بود برایشان گرفت ...
حال آنها برای چیزی که احتمالا وجود نداشت داشتند می جنگیدند و در این مخروبه ترسناک به دنبال کسی بودن که گمان داشتند میتواند کمی از مشکلشان را حل کند .
یکی از پسر ها که کت مشکی بلندش کمی خاکی شده بود و موهای مشکی از از فرط پریشانی روی چشمان قرمزش ریخته بود با آشفتگی پرسید :« کاشچی بد هم نمیگه لیدیا ... میخوای باهاش چیکار کنی ؟»
#سباستینمککویین
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
لیدیا رویش را به سمت پسر بر گرداند و با لحنی کمابیش ترسناک گفت :« با چی ، چیکار کنم ؟»
پسر با چشمان جدی اش نگاهی تهی به او انداخت و گفت :« تهش ، قراره با اون خون آشام فراری چیکار کنیم ؟ جونمون رو به خطر بندازیم تا ازش بازجویی کنیم ؟نقشه ت رو کامل بهم بگو لیدیا ،دقیق میخوای چیکار کنی ؟»لیدیا در جوابش گفت :« خب ، اره قراره ازش بازجویی کنم . شاید بتونیم با رئیسشون حرف بزنیم تا متقاعد بشه که دنیا رو به سلطه نگیره و آدما و گرگینه ها و تمام موجودات زنده رو با خاک یکسان نکنه . شاید بتونیم منصرفش کنیم که خورشید رو برای همیشه خاموش نکنه .»
صدای لیدیا کمی لرزید ولی محکم پای حرفش ایستاده بود خیال عقب کشیدن نداشت ، نه اینطور نه . نباید تسلیم میشدند .
#سباستینمککویین
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
پسر عصایش را به زمین کوبید و گفت :« فکر نمیکنی یکم زیادی خطرناک و بچهگانه باشه ؟ حتی برای قوی ترین گروه شورشی ؟»
- منظورت چیه لوسیفر ، فکر میکنی شکست میخوریم ؟
- فقط دارم میگم خطرش بالاست .
- امکان داره نباشه...
- لطفاً بس کن لیدیا همش داری بر پایه اما و اگر نقشه میریزی .
آمادئوس پسری که همیشه مهربان و آرام و هم چنین ساده دل بود حالا از شدت عصبانیت از دست لوسیفر رنگ صورتش قرمز شده بود و به وضوح دلش پایان بحث را میخواست ، دیگر طاقت نیاورد و با فریادی بلند نام لوسیفر را صدا زد و عصبانیت ش را اینطور خالی کرد :« هی لوسیفر .... فکر نکن چون پادشاه جهنمی میتونی هر غلطی خواستی بکنی و هر چیزی رو که خواستی زیر سوال ببری . »
- به تو ربطی ندارد آمادئوس.
#سباستینمککویین
#دایگو
هدایت شده از انباری کوچک اژدها سواران
📪 پیام جدید
بحث شان داشت بالا می گرفت و قربانی ... همین الان هم در حال فرار بود البته اگر طمع نمیکرد و نمیخواست به تنهایی آن گروه را نابود کند . آن دو داشتند فقط با هم حرف می زندند البته اگر آمادئوس دخالت نمی کرد .
- چطوره یه بار برای همیشه بنشونمت سر جات لوسیفر تا دیگه جرعت نکنی تو کار ما دخالت کنی تازه وارد .
- من تازه واردم درست ولی نقشه تون زیادی ... بیخیال.
- نه بگو چرا حرفتو خوردی ؟چرا حرفتو نزدی ؟ میترسی ؟ نکنه جرعتشو نداری میدونستم تو یه بزدل به تمام معنایی اگه باهامون نمیای نیا ولی دیگه ما رو قربانی ترس مسخره ت نکن .
آمادئوس آرام آرام جلو می رفت و با هر توهین ضربه ای با انگشت اشاره اش به شانه راست لوسیفر می زد .
#سباستینمککویین
#دایگو