هدایت شده از KHAMENEI.IR
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 #آقای_روضهدار | «حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست»
🏴 همراهی رهبر شهید انقلاب با شعار مردم در آخرین حضورشان در مراسم عزاداری سیدالشهدا(ع) در شب عاشورای سال گذشته در حسینیه امام خمینی(ره). ۱۴۰۴/۴/۱۴
🏴 «مثْلِي لاَ يُبَايِعُ مِثْلَهُ»
🖥 Farsi.khamenei.ir
. اوهام .
🖤 #آقای_روضهدار | «حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست» 🏴 همراهی رهبر شهید انقلاب با شعار مردم
تا قیامت و بعدش هم نسبت به تک تک ذرات و افراد حاضر در حسینیهامامخمینی در تاریخ ۱۵تیر۴۰۴ غبطه و حسادت و حسرت دارم .
یکی از ایدههای زندگیم اینه که انشاءالله سخنان حضرتآقا رو از بعد انقلاب تا آخرین سخنرانی بخونم، نکتهبرداری کنم، حفظ کنم، و مهمتر عمل کنم!
بهطور رندوم از جام بلند شدم به حنا گفتم تو یکم بشین من آب میدم به مردم . یکم استراحت کن . اینطور وقتا بیشتر شبیه به خودم میشم . خود مظلوم و تنهای منزویم که یهگوشه جهان درونم زخمی قایم شده . اینطور وقتا فطرتم بروز میکنه . بلند شدم، کیفم رو روی دوشم یهوری انداختم روی چادر، زیپشو وا کردم و لیوانای یهبار مصرف رو داخل کیفم گذاشتم . راه افتادم . دونه به دونه به چهرهها نگاه میکردم و آب میرسوندم . حالتی که کیفم رو انداخته بودم من رو یاد مشک حسین انداخت که دیشب داده بود دست خالهزهرا (مامانش) براش نگه داره . احساس میکردم از اون کلاهخودای رویایی تعزیهها که مال حضرتعباسه روی سرمه . میچرخیدم و چادرم رو شبیه دنبالهی عباس سیادت حضرتعباس میدیدم . قیاس معالفارقه میدونم . ولی بارها و بارها توی زندگیم قمقمه مدرسم، لیوان آبم، بطری آبم، و هر وسیلهای که باهاش آب حمل میکردم رو در اختیار بقیه گذاشته بودم و بارها به شوخی برام سینه زدن و خوندن سقایدشت کربلاااا .. ابلفضلل .. ابلفضلل ..
من امشب سقایی نکردم، فقط ذرهای شبیه به تعزیهها بودم اینبار بهجای حرمله نقش سقا بهم رسیده بود . اینبار بزرگتر شده بودم . قدم، سنم، عقلم . اینبار کسی به اجرای تعزیم نمیخندید، کسی موسیقی پلی نمیکرد، کسی صورتم رو با رنگ گریم نکرده بود، اینبار که قرار شد نقشی رو زندگی کنم که رویای دستنیافتنیم بوده فهمیدم که باید رخ به رخ آدمها، چشم در چشمشون، و دست بلند کردنهاشون رو ببینم . باید حواسم به همه باشه . امشب که شبیه سقاها میچرخیدم به صورت تک تک مردم نگاه میکردم . فهمیدم علمدار کربلا هم همینطور برخورد میکنه . به چهره تک تک ما نگاه میکنه . به لبهامون که ترکخوردن و صبر میکنن به پای عطش، یا گشاده میشن و دست بالا میارن و طلب رفع عطش میکنند . فهمیدم برای سقا مهم نیست کی صداش میکنه، کی نگاش میکنه، کی رو میشناسه و کی رو نمیشناسه . کی رو اولین باره میبینه و کی رو صدمین بار . براش مطرح نیست کسی که ازش آب میخواد گذشتش چطور بوده، آیندش چطور میشه و حال الانش چطوره . حتی براش اهمیت نداره کی چند ساعت و دقیقه و ثانیه اینجاست . چند سالشه و چقدر عمر گرفته . فهمیدم سقاها به تک تک چهرهها نگاه میکنند . دور همه میچرخند . خودشون رو به چشم میارن تا اگر کسی مونده ببینتشون . فهمیدم سقاها براشون مهم نیست بار چندمه طلب آب میکنی . من امشب خودم نبودم . خودم رو کنترل نکردم . خودم رو شبیه نکردم . نه من هیچوقت عرضشو نداشتم . اصلا گوهر وجودیش رو هم نداشتم . حتی لیاقتش رو هم . اما کسی که بخواد من نیستم! کس دیگهایه .
امشب عجیب بود چون استفاده چندانی نداشتم، وسط روضه مجبور شدم بلند بشم و برم، چون خواهر کوچیکم حالش بد شد . دوبار . مجبور شدم از وسط جمعیت عبورش بدم و از حسینیه وسط میدون رد بشیم . بریم بیرون . درحالی که همه اعضای خانوادم داخل بودن و خادم و هیچکس نمیتونست بیاد کمکم . تنها توی خیابون موندیم . رفتم آب بخرم ولی فروشگاه زنجیرهای آب خنک نداشت . جای دیگهای که رفتم فهمیدم موجودی کارتم تموم شده . شماره کارت گرفتم و زدم بیرون . دختری که پشت دخل بود از بچهای هیئتمون بود . اول ناخوناشو که دیدم تعجب کردم . حتی شاید قضاوتش کردم . بعد وقتی که فهمید موجودی ندارم خواست جلوی صاحب مغازه آبرومو بخره . گفت فردا برام بیار . گفتم نه همین الان میگم بابام واریز کنه . اون منو میشناخت ولی صاحب مغازه فقط بابامو میشناخت . نمیدونستم چطور باید به صاحب مغازه بفهمونم که دختر کیم . که نرگس، برگشت گفت اشکال نداره خانم فلانی .. احساس کردم جو داخل مغازه خوابید . حالم بهتر شد . الان که مینویسم میبینم چقدر بغضم گرفته از کار ناخودآگاهش . من خواهرمو لب جدول رها کردم و رفتم آب بخرم . ولی اون آبرومو حفظ کرد . کاری کرد که حتی یک ثانیه هم زودتر بتونم برگردم پیش خواهرم . احساس کردم خادمای امامحسین هم میتونن آبروت رو بخرن ..
همه اینجا صاحب فضلن ..
بچها خندهداره ولی من حتی کلیپ این مداحی
" باورندارم " هم میبینم درقبال تصویر آقا اصلا
حس فقدان ندارم :) جدی جدی باورندارم :)
. اوهام .
بچها خندهداره ولی من حتی کلیپ این مداحی " باورندارم " هم میبینم درقبال تصویر آقا اصلا حس فقدان ندا
یعنی اینطوریم که درمورد کی میخونی حاجمهدی ؟ آقا هست . حتی تصاویرش زندست . انگار واقعا داره نگاهمون میکنه .
الان فهمیدم که با صدای اذان بجز ماهرمضونا واقعا ترس از خدا تو وجودم متبلور میشه . شاید درستترش این باشه که بگم فقط ترسه . یه ترس ناخودآگاه . یه ترس مثل لحظه احتضار . نه ترس از کسی یا چیزی . ترس از ندونستن اسرار این ساعاته . و خلاصه که عجیب!