. اوهام .
از جلبتوجه متنفرم ؛ حتی اگر یهروز زخمی یهجا افتاده باشم و فکرکنن مُردم ، کاملا یواش اجازه میدم فک
یعنی اگر قرار باشه روزی برم ؛ میپذیرم .
سرم رو پایین میندازم . کمتر چشم امید میدوزم . بیصدا قدم برمیدارم .
دغدغههام احساسی شدن ؛ دیگه بوی اعتقاد از دل برآمده نمیدن .. دیگه نسبت به واقعیت کور شدن . خدایا ، طلب نور!
نیازمندم روی خاك آسمونی و قدسی شلمچه بیوفتم زانوهام خاکی بشن و به هقهق بیوفتم . خودت گفتی چارهاش اشکه ..
ناامیدی رنگ مشکیِ شب سیویكام اردیبهشت سال هزاروچهارصدوسهی هجریِشمسی رو میده .
. اوهام .
هروقت میام بگم بابا منم آدمم، منم دیگه خسته شدم، دیگه توان ندارم! نمیتونم، یه کسی از یه گوشهی قلبم
میدونید چرا ؟ چون سختی واقعا این دردی نیست که ما از ایگنور شدن توسط دوستمون یا اینکه مامانبابا بهمون گفتن عالمِبیعمل یا حتی وقتی باشه که کسی تحقیرمون میکنه .. درد اینا نیست .. معنای لغوی درد رو برامون بد و اشتباه جا انداختن .. یا اگر اینها درده و سختی پس ایشون در زندگی با چی مواجه بودن ؟ کلمهای براش ساخته نشده ؟
جنابادواردو سختی رو رشد دادن !
راستی ؛ چرا روحِ ما این "دردهایاشتباه" که جامعههای حقیقی و مجازی بهمون تزریق کردن رو پس نمیزنه ؟ راستی ؛ دردهایم کو ؟
نسخهی تلاشگر خودتون رو یكبار هم شده ببینید ؛ مطمئنا عاشقش میشید و دلتون نمیاد انقد باهاش بدرفتاری کنید و بهش حرفایبدبد بزنید :)🤍.
امروز روز خیلی عجیبی بود ؛
از درد یارقیه میگفتی و از خواب پریدی
"من" :)💔.
کجای این دنیا صدام زدی که امروزم اینطوری شد ؟
توی کلاس ؛ یه عزیز بزرگواری هست که انگار بهش گفتن با کلمه "رئیسی" جمله بساز . انگار هدف از خلقتش اینه که هرسری یه تیکه بزنه :)))
لعنتی چقد تو بامزهای عاخه :)))
حس ناکافی بودن ؛
حس دنبال کسی دویدن ؛
حس کوچیك بودن ؛
حس یا عالی یا افتضاح ؛
حس ضایع کردن ؛