یهجاهایی دلمون میخواد از دنیا و
پستیهاش سرمون رو روی دامن مادرمون بزاریم و فقط گریه کنیم!
مطلقا فقط گریه. بدون هیچ کلامی.
به قول اون شعره ؛
پیشِ تو کجا کار به گفتار رسیده ؟
و عجب مادری .. عجب مادری داریم ما!
این روزا از اون روزاییه که دوست دارم وقتم خالی بشه، از همهچی بزنم بجز درسم.
بعدش خسته خسته، با تنی که دیگه نا نداره، با چشمای قرمز شده، با یه صدای گرفته، خودمو جلوی خیمت برسونم.
اونجا که شاعر گفت ؛
لااقل کاش دمِ خیمهی تو جان بدهیم!
برسم به اونجایی که روم بشه بخونم ؛
دیگه راهی نمونده، هِی خودم رو میکشونم.
دستمو بگیر بتونم، که خودم رو برسونم : )❤️🩹. #شهیدالعزیز
دارم فکرمیکنم اگه تو جایِ من بودی ؟ اگه به توام اون حرفو میگفتن ؟ اونوقت تو چیکار میکردی ؟
اه حتی نمیدونم چقد درسته که حالم اینطوری شده بابت اون حرف.
حتی امروز داشتم فکرمیکردم اگه فلانی هم باورش بشه دیگه برام اهمیتی نداره.
آه ؛
نمیتوان از تو با کسی سخن گفت.
سخت است. انگار کلماتم برایشان
ناآشناست. گویی متوجه زبان من
نمیشوند. من میگویم اما انگار در
هیاهویی گیر افتادهام یا شاید گیر
افتادهاند که صدایم را نمیشنوند.
کلمات برایشان واضح نیست.
مفهوم نیست.
چه کنم ؟ چه میتوانم بکنم ؟
تو بودی سرت را پایین میانداختی
و میخندیدی و رد میشدی برادر!
تو بودی همین کار را میکردی.
بعد خودت را راضی میکردی که
" آنکهبایدببیندمیبیند "
عجب دلی داری! چقدر صبوری.
برادر از این اقیانوس آرام صبرت،
قطرهای میانِ دستان کوچک من
بههنگامهی قنوت بیانداز.
من میترسم. چیست این دغدغهها ؟
کجا رفته آن دردها ؟ چرا هرطور
میخواهم زمینی فکرنکنم آدمها برایم
مشکل میتراشند ؟
شاید هم خودم را میتراشند.
تکلیف چیست برادر ؟ چه کنم ؟
هرچه تو بگویی پیشپیش از من بشنو
" سمعاوطاعتا "
بهقول دیوار ورودی آنجا که نوشته بود
" راه نشانم بده! "