توی ماجرای انفجارتروریستی نجف ؛
یکی از مجروحین از شدت جراحت
داشتند بهشهادت میرسیدند و اینطور
تعریف میکنند که امیرالمومنین تشریفآوردند و دونه دونه بالای سر تکتک پیکرها میرفتن، بالای سر من که رسیدند بهعربی بهمن گفتند بریم!
پاسخ دادم ؛ آقا همسرم خانوادم بچههام .. کسی رو جز من ندارن ..
و آقاامیرالمومنین فرمودن ؛ کَیفَك!
یعنی هرجور راحتی، هرجور میخوای:)))❤️🔥
و اینطور شد که شهیدنشدن و موندن . .
. اوهام .
من دوسِتنداشتم ؟ من اون کلیپ فان تکراری که تو فرستاده بودی رو دیدم ولی بهت نگفتم تکراریه.
من دوستنداشتم ؟ من برات همهی خوراکیهای خوشمزهای که بلد بودم رو درست کردم .
دارید منو میترسونید ؛ یعنی اون حس امنیت هم فقط یکبار تجربه میشه ؟ چندسال دیگه نیست ؟
ولی یهروز توی خونهی نقلی هم که شده برای ۷ اماممظلومی که دهه یا ماهعزایی ندارن حتما روضه میگیرم ..
ببین عزیزدلم ؛ خیلی دوستدارم که حرفات رو کامل بیکموکاست بپذیرم و باور کنم نه اینقدر نیمشده .
اما خُب میدونی ، من فهمیده بودم و بهروت نیوورده بودم و اونشب توی تاریکی وقتی خودت تعریفکردی بهت گفتم میدونستم . اما جدی توی دل خودت ، با خودت ، نگفتی پس چیشد اونهمه کنارِ هم بودنمون و چطور دلتاومد که توی این چندسال هیچی بهم نگی ؟ :)💔
بچها آدما فراموشکارن .. خیلی!
یادشون نمیاد چجوری براشون خوندل خوردیو دور هم جمعشون کردی . جمع که بشن اولین کسی که بیرون میکنن خودتی :)