وترالمتور یعنی تكوتنها ؛
انصافا این کلمه لایق اینکه شما رو وصف کنه داره آقا . بین همهی حُسنها تکی . فقط خودت هستی که میتونی بار اون کلمات رو به دوش بگیری .
اون کلمات هرجای دیگهای اسراف میشند و سرسفره شما اکرام !
مابین همهی نیکیهای صورت و سیرت
فقط خودت هستی که میتونی با آغوش باز بهشون توفیق بدی در وصف و اشاره به مقامِ تو روی لب بیان .
توی همهچیز تكي آقا، حتی توی گودال :)💔
https://eitaa.com/Anneh_135/15970 .
عمیقا امامحسین کاری نداره چند دقیقست وایسادی کنارش، پاش موندی، دوستش داری، به حر نگفت نه تو حالا تازه اومدی نمیدونی اینجا چهخبره . بمون ببینم اصلا چجور آدمی هستی . نه!
از بین انصار اولین نفر اجازه نبرد رو به حُر داد . حری که شاید چندساعت قبل با عنوان فرمانده سپاه اونطرف بین خیام دشمن به خون حسین تشنه ایستاده بود . امامحسین اهمیتی نمیده بقیه درموردت چی میگن! بقیه چه نظری درموردت دارن! مثلا ؟ آقا بنده به شخصه اینو دیدم که در ناامیدکنندهترین نقطه زندگیم ایستاده بودم و میگفتم دیگه از دستم رفت . تموم شد . تنها چیزی که برام مونده محبت خود امامحسینه . همینکه میتونم گریه کنم . همینکه منتظر محرمم . همینکه محرم مشکی میپوشم . تنها سهم من از سفره حزن برای امامحسین همینه . حد من همینه . لیاقت من همینه . شاید اصلا بقیه درموردم راست میگن! شاید همونقد زشت و بدم که تعریف میکنن . همونقدر که یهسری آدما ازم متنفرن باعث تنفرم . ولی امسال وقتی پام رسید کربلا فهمیدم چه درست گفته باشن چه غلط، امامحسین چشمش رو روی همهی این دوسالی که اینطور گذشت بسته گفته بیا باباجان بیا ببینم چیشدی :) 🤍 .
اونی که حقیقی دوستداره یکی دیگست، الکی تلاش نکن فرزند حضرتآدم . .
هدایت شده از - خـانومِ۲۷۴.
اما تو تغییر نکن ؛
تو باش و نشان بده آدمیت هنوز نفس میکشد...
- فروغ.
جهان را دایه دان و خلایق جمله طفلانش
که جای شیر باشد دائماً پر زهر پستانش
خوش آید دامن و آغوش مادر طفل را لیکن
مکن جا اندر آغوش و ز کف بگذارد دامانش
نهد چون بر لبت لبت را جهان از بهر بوسید
تو زیر چشم بنگر جانب تیزی دندانش
عجب بزمیست راحتبخش و روحافزا و غمفرسا
ندانم تا چه می ساقی کند در جام مستانش
بدان کاین میزبان مهمانکش کش توئی مهمان
پر است از تیر جای بستر و بر فرش الوانش
اگر با دیدهٔ تحقیق یک دم بنگری دانی
که این حلوایی از حنظل بود لبریز دکانش
چه خاک است این که باشد شحنه غمکار فرمایش
چه شهر است اینکه گردیده است شیر مرگ سلطانش
بود بالین بیماری حریم قرب این سلطان
که هنگام غضب گردیده گور تنگ زندانش
چه خواهد کس که تا ایمن شود از زحمت دوران
زمانی گوش دل واکن که گویم چیست درمانش
کشد رخت امان در سایهٔ امن شهنشاهی
که دارد از ازل تقدیر سر در خط فرمانش
مهین ماه بنیهاشم لقب مهر سپهر دین
ابوالفضلی که در فضل و شرف بگزید یزدانش
طراز گلشن شاه ولایت قد رعنایش
شعاع عارض مهر درخشان روی رخشانش
نباشد مادرش دخت پیغمبر لیک پیغمبر
به جان دارد عزیزش بل به عزت بهتر از جانش
چه عباس آنکه باشد شمع ایوان شهنشاهی
که از یکتا نزول هلاتی گردیده در شانش
چه عباس آنکه باشد نوگل گلزار سلطانی
که جبریل آبرو گیرد ز خاک پای دربانش
چه عباس آن که باشد قوت قلب سرافرازی
که صد چون صالح موسی شتربانست چوپانش
خداوند عدو بندی سخامندی که در بخشش
که چون یک ارزن آید در نظر ملک سلیمانش
بود هر هفت دوزخ شعله از آتش قهرش
بود هر هشت جنت نفخه از روح ریحانش
ضیاء دیده احباب خاک مرقد پاکش
سنان چشم اعدا شعله شمشیر برانش
شجاعت گشت از شاه ولایت منتهی بر وی
چنان کامد ولایت از پدر میراث خوارانش
چو گیرد رایت نصر من الله در صف هیجا
فرود آید دمادم آیت احسن ز کیوانش
شود گر آسمانها فرش زیر سم یکرانش
قضا گوید دریغ این پر هنر تنگ است میدانش
به خاک درگهش ننهد کسی سر گر به تعظیمش
نمیدانم به ترک سجده من کمتر ز شیطانش
چو اندر شیوه عهد و وفا ثابت قدم دیدش
دو منصب داد اندر عالم ذر حیّ سبحانش
یکی شغل علمداری شاهنشاه بیلشکر
یکی دیگر به دشت کربلا سقای طفلانش
چه بیرقدار کز شمشیر بران جدا دستش
چه سقایی که دود آمد برون از کام عطشانش
چو غش کردند طفلان حسین از تشنگی آمد
سکینه با یکی مشک پر آب از چشم گریانش
که ای جان عمو از تنشگی جانم به لب آمد
نه ما آل رسول هستیم چون شد حق احسانش
گرفت آن مشک را عباس و آمد در کنار شط
شطی اندر میان شط روان شد از دو چشمانش
به گفت ای آب پس کو یاریت بر زادهٔ زهرا
لب عطشان گذاری تا به کی در این بیابانش
اگر رحمی نباشد بر حسینت ای فرات آخر
دمی بنگر که از سوز عطش غش کرده طفلانش
در این صحرا حسین تشنهلب آمد به مهمانی
تو میخواهی که از این آمدن سازی پشیمانش
بگفت این و کفی پر کرد از آن آب با افغان
کند خاموش تا تاب عطش از کام عطشانش
مروت بین که آمد از لب خشک حسین یادش
ز سیل اشک تر شد رشک جیحون طرف دامانش
ز دریا تشنه لب پر کرد مشک آب و شد بیرون
گهی چشمش به سوی خیمه و گه سوی عدوانش
که ناگه شد هجوم آور به قصد آن سرور
سپاه شامی و کردند هر سو تیر بارانش
دو کافر از دو سو آن یک ز سمت راست آن از چپ
جدا کردند از تن بازوی چون شاخ مرجانش
ز قطع دست شد کارش ز دست و او افتاد از پا
برای خاطر اطفال شد همدست دندانش
گرفت آن مشک بر دندان و از کید قدر غافل
که باشد در کمان یک پرتاب پیکانش
شد از دست قضا تیری رها آمد به مشک وی
به خاکش ریخت آب و کرد دیگر سیر از جانش
به خود گفتا بیا عباس بگذر از ره خیمه
به راه نیستی رو کن که پیدا نیست پایانش
ندانم با چه رو دیگر بسوی خیمه رو آری
نما شرمی تو از روی حسین و از یتیمانش
ندانم در کجا بد (صامتا) شیر خدا آن دم
که نگذارد بتازند اسب کین بر جسم بیجانش
| صامتبروجردی - قصیده۲٥ |
هروقت میام بگم بابا منم آدمم،
منم دیگه خسته شدم،
دیگه توان ندارم! نمیتونم،
یه کسی از یه گوشهی قلبم راهمیوفته میاد وایمیسه کنار گوشم زمزمه میکنه ؛
شهید ادواردو آنیلی .
قفل میشم :)))))))))))))
میگه وَنَحْنُأَقْرَبُإِلَيْهِمِنْحَبْلِالْوَرِيدِ
[ ١٦ ؛ قاف ]
بعضی آیهها تفسیرشون شخصیت میسازه،
کارخونه شخصیت سازیه .
یعنی چی ؟ یعنی شخصیتی رو تربیت
میکنه که میشه آینه تمام قد اون آیه :) بعضی آیهها تفسیرشون
در یک شخصیت متبلور میشه .
بعضیآیهها تفسیرشون عَملیه .
یعنی خوندن و تحقیق درمورد تفسیرشون کافی نیست .
این آیه یکی از همون آیههاست ..
حالا کجا و در کدوم شخصیت ؟ من
تفسیر این آیه رو وقتی برای اولین بار
توی زندگیم روبهروی
حرم امیرالمومنین [ع] ایستادم
و گنبد رو دیدم فهمیدم :)))))))))
فهمیدم خدا واقعا از رگ گردن
بهم نزدیکتره . فهمیدم اینجا حتی من
هم به خدا نزدیکتر شدم . چون خود امیرالمومنین هم در نزدیکترین مکان به خدا اولین نفسهای مبارکشون رو کشیدن ؛ کعبه . خاصیت قرآن اینه که
آینههایی بسازه برای تربیت انتشار نور آیههاش .
شما هم نیاز دارید گاهی مغزتون رو از کالبدتون بیرون بیارید و توی آبنمک بزارید تا وجودتون استراحت کنه از هجوم بیموقع افکار ؟
احساس میکنم اورثینكر بودن نه جالبه و نه کلاس داره و نه نشوندهنده متفکر بودن شخصیه . بلکه حتی باعث میشه یه آدمِ بدبین، شکاك، دورو، تحویل جامعه بده . تعادل نیاز این روزهای زندگیمه .
یه ایده گرافیکی توی ذهنمه که نیاز دارم یه گرافیست پیدا کنم یا حتی یه نقاش فوقالعاده یا کسی که کار کامپیوترش فوله . و بتونه پرچم فلسطین رو به چفیه فلسطینی طوری گره بزنه که انگار چفیه شهیدی بوده که کنار درخت زیتون جامونده و زیتونهای رسیده روی چفیش افتادن . .
طوری که قسمت خونی چفیه امتداد پیدا کنه و سرخی پرچم فلسطین رو پوشش بده ؛
سبزی زیتونها قسمت سبز پرچم رو برعهده بگیره ؛
رشتههای مشکی چفیه دست به دست هم بدن و در امتداد چفیه بیشتر به هم متصل بشند و مشکی بودن پرچم رو تکمیل کنه ؛
و رفته رفته قسمتی از اون خطوط سیاه محو بشند و سفیدی که تشکیل میدن سفیدی میونهی پرچم رو بپوشونه :)))
حتی نمیدونم چقدر ممکن یا غیرممکنه ولی خب ایدست دیگه . .
هروقت یه حاجتی دارم ؛ زیر لب
زمزمه میکنم ،
اینقده خوبی تو اینا که چیزی نیست :)))))♥️
بعضی آدما طوری توی ذوقم میزنن که با خودم میگم ؛ عجب .. چه طرز تفکر خطرناکی داشته و من نمیدونستم .