بیاین کمکم کنین ۱۰۰۰ تارو بخونم برا بازی بعدی اگه چیزی نذر کردم خدا قبول کنه😂😭
اوکۍ. باشہ!
امروز>>>>>
بیاین دیروزو براتون تعریف کنم چون حس میکنم نیازه که خاطرهش بمونه اینجا:
صبح ساعت ۹:۴۰ زدم بیرون. خیابونا یه عالمههه شلوغ بود انقدری که ساعت ۱۱ رسیدم کانون. زینبم اومده بود:}. بعد از کلاس و گرفتن کتاب، خانم رسول زاده بهم گفت که ما داریم با حافظ و دوستشو زینب میریم پارک (بزارین معرفی کنم: زینب یه دختر ENTP که یکسال ازم کوچیکتره و رشته ریاضیه. حافظ پسر خانم رسول زاده و پویا که کلاس هفتمن). اگه توهم میخوای بیا چون دونفرمون نیومدن. منم زنگ زدم به خالم و هماهنگ کردم که دیرتر میام چون قرار بود برم خونه خالم.
خلاصه رفتیم پارک و خانم رسول زاده رفت خونه. شده بودیم ۴تا ادم خل:)))
بزرگهشون من بودمو حس مادر بودن بهم دست داده بود😂😭.
بعد از پهن کردن زیر انداز و خوردن نسکافه، رفتیم فوتبال. گایز من با چادر داشتم فوتبال بازی میکردم✨. چون پالتوم تابالای زانوم بود و مانتو زیرش نپوشیده بودم.
بعد از اتمام بازی یکم خوراکی خوردیم و دوباره رفتیم فوتبال و بعد از اونم وسطی=))
توی وسطی من و زینب باهم گروه شده بودیم و من مدام گل میگرفتم از پسرا و کفرشونو در اورده بودم😔.
وسطی که تموم شد کل بند و بساطو جمع کردمو رفتیم سمت شهربازیِ داخل پارک. انقدری که دویده بودم نایی برام نمونده بود. بنابراین من پیش وسایلمون نشستم و اونا رفتن از این بپر بپریا (که اسمش یادم نمیاد) بازی کردن.
بازیشون که تموم شد بابای حافظ اومد دنبالمونو منو خیابونی که میخواستم برم خونه خالم پیادهم کردن. رفتم خونه خالمو با علی کلی بازی کردم:)). در اخر هم رفتم خونه مادربزرگم و اونجام یه داستان دیگه^^.
این بود پنجشنبه پر ماجرایِ من -