داشتیم میگفتیم ریاضی و فیزیک و شیمی بهچه درد زندگی ما میخوره ؛
که یهو دیدیم عه پدافند داریم!
عه موشک بالستیک داریم!
عههه مرگ بر اسرائیل :))))))))
نامهایبهنتان :
یهسال پیش گردانهای فلسطینی که تحت فشار و جنگ بودن یهجوری زدنت که آقایما از لفظ "غیرقابلترمیم" استفاده کرد . حالا دوکلمه بگم ؟ سپاه + ارتش :))))))
توخودحدیثمفصلبخوانازاینمجمل ✌️🏻 .
هدایت شده از طوفان یمنی
🔴 منابع عبری: سکوت رهبر ایران ترسناک است.
🇾🇪 طوفان یمنــ𖡥ـی
@tofan_yamani
یکی از فانتزیام اینه که حضرتآقا دست سیدحسن و بگیرن و جلوی دوربین بیان و سخنرانیشون طوفان بهپا کنه! و ما ؟ ما از خوشحالی اشک بریزیم :)
. اوهام .
#یاد 1 . قراره برم روی اون سکو بایستم، چشمم رو به صورتش بدوزم وقتی که میگه خب خانومفلانی شروع کن. و
#یاد 2 .
امروز برگشتی ؛ نگام کردی .
عمیقهم نگاه کردی .
خب راستش من شجااع نیستم! حتی نگاهمو دزدیدم . توی چشمای سراسر مشکیت خیره نشدم . ولی حواسم بود . فهمیدم برگشتی، وایسادی یهچیزی بگی . همه چیو فهمیدم . ولی انگار باخودتگفتی ؛ چه اهمیتی داره ؟
و بعد ابروهاتو بالا بردی و انگشت اشارت رو مشت کردی و روت رو برگردوندی .
و رفتی . .
و من ؟ تمام این ثانیهها منتظر و مراقب بودم تا تو بگی . همونی که رو دلت سنگینی میکنه . اما ؛
میدونی چرا دیگه نمیام بپرسم و اصرار کنم که بگی ؟ چون خیلی وقته که خستم . از اینکه بخاطر نگرانیم و اینکه بتونم حالتو خوب کنم بیام و بهت بگم خب بگو! ازت بپرسم! و مقاومتت رو ببینم . اینکه به هرکسی ممکنه بگی اما به من نه، رو ببینم . من خستم از اینکه بپرسم و تو امتناع کنی از جواب .
و در آخر ؛ اونی که میمونه با یه کوه از غم و یه اقیانوس فکر منم!
#فکرت 1 .
چگونه بنویسم ؟ چگونه آنچهرا که مقابل تو ایستادم و گفتم درمحضر تو اینها اهمیتی ندارد را بازگو کنم ؟ برای تو نگفتهام که برای این جماعت بگویم ؟ اصلا عشقی بوده ؟ من درباره خیلی احساسها مردد هستم .
درمورد وجودشان یا حتی صدقوجودشان .
که وهم برم ندارد . که دروغ نگویم بهخودم .
احساساتی دارم که میترسم در افکارم تکرارشان کنم . آنوقت این بندهیخدا از من چه خواسته ؟ از که ؟
آقا، ۱٤٠٠ سال پیش رسول[ص] فرمود ؛
منعشقفعف ؛ ثممات، ماتشهیدا.
کافی نیست ؟ [ ویرایشخورده ]
#فکرت 2 .
گفتی " فروا " . گفتم سمعا و طاعتا . ببین! دارم فرار میکنم . از آدمها .
از نگاهکردن به چشمهایشان . از شنیدنصدایشان . از ایستادن در چندقدمی تکبهتکشان دارم میگریزم . دارم فرار میکنم . هیچجا خسته نشدم از اینهمه دوندگی و فرار و دوری . هیچجا نبوده که خستگیام مرا از پا بیندازد . مرا متوقف کند . اما یکجا، که دست به زانو زدم، یکجا که کمی صبر کردم غرق بُهت شدم .
آنجا که چشمم به باقی جملهات خورد که گفتی " الیالحسین " . من تنهام . غریبم . چطور خودم را به " حسین " برسانم ؟
از کجا زودتر میرسم ؟ من نابلد این راهم . تو، به بیهدفی مسیر من هدف بخشیدی . به بیمقصدی من مقصد دادی . این منِ تنهایِ غریب را برسان !